Wednesday, February 03, 2010,12:25 AM
breathed lonliness


هوا سرد و سنگین بود
اما چاره ای نبود ، چیز دیگه ای برای نفس کشیدن وجود نداشت
چراغ ماشین ها که روشن بود ، تک تک خاموش می شد
سکوت دوست داشتنی صبحگاهی که هر از گاهی با صدای بوقی از دور دست
یا قارقار کلاغی
شکسته می شد
در باز شد
خودش بود
لاغر تر
کم مو تر
و شکننده تر
جلو آمد
همیشه فکر می کرد تو این لحظه خواهد دوید
اما ندوید
حالا ،دیگه بعد از ماه ها می تونست با خیال زاحت و بدون مزاحم های رنگ وا رنگ
نگاهش کنه
حالا می تونست لباس از نگاهش بکنه و عریان نگاهش کنه
حالا می تونست گوش هایش رو به نبض های گردن او بسپرد
-بو میدی
با لبخند : بوی حبسه
- پس چرا من نمی دمش
: تو که اینجا بودی
- آره
- اینجا بودم ،
آهی کشید
اینجا
چند هزار برابر اون تو بزرگ بود
و چند هزار برابر تنگ تر
محکم تر در آغوشش گرفت
ولش کن
الان که اینجایی
:موهاته که
وصلم می کنه به پنج سال
ثبل از اینکه تو بری پشت میله ها و من میله ها بره پشتم
انگشت هایش ظریف خسته اش را داخل موهای کم پشت و جوگندمی مرد کرد
چند بار آرام با خودش تکرار کرد
حالا که اینجایی
حالا که اینجایی
.
.
.
.
yn
13/11/8

 
Sunday, January 24, 2010,12:15 AM
drunk innocense


ژولیت میگه چاق شدی
من میگم زمستونا اشتهای آدم بیشتر میشه
ژولیت میگه زیاد سیگار می کشی
من میگم این کثافتارو فقط با نیکوتین میشه داد پایین
ژولیت با حوله و لباس خواب نیمه در آستانه حمام
میگه کوکوها نسوزه
من با چشم هام میگم چشم
ژولیت که داره ماهیتابه سوخته رو زیر آب می گیره
میگه چقدر بگم؟
من که دارم تو موهای خیسش می سوزم
میگم زیاد
ژولیت میگه بچه
من میگم گفته بودم که
ژولیت میگه شب دعوتیم
من میگم لعنت تو دلم
روی لبم اما : اینا تموم بشه بعد ژولی
ژولیت رفته آرایشگاه بلوند شده
من می ایستم پشتش می بوسم گردنش رو
ژولیت لازانیا درست می کنه شنبه ها
من شنبه ها از ظهر احساس خوشبختی می کنم
ژولیت باهام شراب نمی خوره
من بدون چاره
ژولیت عاشق میشه
من حسود
ژولیت بهانه می گیره
ژولیت عذابم میده
من نفسم بند میاد
من دیوانه ترش می شم
ژولیت یه ژاکنه ارغوانی داره
من دوسش دارم
می دونه که دارم
وقتی می پوشدش
من لبخند می زنم و اون لبخند زده شده ش رو پنهان
ژولیت دوست داره خواهرش سانت رو هر هفته ببینه
من از شوهر خواهرش متنفرم
ژولیت دوست داره پرده های خونه فصل به فصل عوض بشه
من آه می کشم
من که کارم تمام میشه
خودم رو پرت می کنم کنار ژولی
از پشت سر می گیرمش تو بغلم
بهش می گم
ژولی
می دونی چقدر دوست دارم؟
اما ژولیت خوابه
.
.
.
یعنی می دونه؟


yn
3/11/88



ژولیت با وسواس بدنش رو وارسی می کنه , از چاقی می ترسه

تو با نگاه نوازشش می کنی می گی : هی لاغر شی , چند سانتی متر ازت کم میشه , نمی خوام

.

ژولیت دیگه از درمان نیکوتین نا امید شده

تومی گی میخوای یه دونه سیگار خوب برات بگذارم رو میز ؟

.

ژولیت حواسش نیست وقتِ کوکو پختن , می خواد تقصیر سوختنش رو گردن کسی باندازه

تو گردن می گیری

.

ژولیت زیاد که میگه , خسته میشه از تُن ِ صداش

تو می گی صدات رو می خوام

.

ژولیت می خواد تو دستهای کوچولو ِ یه بچه گم بشه

تو می خوای تو دستهای تو گم بشه

.

تنها تو مهمونی ژولیت می تونه حواس پرت باشه

تو می خوای تو حواس پرتیش وول بخوری

.


ژولیت بلوندش سطحی تره

تو عمیق گردنش رو می بوسی

.


ژولیت تو لازانیا ی شنبه ها زیاد فلفل می ریزه

تو نمیدونی خوشبختیت رو مدیون ِ فلفلی

.


ژولیت شراب کرختش می کنه

تو مجبوری تنهایی شراب بنوشی

.


ژولیت سر به هوایی می کنه

تو حسود که میشی صدات دورگه می شه

.

ژولیت خسته ست , بهانه میگره , عذاب آوره

تو خسته ترش می شی

.

ژولیت یه ژاکت کهربایی داره

تو دوست داری ارغوانی ببینیش

.

ژولیت دوست داره شوهر] سانت[ رو هر هفته ببینه

تو دلت نمی خواد باهوش باشی

.


ژولیت پشت رنگِ جور وا جور ِ پرده های فصلی , ترس هاش رو پنهان می کنه

تو آ ه ِ ت , سَرده


.

تو کارت تمام میشه " خودت رو پرت می کنی روی تخت از پشت سر می گیریش تو بغلت

بهش میگی : ژولی می دونی چقدر دوست دارم ؟ "


ژولیت داغیت رو حس می کنه پر از هوس می شه

اما پلکهاش رو محکم به هم فشار میده - نفسش رو حبس می کنه

تا تو هزار بار ِ دیگه بگی که چقدر دوسش داری


.

اون نمی دونه

اون می ترسه !




sonia salarkia

88 / 11/ 4

P.S.:

DZ میگه " تصور " من یه تصورِ خیال آلود کردم .. می بخشی .


 
Wednesday, November 11, 2009,11:22 PM
miracle(sixteen)


