<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872</id><updated>2012-01-24T18:57:01.838+03:30</updated><category term='underscore'/><category term='miracle'/><title type='text'>French Connections</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>76</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7138305636317157925</id><published>2012-01-23T20:52:00.004+03:30</published><updated>2012-01-23T22:31:25.535+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   -&lt;br /&gt;باید که دلت می خواست تا انجامش می دادی - چقدر بهت گفتم - گوش نمی دی به حرف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;می خواستم  - اصلا چون می خواستم  رفتم سراغش  - اما از دردش نمی دونستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;در حالی که دستهای خیسش رو با پیش بند پاک می کرد : نمی دونستی؟ - چی فکر&lt;br /&gt;کردی ...!  که همین طوری می ری تا تهش - که مثل دیوونه ها  تا ته همه چیز&lt;br /&gt;میری و بعد خلاص؟!   تو این همه خر نبودی  - چت شده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;نگاهش  به لیوان کِرِم رنگ چایش بود : روشن! حالا چی کار کنم - همه چیز از دستم &lt;br /&gt;در رفته - نمی دونم کجام&lt;br /&gt;صداش می لرزید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;روشنک یکی از صندلی های میز آشپزخانه رو عقب کشید و نشست رو به روش&lt;br /&gt;با انگشت اشاره دست چپ , روی رومیزی ناخن کشید چند بار اما نگاهش با او بود&lt;br /&gt;کم داشتی؟- کم بود  او همه که برای خودت داشتی ؟ - من به تو چی بگم آخه! &lt;br /&gt;بگم تمامش کنی ... می کنی ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;او که نگاهش به لیوان چای بود آروم و نا محسوس ... سرش رو به چپ و راست &lt;br /&gt;حرکت داد ... یعنی که ,  نه  .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;پس چی ؟ - اصلا تمامش نکن - هر کاری  میخوای بکن - گور بابای همه&lt;br /&gt;کی از خودت مهم تر؟ - اما با خودت اینطور نکن - من می دونم داری چه بلایی سر &lt;br /&gt;خودت میاری - آخه این چه مرضیه -   دستات رو ببین  ! چشمات و ببین ! - شدی&lt;br /&gt;مثل آدم های گنگ - گند بزن! خراب کن! اما لذت ببر - چی میخوای آخه تو از جون &lt;br /&gt;خودت ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روشنک پا شد رفت کنار سینک - عصبانی بود - از حرکات تند و خشک دستهاش &lt;br /&gt;می شد حدس زد  که زیاد عصبانیه&lt;br /&gt;اینبار دستکش های سرخابی رو دستش کرد - رو کرد به او - پاشو از تو در یخچال یه&lt;br /&gt; سیگار بردار روشن کن برام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;دست هاش که دور لیوان چای جمع شده بود , آهسته از هم باز شد - مثل آدم آهنیه&lt;br /&gt;کوچکی  از پشت میز بلند شد-  در یخچال رو باز کرد و گیج دنبال سیگار گشت&lt;br /&gt;با نگاه  - روشنک بی انکه رو برگردونه از سینک آروم گفت : اون بالا سمت راست&lt;br /&gt;سیگار پیدا شد - در یخچال رو بست -  اینبار به دنبال آتش بود برای روشن کردن&lt;br /&gt;سیگار - چشمش به کتری روی گاز افتاد که آرام می جوشید - کتری رو کناری گذاشت&lt;br /&gt;دولا شد و با شعله گاز سیگار رو روشن کرد - بوی موی کز خورده بلند شد - روشن&lt;br /&gt;از کنار نگاهش کرد - خودش رو کنار کشید - دست برد به چند تار مو که لوله &lt;br /&gt;شده بودند -  اما سیگار روشن شده بود - به طرف روشن رفت - سیگار رو کنار لبش &lt;br /&gt;گذاشت - دود چشمهای روشنک رو خیس و تنگ  کرد - با سر تشکر کرد&lt;br /&gt;و او باز برگشت پشت میز کنار لیوان کرم رنگ چای که حالا خیلی  هم گرم نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;صدای روشنک  شنیده شد &lt;br /&gt;صاف .. تیز و کمی بلند  : تو حالش رو ببر - کاری که من نکردم رو تو بکن ! &lt;br /&gt;هر کی هر چی گفت , بفرستش پیش من -  تا ته جونش رو بمک - هی چی ازش&lt;br /&gt;باقی نذار - بچه هات بی مادر می شن ؟! من بزرگشون می کنم . - شوهرت روانی&lt;br /&gt;می شه؟ من مراقبشم . - پدرت تو گورش می لرزه ؟ من پنج شنبه ها براش خیرات &lt;br /&gt;می کنم  - گرفتی چی می گم ؟ &lt;br /&gt;یکهو برگشت سمت  او &lt;br /&gt;آره؟ - فهمیدی؟ - بسسته تو ! - تو مگه مادر نمی خواستی  ؟ من مادرت! - تو&lt;br /&gt;مگه مراقب نمی خواستی ؟ من مراقبت ! - اصلا امشب با هم میخوابیم - مگه&lt;br /&gt;نمی خواستی خوابیدن  با یه زن رو تجربه کنی ؟ من اون زن!&lt;br /&gt;مسن تر از توام - به خوشگلی تو هم نیستم  اما بیشتر از تو می دونم  &lt;br /&gt;فقط یه لطفی به خودت و من بکن :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیره شد به چشم هایش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لبخند زد و چشم هایش را آرام باز و بسته کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچی...اون لطف رو هم خودم می کنم&lt;br /&gt;میرم دوش بگیرم...&lt;br /&gt;چای اونجاست &lt;br /&gt;چای وانیل...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرسی یاشار گذاشتی بیام خونت مهمونی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ss&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7138305636317157925?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7138305636317157925/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7138305636317157925&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7138305636317157925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7138305636317157925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5595621999006376899</id><published>2011-12-27T05:27:00.001+03:30</published><updated>2011-12-27T05:41:16.519+03:30</updated><title type='text'>miracle(twenty):Sonia</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای شر شر آب&lt;br /&gt;که روی ظرفها و سینک ظرفشویی میریزه&lt;br /&gt;آب پودری&lt;br /&gt;آبی که صداش کم نیست&lt;br /&gt;اما هوا را هم به زور تکان می دهد&lt;br /&gt;وقتی بهش گوش میکردی انگار که سالهاست این صدا رو میشناسی&lt;br /&gt;اما وقتی به خودت میامدی انگار لحظه ای پبش بود که این صدا شروع شده بود&lt;br /&gt;و انقدر برات تازگی داشت که حس هایت برانگیخته می شدند&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب کاپشن بلند مشکی اش را از تنش در نیاورده بود&lt;br /&gt;فقط آستین هایش را بالا داده بود&lt;br /&gt;آستین هایش را بالا داده بود و خودش هم نمی دانست چرا&lt;br /&gt;به اعتقاد او منحط ترین وضعیتی که می شد با این کاپشن به خود گرفت&lt;br /&gt;همین در نیاوردنش در جایی نه چندان سرد و دادن آستین ها تا آرنج به بالا بود&lt;br /&gt;هر چه بود اما او در آن لحظه همین وضعیت منحط را انتخاب کرده بود&lt;br /&gt;روی صندلی چوبی داخل آشپزخانه نشسته بود&lt;br /&gt;یه وری&lt;br /&gt;یه وری نشستن روی آن صندلی نه چندان پهن&lt;br /&gt;در ظاهر غیر ممکن می آمد&lt;br /&gt;اما باز سهراب همانطور غیر ممکن نشسته بود و باز خود نمی دانست که این&lt;br /&gt;غیر ممکن را چطور ممکن کرده بود&lt;br /&gt;آرنج دست چپش روی میز بود و&lt;br /&gt;با دست راستش در روان نویس مشکی رنگی که دسته اش شکسته بود را با فواصل&lt;br /&gt;غیر منظم باز و بسته می کرد&lt;br /&gt;دنبال صدای تق در روان نویس بود&lt;br /&gt;نه انقدر تند که عصبی باشد و نه انقدر کند که رها&lt;br /&gt;شاید باز و بسته کردن به مثابه انتظار بود برایش&lt;br /&gt;یک انتظار کوتاه و در لحظه بی پاسخ&lt;br /&gt;و پاسخ ها گاه به گاه می آمد&lt;br /&gt;وقتی که سوزان پای تکیه گاهش را عوض می کرد چند دقیقه یکبار&lt;br /&gt;روی میز ظرف نان بود با تکه های نان و ظرف مربا&lt;br /&gt;که مربایش تمام شده بود و آبش مانده بود&lt;br /&gt;مربای سیب با زرد کمرنگ و قاشق چایخوری درونش&lt;br /&gt;رو میزی پارچه ای که تنها رومیزی دنیا بود&lt;br /&gt;که قانون سهراب را که می گفت هیچ چیز نمی تونه گرمی و زیبایی &lt;br /&gt;رنگ طبیعی چوب را داشته باشه - نقض می کرد&lt;br /&gt;بعد از این مدت حتی به رنگ  و طرحش هم دقت نکرده بود&lt;br /&gt;فقط حس خوبی بهش میداد آزارش نمیداد که هیج بهش آرامش هم می داد&lt;br /&gt;و دیگر&lt;br /&gt;زیر سیگاری &lt;br /&gt;زیر سیگاری سنگین - انقدر سنگین که می توانست مغز یکنفر را درون جمجمه ش جابجا کند- با برجستگی های&lt;br /&gt;تیز و شیشه ای بسیار ذخیم&lt;br /&gt;نه متعلق به سلیقه ی فرانسوی سوزان بود و نه می توانست دل غلیظ سهراب را بدست بیاورد&lt;br /&gt;در حقیقت هم مال هیج کدامشان نبود از تکه چیز هایی بود که یک روز&lt;br /&gt;سوزان طبق گفته خودش وقتی به دیدار مادرش رفته بود&lt;br /&gt;زده بود زیر بغلش و با خودش آورده بود&lt;br /&gt;و تاکید زیادی هم کرده بود روی زدن زیر بغل انقدر که ماهیچه های صورت هردو شان برای چند دقیقه&lt;br /&gt;مثل پنیر پیتزا های رستوران سر کوچه ی خانه سوزان کش آمده بود&lt;br /&gt;زیر سیگاری معمولاً خالی بود چه سوزان هرگز انقدر نمی کشید که حتی کسر کوچکی هم از آن را اشغال کند&lt;br /&gt;حالا اما &lt;br /&gt;تقریباً یک لایه سیگار بود کف زیر سیگاری اساطیری&lt;br /&gt;و همین سیگارها  و زیر سیگاری پر بود که چیدمان میز را منحط کرده بود&lt;br /&gt;منحط، درست مثل آستین های بالا زده کاپشن مشکی بلند سهراب&lt;br /&gt;پنجره آشپزخانه نیمه باز بود&lt;br /&gt;باد می آمد&lt;br /&gt;نوازش می کرد ، اما سرد بود&lt;br /&gt;کم نه&lt;br /&gt;سهراب اما بخاطر سرمای باد شب زمستانی نبود که کاپشن از تن در نیاورده بود&lt;br /&gt;نور&lt;br /&gt;نور آشپزخانه مثل همیشه بود&lt;br /&gt;تنگستن مات&lt;br /&gt;نور زندگی، نور نفس کشیدن، نور ستاره های درخشان شب جادوگر&lt;br /&gt;نور تمیز&lt;br /&gt;سهراب سیگار به آتش کشید، با کبریت&lt;br /&gt;با کبریتی که سوزان اجاق گازش - که فندکش خراب شده بود - را روشن می کرد ، به آتش کشید&lt;br /&gt;اولین پک را همیشه رها می کرد . دومین پک را عمیق زد&lt;br /&gt;انقدر عمیق که چشمانش ریز شدند &lt;br /&gt;پک را به سینه داد و چند لحظه بعد پرتش کرد&lt;br /&gt;پرتش کرد به امید اینکه به پنجره نیمه باز کنار کامرویی برسد&lt;br /&gt;و از کنارش رد بشود و به بییرون برود.&lt;br /&gt;رسید&lt;br /&gt;اما قبلش با رایحه مایع ظرفشویی صورتی رنگ سوزان در هم آمیخت و به سنگینی بیرون رفت&lt;br /&gt;مایع ظرفشویی صورتی رنگ قدیمی با غلظتی خیلی کمتر از نوادگان - و نه رقیبان - امروزی اش&lt;br /&gt;و سوزان همیشه تاکید کرده بود به استفاده از این مایع ظرفشویی و&lt;br /&gt;به استفاده از همین رنگ&lt;br /&gt;به نظر  سهراب عطر معصومی داشت این مایع صورتی رنگ&lt;br /&gt;و سوزان به نظر سهراب غر غر کرده بود به جهت مخالفت با معصومیت صورتی&lt;br /&gt;معصوم یا گناهکار ، در آن لحظه&lt;br /&gt;دود سنگین سیگار با رایحه آشنای مایع صورتی رنگ در هم آمیخته بود و &lt;br /&gt;موجودی منحط را بوجود آورده بود که نه سنگین بود  ، نه صورتی ،&lt;br /&gt;نه آشنا و نه قدیمی&lt;br /&gt;موجودی که پرواز می کرد و سوزان و سهراب را در بر میگرفت&lt;br /&gt;سوزان را که ظرف می شست و &lt;br /&gt;سهراب را که منحط نشسته بود و سیگار می کشید&lt;br /&gt;-حس عجیبی پیدا کرده ام سوزان&lt;br /&gt;سوزان بدون اینکه سرش را برگرداند چند ثانیه دست از ظرف شستن کشید&lt;br /&gt;منتظر سخن شنیدن نبود&lt;br /&gt;دوباره مشغول شد به ظرف شستن &lt;br /&gt;سهراب پک دیکری به سیگارش زد&lt;br /&gt;سهراب عاشق ظرف شستن سوزان بود عاشق به عمق واقعی کلمه&lt;br /&gt;وقتی سوزان ظرف می شست آرامش همه وجودش را در بر می گرفت&lt;br /&gt;گرم می شد&lt;br /&gt;درست احساس وقتی را داشت که  آدم تو یه شب سرد زمستانی همه لباس هایش را در می آورد &lt;br /&gt;و به زیر پتوی گرم و ساکت که انتظارش را می کشید ، می خزید &lt;br /&gt;و یا حس خوابیدن در یک ماشین گرم در یک مسیر طولانی&lt;br /&gt;حس می کرد همه چیز امنه&lt;br /&gt;و هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیافتد&lt;br /&gt;سوزان موهایش را بسته بود ، شل ، جوریکه موهایش از زیر کش فرار کرده بودند&lt;br /&gt;- تو میدونی&lt;br /&gt;- همیشه درگیر  بودیم بین ماندن و رفتن بین جستن و پرواز کردن&lt;br /&gt;و یا ماندن و جنگیدن، دریدن&lt;br /&gt;و  باز میدونی که هرگز، هرگز جوابی نبود&lt;br /&gt;که بخوایم بهش برسیم&lt;br /&gt;آره یا نه&lt;br /&gt;سوزان کمی مایع صورتی رنگ درون ماهی تابه نقاشی کرد&lt;br /&gt;و سهراب پکی سبک به سیگارش زد &lt;br /&gt;-آدم چند بار زندگی می کنه&lt;br /&gt;هیچ وقت همچین حسی نداشتم&lt;br /&gt;هیچ وقت از بودن کنار عزیزانم انقدر لذت نبرده ام و هیچ وقت بودن کنارشون از هر چیز دیگه ای برام مهمتر نبوده&lt;br /&gt;مامان - بابا - فرح&lt;br /&gt;حس کرد نفسش سنگین شد&lt;br /&gt;بلند شد و به سمت کابینت سمت دیگر آشپزخانه رفت . فلاسک چای کنار توستر را برداشت&lt;br /&gt;سبک سنگینش کرد چای داشت ، کم نه&lt;br /&gt;اما احتمالاً چای عصر بود &lt;br /&gt;کمی تیره تر شده بود و کمی سرد تر استکان کنار تستر را برداشت&lt;br /&gt;تهش کمی چای تیره مانده بود&lt;br /&gt;-این ماله تو ا؟