سیگارش را به دیوار کشید و مچاله اش کرد
داخل ظرف سیگار های پدرش انداخت
از پله ها بالا آمد
در حیاط را با احتیاط باز کرد و با احتیاط بیشتری سعی کرد ببنددش
اما فایده نکرد و در با صدای قیژ کوتاهی بسته شد
کشوی دوم میزش را کمی باز کرد فندک را داخلش انداخت و بست
مانند دزد ها آهسته قدم برداشت در دستشویی را باز کرد
چند قطره مایع دستشویی روی دستش ریخت و شیر آب را باز کرد
مثل جراح ها قبل از عمل دستش را محکم و با دقت شست
شاید هم مثل قاتل ها
مثل قاتل ها گریزان بود از انگشت هایش
اما مثل آنها با عجله و هول هولکی نمی شست
از معدود کارهایی بود که با صبر و حوصله تمام انجام می داد
بین انگشت هایش را که با انگشت هایش تمیز می کرد بوی نیکوتین را میدید
که ذره ذره از دستش جدا می شد و با کف صابون دستش از راه آب دستشویی
به پایین کشیده می شد
احساس خوبی بهش میداد ، احساس پاکی
از بوی دستش لذت برد کمی آب خورد و داخل اتاقش برگشت
ناتوانی عجیبی در عضلاتش حس می کرد
یک احساس موذی و کشنده که در یک لحظه حتی نفس کشیدن را هم برایش
دشوار می کرد . گاهگاهی بعد از کشیدن سیگار اینطور می شد
خودش هم نمی دانست چرا
تقریباً خودش را روی تخت پرت کرد
برای چند ثانیه ای چشم هایش را بست
سرش گیج رفت
بعد از مدتی کمی بهتر شد ، فقط کمی
چشم هایش را که باز کرد نور چراغ مطالعه خورد به چشمش
با اینکه آزارش می داد اما دوستش داشت
با نگاهش دیوار رویرویش را پن کرد :
دوربین آویزان به دیوار ، کتابخانه ، کمد ، پرده و در حیاط
سنگینی وحشتناکی روی سینه اش حس کرد
کتابخانه ، پوسترهای روی دیوار همه را می دید که داشتند جمع می شدند و
به طرفش می آمدند سنگینی همه شان را روی سینه اش حس می کرد
انقدر که نفس کشیدن را برایش سخت می کرد
خوابید
خوابید چون کار دیگری نمی توانست بکند
کتاب ، فیلم ، موزیک ،... همه کارهای دوست داشتنی
که حالا رمقی برای هیچ کدامشان نمانده بود
و نیز رمقی برای یافتن همه این چراها
با خود فکر کرد جدا چقدر کار خوب برای انجام دادن داشت
از تماشای آنتی کرایست که چند ماه پیش درباره اش شنیده بود
تا مجموعه گارهای آزی آزبورن که مدت ها بود دانلود کرده بود
و گوشه هارد دیسکش داشت خاک می خورد
به قول خودش دچار سندروم دانلود شده بود :
اینترنت پرسرعت - البته پرسرعت در ایران - که گیرت میاد
فقط می خواهی دانلود کنی
دانلود دانلود و دانلود
دانلود فیلم
دانلود عکس
دانلود فونت
دانلود کتاب
.
.
.
دیگه مهم نیست چیزی رو که دانلود کردی و مدت ها هم دنبالش بودی را
گوش بدی یا ببینی یا بخونی ش
جدای این سندرم مضحک اما هیچ رمقی برای انجام این کارهای
خوب نداشت
شاید روزی وقت انجام همه این کار های دوست داشتنی فرا می رسید
یعنی خودش اینطور فکر می کرد
یا لااقل این را به خودش می گفت
بنابراین چشم هایش را بست و خوابید
بدون مسواک و بدون شلوار
...
صبح که چشم هایش را باز کرد انتظار یک چیز را مثل هر روز می کشید
آن هم عقربه کوچک روی یازده و عقربه بزرگ روی دوازده بود
شاید این تنها کاری بود که اینطور سر وقت هر روز انجام میداد
بیدار شدن سر ساعت 11
هر چند ، این دقیق بودن هیچ لذتی که برایش نداشت هیچ
اندازه یک گونی 50 کیلویی بار روی سینه اش می گذاشت
و همه خیالبافی ها و طعم خوش سیگار های نیمه های شب
طعم زهر مار به خودش می گرفت
احساس عقب ماندن از دنیا و تلف شدن و یک مشت مزخرفات از این دست
بلند شد ، تختش را مرتب کرد
بار شبانه مثانه اش را سبک کرد
آبی به دست ها و صورت پاشید
برای خودش چای ریخت ، جعبه جادویی خاک گرفته را روشن کرد
و روبرویش نشست
اگر گرسنه بود صبحانه ای برای خودش تدارک می دید
هر چند با ولگردی های شبانه و فست فود های اعتیاد گون
دیگر مجالی برای صبحانه نمی یافت
اما از چای خوردن لذت می برد
چای شیرین
آنقدر که گاهی چای نیمروزش را هم شیرین می کرد
اما لذت به همینجا ختم می شد
بیدار شدن وقتی که فقط 1 ساعت تا نیمروز مانده بود جز کسالت برایش هیچ نداشت
گاهی با خود فکر می کرد
من آدم شبم - توی شبه که زنده ام -مثل جغد
شبهاست که توشون رویا می سازم
روی ماه قدم می زنم و انقدر بالا می رم کهحلقه زحل را با دست می چرخونم
شب هاست که با رویاهام آینده رو از آن خودم می کنم
شب هاست که بهترین پسر و برادر و دوست دنیا می شم
شب هاست که...
آهی کشید
اما الان چی - هیچی - هیچی نمونده
نه از شب و نه از عطرش
با اینکه هوا روشن شده اما...
اما الان منم و یه آینده ی اگر نگم تاریک ؛ مه آلود
آینده آینده آینده
آینده لعنتی
انقدر "آینده" را با خودش تکرار کرد که برایش بی مفهوم شد
چند ماه بود که سربازی اش تمام شده بود؟
3 ماه؟ 4 ماه؟
و در این مدت چه کرده بود ؟چی کار قرار بود بکنه؟ چی کار باید می کرد؟
لعنت لعنت لعنت
این چند جمله این مدت مثل موریانه به جانش افتاده بودند و
روح و روانش را می جودیدند
خورشید وسط آسمان
هوای گرم
ظرف های صبحانه توی سینک
همه این ها مثل یک کابوس از جلویش رژه می رفتند و چشم هایش را نوازش می کردند
اما با سوهان!
عشق
این کلمه از هر زمان دیگری برایش غریبه تر بود
انگار این دلمشغولی های کوفتی توان فکر کردن به عشق را هم ازش گرفته بود
عشق ؛ همان چیزی که توان نفس کشیدن را ازش می گرفت
و بهش زندگی میداد
با خود فکر کرد چند وقت بود که حتی واژه عشق را هم به زبان نیاورده بود
چه برسد به...
یاد دانشگاه افتاد ، یا حتی عقب تر
کار سختی بود یاد آوری آن روزها
آن لرزیدن ها - آن کشیده شدن ها - آن رنج بردن ها
آن شب بیداری ها
آن فکرکردن های مطلق به معشوق
الان چی؟ هیچی
حتی نمیدونم عشق رو چطور احساس می کنند
یادم نمیاد کی عاشق بودم و کی فارغ؟
سوزان
اه سوزان لعنتی
چقدر دلم برات تنگ شده عوضی
چند وقته همو ندیدیم ؟ نگذاشتی که ببینیم
دلم لک زده برق زدن لبهات رو توی نور نارنجی رنگ آباژور خونه ت
تماشا کنم
التماست نکرده بودم ،
که برای دیدنت این یک کار رو هم کردم
ساعت چنده؟
11.5
الان احتمالاً سر کلاسه
داره با یه مشت بی خرد پولدار سر و کله میزنه
لعنت!
با خودش گفت : چت شده سهراب؟ بچه شدی؟
بچه؟
دیگه بچه هم بشم فایده نداره
خوب لعنتی دوست دارم ببینمت ، تا وقتی سربازی بود که نمیشد ، الان هم که تمام شده
تو نمی ذاری
فکر کن "تو نمیذاری"
انگار که من یه بچه 5 ساله ام و می خوام آب زرشک بخرم و تو نمی ذاری
ه ه ه ه..
حتی نمی دونم می خوامم چیکار کنم
چشم هام رو ببندم و بگذارم طعم لب هات رو بچشم
یا محکم - انقدر که آروم بگی آخ تو آغوش بکشمت
یا مثل یک اثرهنری ساعت ها محو تماشات بشم
اثر هنری
"روزی که اثر هنری بودم"
آره همین بود
یکی از آخری هایی که خونده بودی و به من هم توصیه کردی
با شنیدن اسمش هیچ حدسی راجع بهش نمیشه زد
"روزی که اثر هنری بودم"
اصلاً "روزی" بود یا "زمانی"؟
حالا هرچی
هر قدر آدم فکر کنه نمی تونه تصور کنه که راجع به چی میتونه باشه
این کتاب
همونطور که با شنیدن
"برخورد نزدیک از نوع سوم" یا "ارتباط فرانسوی"
نمیتونه هیچ حدسی بزنه
گرچه اگرهم بزنه وقتی ببیندش میبینه اصلاً چیزی نبوده که تصورش رو می کرده
من از شوق دیدن تو می گفتم و تو ازتجربه های خوادنی نو ات
"شوق دیدنت"
اصلاً فکر می کردی هرگز همچین واژهای تو ذهن من شکل بگیره؟
کم مونده برات غزل بسرایم
هر چند می دونم این جور المان های بته جقه ای
هرگز نمیتونه دلت رو بلرزونه
جداً نمیدونم سوزان با این خواستنی که مثل بهمن کل وجودم رو فرا می گیره چه کنم؟
گفتنش به تو برابری می کنه با شنیدن :"اِ جداً ؟"
و من اگر بالا باشم باهات جدل می کنم و بهت میگم "معلومه جداً
اگر جداً نبود چه لزومی داشت که بهت بگم و اصلاً مگر توی این چیزها هم شوخی وجود داره؟"
و اگر پایین بودم می گفتم ، آروم می گفتم "آره...جداً."
اما خوبه که الان تابستونه ترجیح می دادم که همه این اتفاق ها و اینجور بودن ها
و این بی اعتنایی ها تو همین وقت تو تابستون اتفاق می افتاد
آخ...
و من همین بی تفاوتی هات رو هم می پرستم
اگر تاریخ پاکی رو ستوده من ناپاکی ت رو می پرستم
اگر معصومیت همیشه ارزش بوده من جون میدم تا تو گناه کنی
اگر دروغ گو به جهنم میره من همه ی گناه های دنیارو می کنم تا اونجا محو تماشات بشم
ه ه ه ه
خمیازه ای کشید نسبتاً بلند
و دست ها را پشت سر گره کرد
چند لحظه ای به دیوار روبرویش خیره ماند
با اینکه یک ساعت بیشتر از بیدار شدنش نمی گذشت
اما احساس کوفتگی عجیبی می کرد
: لعنت
نمی دونم اگه قرار باشه برم سرکار باید چه غلطی بکنم؟
اوه ! یک ربع به دوازده
باید شب کار بشم...مثلاً نگهبان یه باغ برزگ
یا لوکوموتیو ران
یا . .
نمی دونم
هه "شب کار" از کلمات تابوی دوره دبیرستان و بلوغ
و حالا وصف حال من
خدا رحم کنه به اون موقع
گوشی ش رو که خودش هم نمی دانست آنموقع روز کنارش رو ی
کاناپه چه می کرد رو برداشت
سوزان
.
.
Call
جوابی نداد
آهی کشید
آره امروز کلاس داره
و گوشی را انداخت گوشه ای
.
.
.
.
.
- خوب؟
: خوب که خوب!؟
-یعنی چی؟
: چی یعنی چی؟
- تا ابد می خوای منو تماشا کنی؟
: ابد؟
: به شما ها نمیاد از این کلمه استفاده کنید
- مگه ما چمونه؟
: هیچی ! تو که الان نمی خوای احقاق حقوق از دست رفته ت رو بکنی
- چی میگی بابا تو؟
- منو بیخود کشوندی اینجا از کار و زندگی انداختی
: اتفاقاً ! هم کاره هم زندگی .مگه جز اینه
- زندگی که نیست...اما کار...چی بگم...کار هم که تو...
:نه نه من مطلقا نمی خواستم معطلت کنم
: مخصوصاً به تو میاد که سرت خیلی شلوغ باشه
- خوب پس شروع کنیم دیگه
آرام با خودش این جمله را تکرار کرد
" شروع کنیم دیگه"
- آره دیگه شروع کنیم
بعد آرام مشغول در آوردن لباس هایش شد
روسری اش را که قبلاً هنگام ورود به خانه در آورده بود
دگمه های مانتویش را باز کرد
طرز خاصی لباس هایش را در می آورد
هم جوری اغواگری حرفه ای درش بود
هم یک جور بی تفاوتی و یکنواختی از تکرار زیاد
پس از همین دوگانگی لبخند کمرنگی روی چهره اش نقش بست
دختر بی توچه به لبخند او مشغول درآوردن لباس هایش بود
: تو که بد در نمیاری لاقل دو تا عطر درست حسابی به خودت بزن
- مگه می خوام برم مهمونی که عطر خوب بزنم ، همین هم از سرتون زیاده
: چیه اخه با این بو های ارزون قیمت
- قد همون پولیه که میدی
کاملاً برهنه شده بود - حتی جوراب هایش را هم در آورده بود
ساعت هم از اول بدست نداشت
یک زنجیر نقرهای با پلاک مستطیل به گردن داشت
موهایش را از پشت بسته بود و قصد باز کردنشان را هم نداشت
: به این رنگ لاک چی میگن؟
- دختر نگاهی به انگشت هایش کرد و پاسخ داد :
به این؟ زیتونی...عسلی...چه می دونم یه همچین چیزی
: جالبه تا حالا ندیده بودم
دختر سری به بی تفاوتی تکان داد
: لذت هم می بری؟
- از چی؟
: از همین...
- اه اه اه...حالم بهم می خوره از این سوالای روانشناسانه
تو کی ای؟ یکی از اون احمق هایی که فکر می کنن با پایان نامه دانشگاهشون
می تونن دنیا رو عوض کنن یا یکی از آشغالایی که هر گهی می خواد تو زندگی ش می خوره
بعد به ما که میرسه واسه اینکه وجدانش راحت باشه یا هر کوفت دیگه ای
دلش به حال ما می سوزه...می پرسه چی شد دختر این کاره شدی؟
پول نداشتی؟
بابات معتاد بود؟
....
حالم بهم می می خوره
حالم از همتون بهم می خوره
حالام پولمو بده می خوام برم
: هی هی هی چرا عصبانی میشی - من نمی خواستم ناراحتت کنم باور کن
من درسم دوسال پیش تمام شده پایان نامه م هم راجع به Internet Broadcasting
بود برای گه خوری امروزم هم یه کسر خیلی بزرگی از پول یه ماهم رو دارم خرج می کنم
به هر دلیلی که الان اینجایی و این کار رو انتخاب کردی
به من ربطی نداره فقط امیدوارم که ازش لذت ببری
چون کار ، زندگی آدمه اگه ازش لذت نبره کوفتش میشه
زندگی طعم زهر مار میگیره براش
یه سوال ساده بود
فقط همین باور کن
- خیله خوب ...حالا زود باش من کار دارم
: یه سوال دیگه فقط تورو خدا عصبانی نشی ها
: چقدر طول می کشه؟ من تجربه همچین چیزی رو تا بحال نداشتم
دختر پوزخند تمسخرآمیزی بهش زد
- ببین تورو خدا گیر کی افتادیم
- چه می دونم یه ربع...نیم ساعت حداکثر
: خیله خوب نیم ساعت
: پس تو نیم ساعت اینجا باش قبول؟
: پولتم کامل بهت میدم
- یعنی چی؟ یعنی نمی خوای...
: نه دیگه گفتی نیم ساعت.نیم ساعت مال من باش
: برای تو که فرقی نمی کنه پولتو بگیر
- چه می دونم...باشه...خوب حالا باید چی کار کنم آخه
: هر کار که من بهت می گم
در حقیقت کار خاصی هم ازت نمی خوام بکنی
دختر سکوت کرد
برهنه نشست کنار تخت
سهراب نگاهی به دخترک کرد...هر چند که "دخترک" از لحاظ فیزیولوژیکی واژه مناسبی
برای او نبود اما واژه ای که از حضور او در ذهنش نقش می بست
دختر بود نه زن
نسبتاً زیبا بود ، اغواگری ای که برای یک فاحشه لازم بود در صورتش نبود
اما چندان معصوم هم نبود...سهراب این را دوست داشت
دوست نداشت با یک فاحشه در موقعیت دراماتیک قرار بگیرد، از چهره معصومش
متاثر بشه و برای گذشته و آینده اش نگران شود و دلش برایش بسوزد
هیکل خوبی داشت
سینه هایش اما بیشتر از سنش غمگین و با تجربه بودند
روی شانه و پایین گردتش چند تا خال داشت خال های بی آزاری بودند
و گاهی حتی مهربان
ساق های ظریف و دوست داشتنی داشت
: حدس می زنم تو کارت آدم موفقی باشی
دحتر لبخند زد: چطور؟
: هستی دیگه نیستی؟
- هی بد نیست هرچی باشه چند سال بیشتر نیست
بعدش تموم میشی
: آره میدونم
: نمی دونم چه حسیه مثل تو بودن
- حس خاصی نیست هستی دیگه
: آره شاید وقتی از بیرون نگاهش میکنی انقدر دراماتیک بنظر بیاد
دختر شانه هایش را بالا انداخت
چند لحظه ای به سکوت گذشت
- تو دوست دختر داری؟
بی درنگ و آرام پاسخ داد : نه
- دروغ میگی
: چرا باید بگم؟
- نمی دونم اما میگی همه میگن
: نه ندارم دروغ نمی گم
- اصلاً به من چه
: نه جداً ندارم باور کن...حالا چطور
- هیچی
: بگو
- ولش کن
- یه مرد وقتی به دوست دخترش خیانت می کنه چه حسی داره؟
: نمیدونم من نکردم
- دیدی دروغ میگی پس داری
سهراب خنده اش گرفت
: نه جدی! دوست دختر ندارم اما به کسی که باهاش بوده ام خیانت نکردم هرگز
یه جا اما خوندم خیانت به زن احساس بیزاری و به مرد اعتماد به نفس میده
: اما خودمم نمی دونم
: چیزی می خوری؟ هرچی می خوای تو یخچال هست
- نه
: پاشو بایست
- وایسم؟
: آره بایست
دختر بلند شد و ایستاد کنار تخت
: حالا یه پاتو بذار روی تخت
دختر همین کار را کرد
: دست هات رو هم بزن به کمرت
: خوبه اینطوری جذاب تر شدی
- دیوانه
چند دقیقه با همان پز ایستاده بود
- تمام شد؟
: آره راحت باش
: یکم بیا نزدیک تر