&lt;br /&gt;سوزان برگشت&lt;br /&gt;:اوهوم&lt;br /&gt;-می نوشی؟&lt;br /&gt;:الان نه پسر&lt;br /&gt;سهراب فلاسک را برداشت و بدون اینکه استکان را خالی کند چای را رویش ریخت&lt;br /&gt;قند هم کنارش بود اما چای را بدون قند می خواست&lt;br /&gt;جای رژ سوزان روی استکان مانده بود&lt;br /&gt;استکان را چرخاند تا همان طرف رویروی لبش قرار بگیرد&lt;br /&gt;چشمانش را بست با لب هایش لبه قرمز استکان را محکم گرفت و چای را تا ته سر کشید&lt;br /&gt;از تلخی و غلیظی چای جمع شد&lt;br /&gt;- منحط تر از این نمی شد &lt;br /&gt;سوزان برگشت ، لبخند مهربانی زد&lt;br /&gt;- پس همین بود گفتی نمی نوشی&lt;br /&gt;: پس چی خیال کردی بچه چینیا می گن چای مونده مثل زهر مار می مونه&lt;br /&gt;اینا که تموم بشه چای سبز دم می کنم&lt;br /&gt;- ببینم چینیا راجع به دلبستگی به مایع ظرفشویی هزار سال پیش چیزی نگفتن؟&lt;br /&gt;قبل از اینکه حرف سهراب تمام بشود سوزان کف دو دستش مقداری کف جمع کرد و &lt;br /&gt;سریع به سمت سهراب پرت کرد&lt;br /&gt;- حیوون رفت تو چشم&lt;br /&gt;: مایع ظرفشویی هزار ساله هاه؟ آخه تو چه می دونی ازین چیزا کوچولو&lt;br /&gt;- من ؟!؟!&lt;br /&gt;مثل اینکه خبر نداری چند سال همه ظرف های خونه رو من می شستم سرکار خانم کامرویی&lt;br /&gt;: کی ؟ تو؟&lt;br /&gt;بیچاره مامانت احتمالاً بعد از تو دوباره همه شون رو می شسته&lt;br /&gt;- سهراب با حالت مظلومانه ای گفت : حالا همه همه ی ش هم که نه&lt;br /&gt;بیشتر قاشق چنگال ها .... میدونی که&lt;br /&gt;:بـــــــله بله می دونم سرکار آقا&lt;br /&gt;و بعد هردو زدند زیر خنده&lt;br /&gt;- ببین سوز من مرد متجددی هستم با اینکه خواهر دارم اما هرگز فکر نکرده ام که این کارا وظیفه ی اونه&lt;br /&gt;هرگز!&lt;br /&gt;بعد هر دو با هم شروع کردند:&lt;br /&gt;هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود&lt;br /&gt;این جا را اوج می گرفتند:&lt;br /&gt;هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از آزادی آدمی فزون باشد&lt;br /&gt;بعد همیشه هردو کمی مکث می کردند و به زندگی باز می گشتند &lt;br /&gt;با چاشنی کمی لبخند شیطنت آمیز&lt;br /&gt;تقریباً هر بار که جمله ای بکار می بردند که کلمه هرگز درش بکار رفته بود&lt;br /&gt;هر دو بی اختیار انگار که طلسم شده باشند&lt;br /&gt;این شعر شاملو را با هم همخوانی می کردند &lt;br /&gt;به یکی از شوخی های بینشان تبدیل شده بود اما هرگز&lt;br /&gt;تکرار کردنش و خنده های بعدش باعث نشده بود که عمقش&lt;br /&gt;و زخمی که می زند کم بشود&lt;br /&gt;چه کسی می دونه&lt;br /&gt;شاید هم چون بیشتر از هر وقت دیگری با حال امروزشان می خواند انقدر دوستش داشتند و انقدر کنار خودشان نگهش می داشتند&lt;br /&gt;: خوب... می گفتی&lt;br /&gt;سهراب بلادرنگ ادامه داد:&lt;br /&gt;-نمی دونم ، شاید طبق تعریفی که تو دنیا  وجود داره من به مامان و بابا نزدیک نباشم&lt;br /&gt;نمی دونم نمی دونم خیلی پیچیده ست زیاد تر از اونی که بخوام الان توضیحش بدم&lt;br /&gt;اما این روز ها حس می کنم که بی نهایت بهشون نزدیکم&lt;br /&gt;اینکه عصر ها بر می گردم خونه&lt;br /&gt;چراغ ها روشنه&lt;br /&gt;چای تو  فلاسکه ، بعد از سلام کردن سه تا جواب سلام میاد سراغم&lt;br /&gt;اینکه شب ها دور یه میز شام می خوریم&lt;br /&gt;اینکه عصبانی م می کنن&lt;br /&gt;اینکه هر کوفت دیگه ای &lt;br /&gt;نمی دونم نمی دونم &lt;br /&gt;: آرام سهراب&lt;br /&gt;- حس می کنم این ها نخ های روحم هستن&lt;br /&gt;اگه پاره بشن یا چند هزار کیلومتر کش بیان دیگه من نیستم&lt;br /&gt;تو این چند مدت خیلی از دوست هام رفتن&lt;br /&gt;از بهترین دوست هام رفتن&lt;br /&gt;دوست هایی که باهاشون ثانیه ثانیه زندگی می کردم&lt;br /&gt;روحم رو سنگین می کردن ، لذت رو باهاشون حس