دختر به طرف سهراب خم شد
: یکم بیشتر
چند بار دختر را بویید
جرات نداشت جز صورت جای دیگری از بدنش را ببوید
: خوبه مرسی
دختر برگشت سر جای اولش
.
.
.
.
.
در حالیکه داشت دستش را پشت سرش می گذاشت،
روی تخت دراز میکشید و چشم هایش را می بست :
خوبه...دیگه کاریت ندارم
می تونی بری
پولت اونجا ... روی کتابخونه است- بقیه ش هم برای زیباییت بردار
.
.
.
ممنون
خداحافظ
دختر مبهوت نگاهش می کرد برای چند لحظه
به کتابخانه نگاه کرد
یک تراول 50 تومانی روی یکی از قفسه ها بود
آرام برش داشت و نگاهی کرد
با مکث درون کیفش گذاشت
و بعد آرام و با حوصله در حالیکه چند لحظه یکبار
نگاهش به سمت سهراب بر می گشت
لباس هایش را بر عکس ترتیبی که در آورده بود
بر تن کرد کیفش راروی دوشش انداخت
به سمت در رفت
وقتی داشت از در اتاق خارج می شد - به آهستگی گفت
خداحافظ
و چند لحظه بعد
صدای بسته شدن در خانه
.
.
.
- چیکار کنم؟
: چی چیرو چیکار کنم؟
- ها...؟...تورو دیگه
: منو؟ یعنی چی؟ منو چیکار کنی یعنی
چند لحظه به سکوت گذشت
:سهراب
-جان
:منظورت چیه...چیکارت کنم
انگار که تازه متوجه شده باشد ... هیچی هیچی سوزان ولش کن
سوزان سکوت کرد
-کتاب چی شد؟
: کدوم کتاب؟
- همون که ترجمه میکردی
: ها ... اون نمی دونم خیلی وقته حاضر شده دادمش برای چاپ
مثلاً همین روزا باید در بیاد
: چی شد یاد اون افتادی؟
- یکهو پرید وسط ذهنم . در حقیقت شد بارباپاپا فرانسه کتاب که این رو به یادم آورد
بالبخند : آره بارباپاپا طفلک تپل اوضاعش خوب نیست
اصلا مدارم حرص و جوش می خوره
-خوب خیلی هم براش بد نیست یکم باریک میشه
: آره اما ممکنه وسط این پروسه باریک شدن یکهو قلبش از حرکت بایسته
- اوهوم اما یه ضرب المثل اسکاندیناویایی میگه
یه مرده باریک بهرت از یه مرده چاقه
- اسکاندیناویایی درسته دیگه نه؟
: م م م م نمی دونم آره فکر کنم بهش همینو بگی
-خلاصه اشکال نداره بگذار بخوره
:باشه
سوزان که سیگار را از گوشه لبش برداشت و دور کرد سهراب از دستش گرفت
و پکی به سیگار نصفه زد
فقط یک پک و باز برش گرداند به سوزان
ناگهان سرش را که روی شکم سوزان بود - برداشت برگشت و به سوزان خیره شد
سوزان جا خورد - چند ثانیه گذشت
سوزان با سرش اشاره کرد چی شده؟
سهراب پاسخی نداد کمی مضطرب به نظر میامد
بعد از چند لحظه انگار که آرام شده باشد سرش را برگرداند و روی شکم سوزان گذاشت
: سهراب
-جان
.
.
سکوت
.
.
.
نه سوزان ادامه ای برای خطابش داشت
و نه سهراب تلاشی برای دانستنش
سهراب یه وری شد - به سمت راست
رو به چشم های سوزان
اما به او نگاه نمی کرد
با انگشتش شروع کرد به نوازش کردن آرنج دست راست سوزان که کنارش روی زمین قرار داده بود
عاشق این کار بود
آرنج سوزان که هرچه به سمت انگشت هایش می رفت باریکتر می شد
بعد بند مشکی ساعتش بود که سفت بسته بود
و بعد حلقه ای نقره ای که انگشت شست را در آغوش گرفته بود
: سهراب ! قلقلکم میاد
- یعنی نکنم؟
: یعنی که قلقلکم میاد
- تو دوست داری من قلقلکت بدم یا نه؟
: باز شروع کرد
- اذیت نمیشی ساعتت رو انقدر سفت می بندی؟
: نه دوست دارم
- دوست داری؟
: آره احساس خوبی بهم میده
- لابد احساس اعتماد بنفس
: نه حالا به این لوسی و غلیظی اسمش رو نمی دونم اما احساس خوبی بهم میده
- اوهوم
.
.
:بگو!
- ها؟
: ها نه بله گفتم بگو
- چیو؟
- همون چیزیکه از اول می خوای بگی مزه مزه می کنی قورت میدی
اما نمی گی همونو بگو
- تواز کجا فهمیدی همه اینارو - تو این نور کم
: به قول فیلم فارسی ها اگه بعد از این چند سال- با مکث - زندگی باهات نتونم بفهمم چته
که باید برم بمیرم مادر
(با عشوه احمقانه ای این جمله را گفت)
سهراب لبخند یک وری ناگهانی زد
چند لحظه مکث کرد و آهی کشید و با سنگینی گفت : آره حق با تو اِ
- حق با تو اِ
- نمی دونم
- احساس می کنم مغزم شده لونه مورچه ها
: یعنی چی؟
- شده انبار چیزهایی که نمی خوام تو مغزم باشه و دروازه چیزهایی که همیشه
دوستشون داشتم
: خوب
- نمی تونم تمرکز کنم
آینده..این آینده لعنتی دیگه کابوس هم کلمه درست وصف کردن آینده نیست
نمی دونم چیکار کنم نه میدونم چیکار کنم و نه میدونم چکار کنم؟
درس - سربازی هر کدوم رو بعد از دیگری پشت سر میذاری و حالا که بهشون نگاه می کنی
نمی دونی اصلاً کار درستی بوده یا نه
از گذر روز و ماه و سال می ترسم
از رسیدن روز تولدم می ترسم
خیلی مضحکه نه؟ می دونم
عین پیرزن ها که منتظر مرگ اند
آره همه اینارو میدونم اما چکار کنم
زندگی م شده ناخن کشیدن روی این ترس ها و پناه بردن
از ترس به مرگ
سکوت مطلق بینشان برقرار شده بود
سهراب چیزی نمی گفت و سوزان هم
سهراب اما می خواست که سوزان بگه
حرف بزنه
برای همین هم مکث کرده بود ، اما چیزی نشنید
صبر نکرد و گفت:
خوب؟
سوزان سر تکان داد
- راجع به همین چیزهایی که گفتم
سوزان که انگار اصلاً انتظار شنیدن همچین جمله ای را نداشت
یعنی فکر نمی کرد پسر از او انتظار گفتن چیزی را داشته باشه
به خودش مسلط شد لحنش کمی آمیخته با بی تفاوتی بود
و در حالیکه حتی به سهراب نگاه نمی کرد گفت:
نمی دونم... تو بچه نیستی دیگه بزرگ شدی باید خودت فکری به حالش بکنی
سهراب چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد
کلمه " خودت" چنان مثل پتک روی سرش فرود آمده بود
که توانایی فکر کردن به هیچ چیز رو نداشت
چند بار جمله را با خودش تکرار کرد تا شاید متوجه اشتباهی در شنیدنش شود
اما نه هیچ اشتباهی در کار نبود کلمات درست و سرجای خودشان بودند
و سوزان طوری بریده بود که نه اثری از زخم بود و نه اثری از تیغ
کاملاً قدرت تفکرر و تصمیم گیری ش را از دست داده بود
نمی دانست باید چه کند
عصبانی بشود و از کوره در برود
بی تفاوت جلوه کند
برود با بماند
هیچ نمی دانست
حتی نمی توانست جمله ای در جوابش بگوید
هر چند که سوزان هم انتظار کلمه ای را نمی کشید
دقیقه های زیادی گذشت
در سکوت مطلق گذشت
.
.
.
.
.
.
من میرم
.
.
.
مراقب باش
.
.
.
صدای بسته شدن در
.
.
.
.
.
دو تا پنجره جلویی را پایین داد تا بوی سیگار پربویی که می کشید
داخل ماشین به مشام نرسد
البته از این نظر شانس آورده بود چون پدر و مادرش هر دو سیگار می کشیدند
و هرگز بوی سیگار در خانه برایش مشکلی نساخته بود
باد موهایش که دو باره داشتند بلند می شدند بهم می ریخت
خنکای پاییزی به صورتش می خورد
پاییز- خنک- شب - نسیم همه این ها خیلی شاعرانه بودند
اما او اصلاً احساس شاعرانه ای نداشت
احساس هرچه داشت احساس عجز بود و درماندگی
واقعاً چی درسته؟
کی می تونه بگه چی درسته
کی می تونه بگه راه خوشبختی کدومه؟
کی می تونه بگه من خوشبختم
کی؟ کی خوشبخته؟
اگه تنها باشم و خلوتم روز به روز عمیق تر بشه و هرچی می خوام بسازم و دل نبندم
خوشبختم
یا اگه زندگی مو با کسی شریک بشم و به دیگری زندگی بدم و در گیر
قیمت سیب زمینی و تخم دو زرده بشم
کی می تونه؟
کی می دونه؟
کی می تونه انتخاب کنه؟
باید دنبال چی رفت واقعاً
دنبال تنهایی؟
یا ویرانی تنهایی؟
وای خدا کمکم کن...تورو خدا کمکم کن
دیگه نمی تونم...دارم دیوانه میشم
مورچه های تو مغزم دارن منفجر میشن
کی می تونه؟
مگه مسیح تونست؟
مگه مسیح انتخاب کرد
که من بتونم
.
.
.
خدایا یه معجزه می خوام- یه معجزه



yn
21/7/88

شاید خالق معجزه من باشم
اما کسی به حیاتش زمان داد
و به روحش عطر
بی تردید Ss بوده
تقدیم به او

Labels:

 
Wednesday, June 24, 2009,3:29 AM
NicoLux


یکی گفته برای اینکه فکرتون باز بشه
بتونین خلاق فکر کنید
هر روز روزی چند دقیقه
بنویسید
فقط بنویسید
از هر چیزی که هست
از هر چیزی که فکر می کنید نیست و
هست
از هر چیزی که فکر می کنید نمیگذاره بنویسید
گفته اصلا اگه نمی دونید چی بنویسید
بنویسید " نمی دونم چی بنویسید"
خلاصه انقدر بنویسید
انقدر بیرون بریزید درونتون رو که سرانجام
نوبت خودتون برسه
خود خودتون
خود نابتون
حالا من
اینجا
نمی دونم چند روز و چند ساعت
باید بنویسم
کاغذ سیاه کنم
وقت قورت بدم
تا بتونم بنویسم
خودم رو بنویسم
چقدر باید بنویسم تا به خودم بیام
بفهمم چی شده
تا بفهمم چی بر سر اونهمه شور و خنده و هیجان ،
چی بر سر اونهمه سبز اومد
این اواخر دوران سربازی م بود که برام اندازه سال ها دور بنظر میومد
اما حالا
این دو هفته
اصلا باورم نمیشه دو سه هفته پیش بود
که سبز می بستیم
سبز می خوندیم
سبز داد می زدیم
بی خوابی می کشیدیم
خیابون گردی می کردیم
طعم آخرین ساندویچی که توی سبزی ها خوردم رو یاد نمیارم
چقدر امیدوار شده بودم
چقدر امیدوار شده بودیم
چقدر میشد پر انرژی بود
میشد رنج ها رو حتی برای لحظه ای ماسکه کرد
اما حالا
.
.
.
.
.
.
نگاه اون دختر وجودم رو خاکستر می کنه
به همیجا که می رسم
دیگه نمی تونم فکر کنم
شایدم نمی دونم به چی فکر بکنم
یا به چی فکر نکنم
این طوفان گمانم به این کلمات هم رسیده باشه
.
.
به عزیزان کسانی که تو خیابون
نه به جرم شعار دادن و سر و صدا کردن
فقط به جرم ایستادن
به جرم دیدن
پر پر شدن
به مادری که به فرزندش موقع خارج شدن از خانه
گفت مراقب باش و
.
.
.
هرگز بازگشتش رو ندید
به اتاقی که دیگر بوی صاحبش رو در خودش احساس نخواهد کرد
به تختی که دیگر سنگینی صاحبش صدای فنرهایش رو در نخواهد آورد
به خواهری که دیگر لفظ "برادر" رو به زبان نخواهد آورد
به پدری که هرگز به افتخار پدر عروس بودن برایش دست نخواهند زد
به مادری که هرگز بخاطر مادر شوهر بودن بدجنس خوانده نخواهد شد
.
.
.
چهار سال پیش گفتیم چهار سال دیگه...
اما اینبار ...
باید گفت ابد
باید گفت؟
باید چه گفت؟
باید چه کرد؟
.
.
.
.
خدا تو اونجایی نه
.
.
.
.
.
.
تو
من
دلم برات تنگ شده
برای تو




yn
1/4/88


 
Sunday, June 14, 2009,1:28 AM
...
سلام
زنده ام
و سلامت
و نگران
و دلتنگ

فقط همین



yn
 
Monday, June 08, 2009,4:27 AM
natali at the time


قطره های بارون و بوق و برگ چنارهای ولیعصر و
باز بوق و کاغذ و داد و
نارنجی سیگار و دود
دود و پنجره
.
.
.
میون همه اینها گیجم
همه اینها و خیلی چیزهای دیگه که نمی خوام اینجا رو آلودش کنم
.
.
.
.
.
من اما
فقط آغوش تو رو می خوام
می خوام گم بشم تو آغوشت
اونجا که فقط بوی تو بشه نفس کشید





yn
18/3/88

 
Wednesday, May 27, 2009,2:41 AM
_41


هرگز
.
.
.
چیزی رو که رد انگشت هات* رو ش نباشه
.
.
.
نخواستم


*خواستم بنویسم انگشت های زیبات
اما هیچ واژه ای جز "انگشت هات" نمی تونه زیبایی انگشت هات رو
بدرقه ذهن کنه
yn
9/3/88

Labels:

 
Friday, April 03, 2009,2:46 AM
injoyyia


نم شمال ،دونه های ریز بارون، جنگل ، ماهی سرخ شده ، مشروب ، سیگار
گیجی سر ،
هرگز اندازه الان میرا و آنی بودن این لذت ها رو حس نکرده بودم
وقتی توشون وول می خوری
حتی نمی تونی برای یک لحظه حال بعدش رو تصور کنی
و وقتی اون حال مچاله شده میاد سراغت نمی تونی یادت بیاری
که داشتی از چی لذت می بردی چه برسه به اینکه بتونی اون لذت رو دوباره حس کنی
نمی دونم
نمی دونم چیه اون لذت ابدی
نمی دونم چیه اون حال درخشانی که هیچ زمان و زمینی نتونه پاره ش کنه
جالب بود پی بردن بهش
جز با تجربه کردنش نمیشه درکش کرد
مثل عشق
ایرادی هم بهش وارد نیست
شاید مثل تماشای "فیلم کوتاهی درباره عشق" به "رنجش" بیارزه
فقط می خوام اون لذت ابدی رو نه حتی تجربه کنم ، بشناسم
"لذت ابدی" بیشتر آدمو یاد کره عسل و چای شیرین میاندازه
بجاش "میرا" رو خیلی دوست دارم
اگه روزی روزگاری فیلم ساز شدم
یا قرار شد که فیلم ساز بشم
حتماً اسم یکی از فیلم هام رو میگذارم میرا
(میگذارم رو به میذارم ترجیح میدم اما نتواند رو به نتونه ، لاء)
حتماً
و
لب های تو رو نیاوردم جز آنی های مردنی
که
چشم به راه بودنشون
یه لذت ابدی تلخ اِ
و چشیدنشون یه اعتیاد کشنده ست



yn
14/1/88

 
Thursday, March 26, 2009,1:20 AM
silver wine


دوست دارم
یه روز صبح که از خواب پا میشم
نگاهم به سقف باشه
،
دست چپم زیر سرم باشه
،
سرما نوک پاهای برهنه م رو قلقلک بده
و
گونه های تو روی بازو هام باشه و موهات هر دوشون رو غرق کرده باشه
.
.
.
این همون چیزیه که چند روزه توی ذهنم مثل گیلاس شراب باهاش بازی می کنم
می گیرمش جلوی نور نگاهش می کنم
.
.
.
آخر سر
چشم هام رو بستم و
تا قطره آخرش رو
سر کشیدم

5/1/88
yn

 
Thursday, February 26, 2009,1:41 PM
miracle(fifteen)