می کردن&lt;br /&gt;و ناگهان رفتند به همین تیزی&lt;br /&gt;لحظه ای بودند و لحظه ای دیگر هیچ نبود&lt;br /&gt;لحظه ای خاطره می ساختند و لحظه ای دیگر خودشون خاطره شده بودند&lt;br /&gt;مگه روح آدم چقدر بزرگه&lt;br /&gt;چند نفر رو می تونه تو خودش جا بده&lt;br /&gt;چند نفر رو می تونه با خودش هم مسیر پیدا کنه تو این بیراهه&lt;br /&gt;و وقتی که فکر می کنی یه نفر هست که می تونه&lt;br /&gt;روحت رو شکل بده و از روح تو شکل بگیره&lt;br /&gt;ناگهان نیست&lt;br /&gt;بعد برزخ تو شروع میشه برزخ  بین موندن تو جهنم یا فرار از جهنم&lt;br /&gt;فرار از جهنم نه بهشت&lt;br /&gt;داشتم یه موزیک گوش می دادم ، غریب به دلم نشست&lt;br /&gt;می گفت:&lt;br /&gt;رفتن ، پر سوز و افسوسه&lt;br /&gt;موندن اینجا یه کابوسه&lt;br /&gt;هم سن و سال خودمونه&lt;br /&gt;سوزان نگاهش را برگرداند بخاطر "مونه" هم سن و سالمونه&lt;br /&gt;سهراب لبخند زد و به آرامی تکرار کرد&lt;br /&gt;آره سوز هم سن و سال خودمونه&lt;br /&gt;بعد با همه این ها حالا  این حس میاد سراغت&lt;br /&gt;این حس که نمی دونی الان اسمش رو چی بذاری و اینکه چند سال بعد اسمش چی خواهد بود&lt;br /&gt;هرگز احساس کسایی که رفتن رو درک نکردم&lt;br /&gt;انگار همه شون یه ماسکی به صورت می زنن ماسکی که نمی ذاره بفهمی حس واقعی شون چیه&lt;br /&gt;از هر کی می پرسم - حتی نزدیکترین ها - می گه خوبه از اینجا بهتره&lt;br /&gt;اما سختی های خودشم داره &lt;br /&gt;و من باز و باز نفهمیدم که این سختی ها چیه&lt;br /&gt;غربت ، یا کلمه هایی  مثل این نمی تونن بگن چه خبره&lt;br /&gt;نمی دونم چند سال دیگه که به الانم فکر می کنم&lt;br /&gt;خودم رو یه احمق پیدا می کنم &lt;br /&gt;یا آرام&lt;br /&gt;الان اما هیچ نمی خوام &lt;br /&gt;فقط می خوام.....&lt;br /&gt;بغض اجازه نداد کلماتش را ادامه بدهد &lt;br /&gt;از جایش بلند شد کاپشنش را دراورد و به گوشه ای کنار آشپزخانه پرت کرد &lt;br /&gt;آهسته خودش را به پشت سوزان رساند &lt;br /&gt;دست هایش را دور کمر سوزان حلقه کرد و گونه های خیسش را روی تی شرت سوزان گذاشت&lt;br /&gt;با صدایی آرام که نمی شد بغض را تشخیص داد اما می شد خیس بودنش را حس کرد :&lt;br /&gt;-سوز&lt;br /&gt;:جان&lt;br /&gt;-من می خوام پیش تو باشم....پیش تو...همینجا&lt;br /&gt;:آروم مامان...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;پیش منی...همیجا&lt;br /&gt;سوزان ضربان قلب سهراب را روی کمرش حس می کرد &lt;br /&gt;چند دقیقه ای بود که دست از ظرف شستن کشیده بود&lt;br /&gt;و همانطور بی حرکت  با دست های کفی کنار سینک ایستاده بود&lt;br /&gt;سهراب آرام و کمی با مکث گردن سوزان را بوسید&lt;br /&gt;بعد آرام به سمت صندلی اش حرکت کرد &lt;br /&gt;-متاسفم&lt;br /&gt;: آخ آخ سهراب نرو...آی مامان&lt;br /&gt;کمرم داره می خاره&lt;br /&gt;آخ آخ &lt;br /&gt;تو رو خدا بیا یکم بخارونش&lt;br /&gt;سهراب که جا خورده بود برگشت ، در حالیکه متعجب نگاهش می کرد &lt;br /&gt;- میخاره؟&lt;br /&gt;: آره آره اینجا&lt;br /&gt;- اینجا؟&lt;br /&gt;: آره همینجا &lt;br /&gt;سهراب لبخند کمرنگی روی صورتش نقش بست &lt;br /&gt;شروع به خاراندن سوزان کرد چند بار پیش آمده بود که این کار را کرده بود&lt;br /&gt;با اندازه معینی سوزان را می خاراند نه انقدر محکم که دردش بگیرد و نه انقدر آرام که بیشتر بخارد&lt;br /&gt;سوزان از طعم خاریده شده با دست های سهراب لذت می برد&lt;br /&gt;و گاهی پیش آمده بود که بدون اینکه واقعاً جایی از تنش بخارد&lt;br /&gt;به سهراب گفته بود که بخاراندش و سهراب هم این را می دانست و سوزان هم می دانست که سهراب می دانست&lt;br /&gt;:خوبه سهراب&lt;br /&gt;سهراب ادامه داد&lt;br /&gt;:خوبه سهراب جان تمام شد&lt;br /&gt;سهراب باز ادامه داد&lt;br /&gt;:سهراب!&lt;br /&gt;سهراب آرام تر ادامه داد ولی باز نایستاد&lt;br /&gt;:بزغاله !&lt;br /&gt;و سهراب ادامه نداد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;:آخیــــــــــــــش&lt;br /&gt;خوب اینم از ظرفها &lt;br /&gt;شیر آب بسته شد&lt;br /&gt;سینک تمیز شد &lt;br /&gt;پنجره نیمه باز بسته شد&lt;br /&gt;سوزان لب پایینی ش را برگرداند&lt;br /&gt;:لاب لاب لاب.....&lt;br /&gt;آها چای&lt;br /&gt;کتری را مثل یک عمل غریزی روی گاز گذاشت و روشن کرد&lt;br /&gt;موهایش را باز کرد  و کش را به دور دست چپش انداخت&lt;br /&gt;به سمت در آشپزخانه به راه افتاد&lt;br /&gt;نزدیک سهراب  که شد دستش را دراز کرد&lt;br /&gt;:بریم پسر&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب نفسی عمیق کشید دستش را به دست سوزان داد و &lt;br /&gt;به همراه سوزان کشیده شد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نور نارنجی بود&lt;br /&gt;که می تابید به پرده های کرم رنگ با طرح ها ریز محو&lt;br /&gt;و صدای قطره های باران آهسته و ملایم به پنجره می خوردند و &lt;br /&gt;صدای لاستیک های ماشینی که چند دقیقه یکبار از خیابان رد می شد &lt;br /&gt;نفس عمیقی کشیده شد&lt;br /&gt;و چند ثانیه بعد نفس عمیق دیگری&lt;br /&gt;کمی جابجا شد&lt;br /&gt;تخت جیر جیر کرد &lt;br /&gt;:  اگه کسی هماغوشی ما رو می دید کلی  لذت نصیبش می شد نه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- خوب می خوابیم نه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;:خوب می خوابیم....خیلی خوب&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- اما رنجش مال خودمون دوتاست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: فقط من و تو&lt;br /&gt;داغی نفس های سهراب را روی گردنش حس می کرد &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- میدونی بچه تر که بودم آرزوم چی بود؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: نمی دونم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- اینکه با یه فاحشه بخوابم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;خندید.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: اینکه آرزوی همه پسر بچه هاست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- فاحشه ای که کارش رو بلد باشه&lt;br /&gt;یه حرفه ای واقعی&lt;br /&gt;کسی که از کارش لذت ببره&lt;br /&gt;نه که از روی ناچاری تن بفروشه&lt;br /&gt;یه مو مشکی &lt;br /&gt;با جورابای سه ربع&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: فیلم زیاد میدیدی&lt;br /&gt;کمی جابجا شد&lt;br /&gt;-می دونستم اینو میگی&lt;br /&gt;: ولی من نمی دونستم اینو میگی&lt;br /&gt;خنده هر دو&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: یه ماشین دیگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- به نظرت کی ان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: یه زن و مرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: که از مهمونی بر می گردن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- با لباس شب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: مرده مشروب خورده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- با هم رقصیدن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: شام رو با هم خوردن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- زن دلبری کرده ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: مرد حسابی لاس زده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهراب خنده ش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لاس؟&lt;br /&gt;سوزان با لبخند نگاهش کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: آره ، تو بلد نیستی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- تو فکر می کنی بلدم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: به هم هوس دارن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کدومشون می خواد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: کدومشون شروع می کنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کجا شروع میکنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: تو تخت؟ یا یه جای  امتحان نشده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- با لباس با هم می خوابن یا برهنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: مثل همیشه یا استایل جدید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- زن حدس میزده که امشب با هم می خوابن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: چند بار با هم می خوابن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- فانتزی شون چیه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: اونقدر شعور دارن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-به هم میگن دوست دارم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: بعدش می خوابن یا سیگار می کشن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- صداشون تا طبقه پایین میره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خنده ش گرفت سوزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;: دیوونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهراب لب پایینی سوزان را با لب هایش گرفت &lt;br /&gt;عمیق ...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در سکوت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;محکم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نفس سوزان را نفس کشید.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سوزان به موهای سهراب چنگ زد&lt;br /&gt;سهراب لب هایش را رها کرد &lt;br /&gt;نفس هر دو تند تر شده بود&lt;br /&gt;: بنظرت فانتزی شون چیه؟&lt;br /&gt;- تو می گی با هم حرف می زنن؟&lt;br /&gt;: مرده می تونه خوب بیاردش&lt;br /&gt;سهراب دوباره لب های سوزان را بوسید&lt;br /&gt;عمیق تر و طولانی تر&lt;br /&gt;با اینکه چند سانت بیشتر با هم فاصله نداشتند اما وقتی می خواست لب های سوزان را ببوسد&lt;br /&gt;انگار فرسنگ ها فاصله بود&lt;br /&gt;مثل راه رفتن در شن های سوزان و نرم بیابان&lt;br /&gt;تشنه&lt;br /&gt;سرگشته&lt;br /&gt;پر از سراب&lt;br /&gt;و وقتی طعم لب های سوزان را می چشید &lt;br /&gt;نفسش به شماره می افتاد &lt;br /&gt;انگشت هایش را روی تن سوزان می رقصاند&lt;br /&gt;- سوزان....سوزان....سوزان&lt;br /&gt;سوزان که نفس هایش به شماره افتاده بود&lt;br /&gt;:سهراب&lt;br /&gt;- سوزان ، هر سال که از سنت می گذره و روی تنت قدم برمیداره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: چی؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;: چی سهراب؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- من رو دیوونه تر می کنه.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را بست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دوست دارم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ردیف 13 صندلی 7 و 8&lt;br /&gt;این همه جا چرا اینجا رو به ما داد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب پاپ کورن را به طرف سوزان گرفت&lt;br /&gt;: ای منحط&lt;br /&gt;- گاهی لازمه&lt;br /&gt;: حالا اصلا اسم فیلم چی هست؟&lt;br /&gt;- مگه فرقی می کنه&lt;br /&gt;سوزان دوست داشت کیفش را محکم تو سر سهراب بکوبه&lt;br /&gt;: کارگردانش کیه؟&lt;br /&gt;- م م م م بازم فرقی نمی کنه&lt;br /&gt;: خدا نکشتت سهراب حالا جواب موسسه رو چی بدم&lt;br /&gt;سهراب در حالیکه داشت به احمقانه ترین شکل ممکن پاپ کورن می خورد :&lt;br /&gt;ساده ست بگو:&lt;br /&gt;کلاستونو با 25 تا شاگرد فرستادم رو هوا&lt;br /&gt;تا برم وسط روز یه روز وسط هفته &lt;br /&gt;تو یه سینمای شبیه اصطبل&lt;br /&gt;یه فیلم آشغال ببینم&lt;br /&gt;قابل درکه نه&lt;br /&gt;قبل از اینکه سوزان بتواند چیزی بگوید&lt;br /&gt;چراغ ها خاموش شد و&lt;br /&gt;پروژکتور روشن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;و جادوی سینما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولدت مبارک سونیا&lt;br /&gt;زندگی م&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;90/10/06&lt;br /&gt;5:32&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5595621999006376899?