:سهراب؟!
تکرار کرد "سهراب" مگه نمی خوای بری پادگان - دیرت نشه؟!
چشم هایش را به سختی باز کرد
روی تختش نیم دور زد و رو به در شد
حرف زدن آنموقع صبح برایش سخت ترین کار دنیا بود
- امروز مرخصی ام نمی رم
پدرش بود که صدایش کرده بود
نیم دوری را که زده بود را برگشت و رو به میزش قرار گرفت
پتو را رویش کشید و چشم هایش را بست
احساس لذت می کرد از اینکه امروز مجبور نبود مثل هر روز ساعت 5:23 با لرزیدن گوشی اش زیر متکا از خواب بیدار شود.
مدتها بود که تصمیم گرفته بود برای آلارم بیدار شدنش یک صدای آرام بخش مثلاً صدای مرغ های دریایی کنار ساحل
یا صدای رودخانه را بردارد ، اما این را فقط صبح ها بخودش می گفت صبح ها که به زمین و زمان فحش می داد
تا از جایش بلند شود ، دست و صورتش را بشوید و حاضر شود بعد که بیدار میشد و لباس می پوشید و از خانه بیرون می رفت
فراموش می کرد
الان هم که دو سه ماهی بیشتر به تمام شدن بدبختی هایش - البته بقول خودش یکی از بدبختی هایش - نمانده بود
شاید هم از روی تنبلی نبود که هرگز صدای زنگ را عوض نکرده بود ، ترسیده بود مثل قهرمان پرتقال کوکی از شنیدن
صدای سمفونی شماره 9 بتهوون - که عاشقش بود - و دیوانه شده بود
شنیدن صدای ساحل و پرنده هایش بجای آرامش بهش زهر مار بدهد
سرما را نوک پاهایش حس کرد
چشم هایش را باز کرد از تاریکی چند ساعت گذشته خبری نبود
میزش را با دستش جستجو کرد موبایلش را پیدا کرد و جلوی چشمش آورد
10:56
همه خستگی شب قبل با دیدن ساعت به تنش بازگشت
با اینکه اصلی ترین برنامه اش برای مرخصی گرفتن و ماندن در خانه استراحت و بطور مشخص خواب بود
اما بیدار شدن آن ساعت روز حکم از دست دادن فرصت ازدواج با سوفیا لورن در 28 سالگی اش را داشت
چاره ای نبود پتو را کنار زد و از تختش پایین آمد
این روز هایی که خانه می ماند برایش یادآور روزهای قبل از خدمت بودند
روز هایی که شب هایش تا نزدیکیهای صبح بیدار می ماند و نزدیک ظهر بیدار می شد
چای می ریخت روی کاناپه لم می داد و کانال های موزیک ماهواره را بالا و پایین می کرد
سرمای سرامیک پایش را قلقلک می داد
برای خودش چای ریخت تلویزیون را روشن کرد و آهسته آهسته چایش را هم زد
فکر کرد برای خودش املت درست کند
- نه دیره! نمی تونم ناهار بخورم
کمی از چایش را نوشید
از شیرینی باندازه اش بی نهایت لذت برد
معتقد بود فقط یک مقدار منحصر بفرد شکر برای هر فنجان چای وجود داشت
که می توانست بهترین طعم را به چای هدیه کند
نه یک بلور شکر کم و نه یکی بیش!
و هر چند سال یکبار اتفاق می افتاد که این مقدار منحصر بفرد به چایش اضافه شود
و او از نوشیدنش این چنین لذت ببرد
: سهراب داری شعر می گی! بس کن دیگه چایت رو بخور!
گوشی اش را برداشت
new message
5:00 pm
cafe candide
sooz
send
کافه کاندید
کاندید اسم واقعی کافه ای که قرار می ذاشتن نبود
این اسم رو بخاطر صاحب کافه که شبیه آلبر فواره ارتش سری بود روی آنجا گذاشته بودند
و هیچ کدامشان اسم اصلی کافه را نمی دانستند و هرگز هم سعی نکرده بودند که بدانند
هردو از واژه کافی شاپ متنفر بودند
سهراب همین را تفاهم بزرگی برای شروع یک زندگی می دانست و
سوزان اما معتقد بود که اول او بود که از این واژه متنفر بوده و این بخاطر تاثیر او روی سهراب بوده
که او هم الان از "کافی شاپ" متنفر است
و چه نیاز به گفتن که هنوز سوزان "ر" تاثیر را نگفته سهراب بنای تکذیب می گذاشت
سهراب بر می خروشید و سوزان با آرامش لذت می برد
- ناهار نمی خورم
بلوز گرم و گشادش
شلوار جین مشکی اش
زنجیر و حلقه اش
را به تن کرد
ریشهایش را بصورت گذاشت
کیف و کلاهش را برداشت و راه افتاد
.
.
.
.
.
سوزان با چشم هایش به صورت سهراب اشاره کرد
او هم دستی به صورتش کشید و لبخند زد
بعد مثل هنرپیشه های عاشق دهه 50 هالیوود گفت : بخاطر تو اِ
سوزان : بخاطر علاقه من یا بخاطر گشادی تو
- نه نه دختر تو خیلی بدبینی ، میدونی خیلی
: اگرم هستم لابد لازمه
سهراب لب هایش را برگرداند و چشم هایش را گرد کرد
- جداً؟
: عمه تو مسخره کن
گارسون سفارش شان را آورد
سهراب تشکر کرد
: مودب شدی!
- لابد لازم بوده که شدم
بعد لیوان را برداشت و جرعه ای از آن نوشید
هواسش نبود ، سوخت
- حالا همیشه سرد میاورد ها!
سوزان پاکت سیگار را از کیفش که روی صندلی بغلی گذاشته بود برداشت
به سهراب تعارف کرد
سهراب پاکت را گرفت یک نخ سیگار بیرون آورد و آرام و با لبخند گوشه لب سوزان گذاشت
فندک را از جیب خودش بیرون آورد و برایش سیگار را آتش زد
خودش شروع کرد با پاکت سیگار بازی کردن و سیگار کشیدن سوزان را تماشا کردن
سهراب سیگاری از پاکت درآورد
: هنوز گاهی وقتی سیگار می کشم سرم گیج میره
: خوبه نه؟
سوزان که دست هایش را به سینه زده بود لبخند موربی زد
- اولین بار دوم راهنمایی بودم که یکی از سیگارای بابا رو کش رفتم و با نسرین دوستم کشیدم
اونجا ، اونموقع سرم گیج رفت
هرگز دیگه مثل اونروز از سیگار کشیدن سرم گیج نرفت ، لذت نبردم و ازش متنفر نشدم
: دوم راهنمایی؟
- اوهوم
: عجب حرومزاده ای بودی!
- یعنی الان دیگه نیستم؟
سهراب لبخند زد
کمی خودش را سوزان به جلو خم کرد : حرومزاده ... اما حاصل عشق
با شیطنت: o' my god کامرویی
سوزان برایش ابرو شکاند
: من تو دانشکده اولین سیگارم رو کشیدم
- هه تو دانشگاه؟
Qu'est-ce qu'un garçon pastorized
: قهوه ت سرد نشه؟!
- اینبار رو سرد می نوشم
: زهر مار بدنت کم شده؟!
- اونو که تو بهم میدی ، فعلاً می خوام کمی کافئین تو بدنم پخش کنم
فنجان را با دو دستش برداشت و جرعه ای از قهوه اش نوشید
سهراب لبخند موربی روی لبش نقش بست
اوهم فنجانش را برداشت
: همیشه از دزدکی سیگار کشیدن لذت برده ام یادته؟
بخودتم گفتم و تو هم در یک اظهار نظر تاریخی فلسفی گفتی
هر کاری دزدکی انجام دادنش لذت بیشری به آدم میده
سوزان پرید وسط حرفش : به آدم نه به تو
سهراب ادامه داد : و با توجه به سلیقه و انحرافات عمیق و گریز ناپذیرت
از تجربه های سکشوالت گفتی -البته در ایهام - که همون دزدکی بودنشون چطور لذت را به تک تک سلول هات
گره زده بود
سوزان با آرامش فقط داشت گوش میکرد چشم هایش کمی گرد شده بودند لبخند کمرنگی هم روی لب داشت
سهراب ادامه داد : همیشه سیگارم رو ته حیاط پشت درخت ها که اصلاً پیدا نبودم می کشیدم ، الان اما که درخت ها
استیرپ کرده اند و فراموش کرده ن لباس هاشون رو بپوشن مجبورم درست پایین پنجره پک هام رو بزنم
با هر پک باید سر بچرخونم ببینم کسی نیاد پایین ، تازه ازینم بد تر، باید هواسم به طرف مامانجون هم باشه
همه اینها بجای اینکه بهم لذت بده کامرویی طعم خوش همون چند گرم یا میلی گرم نیکوتین رو هم ازم میدزده
سوزان فقط لب های پایینی ش رو کمی جمع کرد و شونه هایش رو بالا انداخت
سهراب کارد فلزی سنگین رو برداشت و کمی از پای سیب روی میز را برید
با دست راستش برداشت و به طرف سوزان گرفت
سوزان کاری نکرد
درست لحظه ای که سهراب می خواست دستش را برگرداند
مثل ماری که می خواهد به طعمه اش حمله کند به دست سهراب حمله کرد و تکه
پای را از دستش قاپید
تکه پای به همراه نوک انگشت های چشم آبی
پسرک که بی نهایت غافلگیر شده بود دستش را عقب کشید
خنده اش گرفته بود
: وحشی! انگشتم کنده شد
- م م م خوشمزه س سهراب ! خوشمزه
سوزان همیشه "خوشمزه " را بدون تشدید و نرم ادا می کرد و سهراب عاشق اینطور گفتن او بود
رو به سهراب که مبهوت نگاهش می کرد کرد و گفت::
لابد الان می خوای بگی تو تو تناسخ قبلی ت سگی ، گرگی یا یه همچین جونوری بودی
: تناسخ قبلی ت؟ اونو که الانم هستی
تو تناسخ قبلی ت احتمالاً خواهر نارسیس بودی
خواهر ناتنی ش ، از مادر جدا
- شایدم نارسیس خواهر من بوده ، هاه؟
و زد زیر خنده
سهراب دست ها را به سینه زد و دوباره تکیه داد
صدای سکوت بود و نفس کشیدنان و موزیک کافه
- خونه دار شو ، میخوام بیام خونت
پسرک به آرامی لبخندی زد و به علامت تایید پلک زد : خونه دار میشم
- موهات کو؟
: تو راهن
- رفت یا برگشت؟
: خیلی وقته رفتن ، دارن بر میگردن
- کی؟
: صبور باش
- سخته
: از دلتنگی های تو که سخت تر نیست
- چی تنگی؟
: دل! همون جا که آدم ازش عاشق میشه
سوزان با دستش لاله گوشش را گرفت و نشان سهراب داد
- پس دل اینه!؟
سهراب هم با دست راستش پلک چشم راستش را بست : نه .... اینه.
: روبروم غبار آلوده سوز
- فقط کافی فوتش کنی
: فوت که می کنم سینه م درد میگیره
- ماله سیگارایی که می کشی
: مال رگ گردن تو اِ که گاهی شب ها حس می کنم تو دو میلی متری لب هام داره می زنه
کمی به جلو خم شد
انگشت اشاره اش را بین انشگت های پسر حرکت داد
با پشت دستش ته ریش های سهراب را نوازش کرد
انگشت هایش رسیدند به لب های سهراب
پسر آرام بوسه ای به پشت دستش زد
- درست میشه پسر من مطمئنم
: رژ براق رو روی لب ها خیلی دوست دارم
- واسه همین روی لب هامه
سهراب ذوق کرد
دوست داشت اینطوری بودن سوزان رو
باندازه همه دوستیشون که فقط یکی از چیزهایی بود که با هم داشتند ، دوست داشت
اینکه هر لحظه ای همانطوری بود که می باید می بود
:فیلم کوتاهی....
مکث کرد
-درباره عشق
: تازه دیدمش
-دیر دیدی ش
: بالاخره اما
- بیچاره شدی؟
: به بیچارگی م قانع نشد - مجنونم کرد
- قسر در درفتی پس
- دقیقاً شش ماه درگیرش بودم -( آهی کشید)
: اگه فقط شش ماه باشه راضی ام ، شرط می بندم این یکیو نمی تونی بگی مطمئنم اونهم با تشدید روی "نون"
: یکبار هم الان باید ببینی ش
- اوهوم - چند بار امتحان کردم - جرات نکردم
: سوزان کامرویی جرات نکرده؟
- مقابل کیشلوفسکی تسلیمم میدونی که
با لبخند تایید کرد
: انگار چهل سال تو اون آپاتمان های لهستانی زندگی کرده ام، هر روز صبح شیرم رو برداشته ام
به همسایه هام سلام کردم
اون زن، اون زن انگار طبقه بالایی من زندگی می کرده
و اون پسر خبر نامه های جدیدم رو بهم میداده
و حالا
حالا بعد از چهل سال
تبعید شدم اینجا
نمی دونم
انگار انداختم اینجا
با همه اون شیشه های شیر
همه اون آسمون ابری
همه اون ماشینای لادا
وقتی اون زن بهش گفت برو پی کارت
و اون پسر سرش را انداخت پایین و از کنار دیوار راهش را گرفت
غم همه دنیا رو که تو دلش بود مثل یه لیوان آب بهم تعارف کرد
هنوز هم از گلوم پایین نرفته
ناتوانم از گفتنش سوزان
ناتوان
هیچان زده شده بود
می خواست همه چیز را بگوید و ناتوان بود از گفتن همه شان
سوزان نوک انگشت اشاره اش را روی گوشه لبهای سهراب گذاشت
-آرام..... همه شو میدونم
نگفت "آروم"
:خیلی سخته
- بی حوصله جمله نساز
خنده اش گرفت سهراب
: منظورم این رنج سینماست
رنج دیدنش و هوس باز دیدنش
این رنج ها سوزان این نوستالژی ها
آسون ازت نمیگذره
یا چند تار موت رو سفید می کنه
یا چند تا چین روی پوست زیر چشمات می کشه
یا شونه هات رو چند صدم درجه خم می کنه
- خیلی معامله گر شدی سهراب
برای لذتی که بهت میده این ها هیچه
سهراب سکوت کرد
داشت فکر می کرد
چشم هایش به تابلوی پشت سر سوزان بود
نگاهش اما نه
رو به سوزان کرد : آره گمانم حق با تو اِ
سوزان لبخند زد
سهراب هم
سهراب کمرنگ تر
:زندگی؟
-همینه.
: اینطور که نمیشه از پسش برومد
- قرار نیست از پسش بر بیای
قراره باهاش زندگی کنی
: با زندگی؟
- با زندگی.
: حرفای قشنگ ...
پلک هایش را روی هم گذاشت و با لبخند تکذیب کرد
رو به سوزان کرد
هرگز سوزان چشم های پسر را اینطور ندیده بود
غمگین!
نگاهش را دور میز گرد ، فنجان قهوه ظرف شکر ، زیر سیگاری
انگشت های سوزان گرداند وبه چشم هایش رسید
چند لحظه ای جز مردمک چشم هایش هیچ ندید
سوزان مثل چوب بی حرکت بود
بغضش گرفت
یک قطره اشک گوشه چشمش جمع شد ، از کنار گونه هایش سر خورد و به کنار لبش رسید
سوزان بدون درنگ
چهار انگشتش را روی صورت سهراب گذاشت و با انگشت شستش اشک را پاک کرد
- پاشو بریم پسر
کیف پولش را از کیفش بیرون آورد و به سمت صندوق رفت
سهراب کیف و پالتوی سوزان که از صندلی آویزان بود به همراه کیف خودش برداشت و بطرف در رفت
سوزان در آستانه در ایستاده بود
پالتو را برایش نگه داشت تا بپوشد
- پدر سگ گرون کرده بود
فرصت تعجب کردن هم پیدا نکرد
رو به سوزان کرد ، بعد از چند ثانیه هر دو زدند زیر خنده
: میرسونمت
- از کجا فهمیدی...؟
: حدس سوزان ، حدس
- حالا چپ یا راست؟
راست را نشان داد و گفت چپ
- بی شرف!
- یه دستی به این بی زبون بکشی بد نیستا!
داشت در را باز میکرد ، از حرکت ایستاد و با چشم های گرد شده رو به سوزان کرد
: بی زبون؟ خط بندر - بوشهر میروندی یا اصفهان شیراز مادر؟!
- با این کلاه شبیه سارقین مسلح به دام افتاده میشی
: سارق و مسلح که نه... اما به دام افتاده ام
- دام کی؟ لابد من
: تو نه، چشات
شینش را غلیظ گفت مثل خواننده های زن ایرانی که به زور می خواهند شین راا بقول خودشان شش دانگ ادا کنند
به فرانسه چیزی گفت
این یکی را تا بحال سهراب نشنیده بود
با چیزی که سهراب گفته بود احتمالاً جمله فرانسوی مفهومی نزدیک " مرده شور ببرتت" یا همچمون چیزی داشت
:کلاه؟ دوسش دارم - خوشکل نیست میدونم ، اما دوسش دارم
از شریعتی پیچید داخل یک خیابان فرعی
کوچه های تنگ و نامنطم این منطقه را دوست داشت
نور ماشین موقع پیچیدن که روی دیوار خانه ها می افتاد توی فانتزی هایش تیتراژ یکی از فیلم هایی بود که دوست داشت بسازد
- رد نکنی
:هواسم هست
ترمز کرد به جز صدای موتور انگوری صدای دیگری شنیده نمی شد
تا خواست چیزی بگوید سوزان در را باز کرد
- اون جلو یه جا هست ، پلاک رو که یادت نرفته
منتظر جواب نشد در رابست و به سمت در خانه رفت
خشکش زده بود سهراب قلبش داشت تند تند می زد آب دهانش خشک شده بود
چند لحظه طول کشید تا به خودش آمد
ماشین را جایی که سوز گفته بود پارک کرد
و حالا روبروی در کرم رنگ خانه ایستاده بود
در پایین باز بود
باید می رفت طبقه دوم
نزدیک آسانسور شد
عدد دو را نشان میداد
دکمه را زد - اما صبر نکرد و از پله ها بالا رفت
در نیمه باز بود
از هیجان نتوانسته بود به چیزی فکر کند
اینکه چرا؟ الان؟ اینجا؟
بقیه چی؟
هرچند بیشتر که فکر می کرد میدید نیازی نبود که نگران هیچ کدام از این ها باشد
همین که سوزان می گفت ، کافی بود
حالا در آستانه در نیمه باز خانه بود
در را باز کرد
- خوش آمدی
داشت پالتویش را در می آورد و چند تکه ظرف را توی آشپزخانه می برد
- تا ابد که نمی خوای اونجا بایستی!
: نه.
و در را پشت سرش بست
- قهوه یا چای
:چای
.
.
.
.
.
.
.
.
-نکن سهراب قلقلکم میاد
: مجبوری جوراب تنگ بپوشی رو پاهات جا بندازه
- گرمه بجاش
کاهو می خوری؟
: می خورم
یک برگ کاهو را از کنار ظرف برداشت
بدون اینکه به پایین - جایی که سهراب کنار پایش نشسته بود - نگاه کند ، کاهو را به سمت او گرفت
- کاهو قربان!
مچ دست سوزان را بوسید و یک گاز به کاهو زد
بعد ساعت را از دست سوزان باز کرد ، کاهو را از دست سوزان گرفت و ساعت و کاهو را روی کابینت گذاشت
لحظه ای سوزان از حرکت ایستاد
سهراب بلند شد و پشت سوزان ایستاد
دست سوزان را گرفت و آرام کنار ظرف سالاد گذاشت
خودش را نزدیک او کرد و آرام کنار گوشش زمزمه کرد
:بر می گردم
و در حالیکه لبهایش را روی بلوز سوزان می کشید باهستگی پشت او نشست
سوزان داغی لب های پسر را روی قوزک پایش حس کرد
یاد حرف سهراب افتاد وقتی که از اتاق بیرون آمده بود
بهش گفته بود : چه خوب کردی پوشیدی ش
و در جواب تعجب سوزان با چشم به دامن نسبتاً بلند او اشاره کرده بود
چشم هایش را بست
چیزی مثل جریان ضعیف برق
از پاهایش شروع می شد ، توی کمرش پخش می شد و از لابلای موهایش توی هوا پخش می شد
.
.
.
.

نفس داغ سهراب داشت گردنش را می سوزاند
دستش را روی کمر سهراب گذاشت
سهراب سرش را بلند کرد و نگاهش را به طرف نگاه او پرت کرد
: time to go؟
سوزان با پلک هایش که برهنگی چشم هایش را می پوشاند ، تائید کرد
- سالادت یه معجزه بود lady
تند و کوتاه بوسه ای روی بینی سوزان گذاشت
.
..
- cioa
.
.
.
.
.
.
.
.
در را که پشت سرش بست کیفش را روی دوشش انداخت و راه افتاد
لب هایش می لرزیدند
بغض توی گلویش را نه می توانست قورت بدهد و نه می توانست بیرون پرت کند
کیفش را محکم تر کرد و قدم هایش را تند تر
نم باران شروع شد
چشم هایش خیس شده بودند و قرمز
هنوز بوی مادام سانت را حس می کرد
تحمل نگاه غمگینش را نداشت وقتی مثل همیشه جلوی در خانه ایستاده بود و ازش استقبال کرده بود
فقط خودش را پرت کرده بود به آغوش مادام و زار زار گریسته بود
برای زیبایی خسته و تارهای سپید و چشم های پف کرده و چروک های زیر چشم مادام
برای تنهایی ادوین
برای دست های سرد آرسینه
برای گیلاس های خالی شراب
برای رب دشامبر آویزان موسیو
همه این مدت سعی کرده بود قوی باشد
از سردخانه بیمارستان که سبز آبی دیوار هایش پس زمینه کابوس های شبانه اش شده بودند
تا لانگ شات قبرستان با گودال های عمیق هم اندازه اش
کنار ادوین ایستاده بود - اجازه نداده بود خم بشود ، بشکند
آرسینه را به فرح سپرده بود
بازوی مادام سانت را رها نکرده بود
امروز اما نتوانست
نتوانست بغضی که بوجودش چنگ می زد را قورت دهد
آرسینه که در را باز کرد
مادام سانت که گفت سلام سهراب جان
چشمش که به نگاه غمگین ادوین افتاد
کفش های موسیو را که تو جا کفشی ندید
نتوانست
فقط خودش را در آغوش مادام پیدا کرده بود
،
بغضش ترکید
حالا داشت هق هق می کرد
ایستاد ، دستش را به دیوار زبر سیمانی گرفت
چند عابر موقع رد شدن از کنارش مکث کردند
ریتم گریستنش تند تر شده بود
انگار قرار نبود هرگز اشک هایش تمام شود
دست هایش را که از روی دیوار بلند کرد ، جای سنگریزه های سیمانی روی کف دستش مانده بود
خیابان ایتالیای دوست داشتنی حالا دلگیر تر از هر وقت دیگری بود
نور ماشین ها تاریکی خیابان را بیشتر می کردند
نم نم باران شروع شده بود
خودش را به بولوار رساند
- آریاشهر
در را که بست همه شلوغی ها ساکت شدند
فقط صدای گیربکس معیوب ماشین بود که داشت می خواند
سرش را به مثلثی شیشه عقب تکیه داد
قطره های باران نگاهش را می بریدند
عابر های قطعش می کردند
برگ های خیس درخت ها نوازشش می کردند و
قرمزی چراغ قرمز تنگ ترش!
چشم هایش را بست اشک مژه های بلندش را خیس کرد و روی گونه هایش جاری شد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
از ماشین که پیاده شد
در را بست و به سراغ صندوق رفت
کیسه های میوه را برداشت و به سمت خانه رفت
در را بعد از باز کردن با پاهایش هل داد
میوه ها را روی میز آشپزخانه ول کرد
طرف اتاق رفت که لباسش راعوض کند
شلوار راحتی اش را برداشت
موقع پوشیدن چشمش به دامنش که از پشت در اتاق آویزان کرده بود افتاد
دامن را پوشید
..
.
.
میوه ها را یکجا داخل سینک ریخت
موقع شستن نگاهش پرت شد به پایین سمت چپش
جز سرامیک چیزی نبود
.
.
.
.
.
.
.
- سهراب!
- سهراب مگه امروز پادگان نداری
.
.
.
.
:آخ...


* چه پسر پاستوریزه ای!


yn
29/11/87

برای تولد تو


پ ن : هر بار تمام کردن یک تکه از معجزه
احساس فوق العاده ای بهم میده
احساس سبکی از رساندن هدیه ایی به یک دوسن
احساس لذت دوباره دیدن دوستان عزیز تر از جان
ذوق کردن از شنیدن جیغ های دخترم
و یک وعده هیچگاه عمل نشده برای زودتر بازگشتن به اینجا
چاره ای هست؟
جز خواستن از خداوند؟
نیست می دانم
- ی ن