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5595621999006376899/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5595621999006376899&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5595621999006376899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5595621999006376899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2011/12/miracletwentysonia.html' title='miracle(twenty):Sonia'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-6889393187375789821</id><published>2011-04-16T02:12:00.001+04:30</published><updated>2011-04-16T02:14:16.383+04:30</updated><title type='text'>miracle(nineteen)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;آدم بزرگتر که میشه&lt;br /&gt;مزه های تلخ رو بیشتر می پسنده&lt;br /&gt;و من و تو اینجاییم&lt;br /&gt;که تلخ هم رو بچشیم&lt;br /&gt;برای آینده ای که وجود نداره&lt;br /&gt;- این رو من به تو گفتم یا تو به من؟&lt;br /&gt;: میدونی بچه یکی از قابلیت های منحصر بفرد رابطه من و تو همینه&lt;br /&gt;موقعیت ها و حرف هایی که می تونه از طرف هر کدوممون خلق شده باشه&lt;br /&gt;- آره....مخصوصاً این روزا که هر دوتامون عین زهر مار می مونیم&lt;br /&gt;با توجه به علاقه زیادمون به تلخی... باید لذت زیادی از هم ببریم&lt;br /&gt;حالا واقعاً می بریم؟&lt;br /&gt;: با توجه به تعریف پیچیده لذت ... کی میدونه شایدم ببریم&lt;br /&gt;شاید همین پاره پاره شدن ها  و کردن ها هم نوعی لذت بردن باشه&lt;br /&gt;- آهی عمیق کشید &lt;br /&gt;: بزرگ شدی&lt;br /&gt;سهراب نگاهش را به سوزان انداخت با کمی اخم&lt;br /&gt;- خبر بدیه؟&lt;br /&gt;: من گفتم بد؟&lt;br /&gt;- نگفتی خوب&lt;br /&gt;: ه هه....نه خبر بدی نیست&lt;br /&gt;- بزرگ نشدم سوزان....سرویس شدم&lt;br /&gt; به هم نگاه کردند... زدند زیر خنده...نه خیلی طولانی&lt;br /&gt;: که سرویس شدی بچه جون&lt;br /&gt;- بله سرویس شدم&lt;br /&gt;: چقدر؟&lt;br /&gt;سهراب متوجه حرف های سوزان نبود داشت از پنجره &lt;br /&gt;سرو های کنار اتوبان که تند تند می گذشتند را نگاه می کرد&lt;br /&gt;- میدونی آخرین بار کی بود که اینطور خندیده بودم&lt;br /&gt;سوزان آدامسش را کمی جوید با دندانهای جلوییش..&lt;br /&gt;: نه نمی دونم&lt;br /&gt;سهراب رو به سوزان کرد و لبخند تلخی زد&lt;br /&gt;- ه هه...خودمم نمی دونم&lt;br /&gt;سوزان هم لبخند تلخ و محوی زد&lt;br /&gt;دستش را که روی دنده بود برداشت و برعکس روی شلوار کبریتی مشکی سهراب گذاشت&lt;br /&gt;سهراب هم مثل عمل به یک رسم هزار ساله بدون اینکه با چشم محل دقیق دست سوزان را پیدا کند&lt;br /&gt;دست چپش را به دست راست سوزان گره زد&lt;br /&gt;دست سوزان برایش منحصر به فرد ترین دست دنیا بود&lt;br /&gt;هم زیبا بود&lt;br /&gt;هم ظریف&lt;br /&gt;هم نرم&lt;br /&gt;هم خشن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;با نوک انگشت هایش نوک ناخن های سوزان را لمس کرد&lt;br /&gt;از اندازه بلندی ناخن ها حدس زد که 8 یا 9 روز پیش ناخن هایش را گرفته بود&lt;br /&gt;این اندازه از ناخن های سوزان را بیشتر از هر اندازه دیگری دوست می داشت&lt;br /&gt;نه بلند بود ...نه کوتاه نه تیز&lt;br /&gt;دست هایش نه کوچک بود نه بزرگ&lt;br /&gt;گرم بود نه داغ&lt;br /&gt;سرش را به سمت سوزان برگرداند&lt;br /&gt;لبخند روی لبش بود&lt;br /&gt;نه تلخ و نه کمرنگ &lt;br /&gt;سهراب در حقیقت بخش زیادی از آرامشی که به گفته خودش همه عمر به دنبالش بوده را&lt;br /&gt;در همین دست های سوزان یافته بود &lt;br /&gt;هرچند که نه هرگز به سوزان گفته بود&lt;br /&gt;و نه خودش خواسته بود که به این فکر کند&lt;br /&gt;چه از نظر او آرامش غیر ممکنی بود که حتی دست های سوزان هم نمی توانستند بهش بدهند&lt;br /&gt;اما همان لبخند و همان چند درجه چرخش سر پسرک برای سوزان کافی بود که به همه چیز پی ببرد&lt;br /&gt;- سوزان چقدر دست هات رو دوست دارم&lt;br /&gt;قبل از اینکه میم دارم رو بگوید سوزان با شیطنت گفت می دونم&lt;br /&gt;و هر دو لبخند زدند&lt;br /&gt;سوزان اما یک چیزی را نگفت&lt;br /&gt;و آن این بود:&lt;br /&gt;من هم دست های تو رو دوست دارم&lt;br /&gt;شاید سهراب این را می دانست شاید هم نباید می دانست و یا شاید خیلی شاید های دیگر&lt;br /&gt;- شلوغه&lt;br /&gt;: نباشه عجیبه&lt;br /&gt;- با مکث : آ ر ه&lt;br /&gt;: نمی شد یه وقت دیگه پا به دنیای قشنگ ما بگذاری سرورم سهراب فروزش&lt;br /&gt;- تا جایی که به علم پزشکی بر می گرده و به قوانین پرودگار بانو کامرویی ! این سوال را باید از &lt;br /&gt;پدر و مادر بپرسید نه من&lt;br /&gt;بعد لحنش دوباره  امروزی شد&lt;br /&gt;- البته می دونی مامان میگه تقصیر دکترت شد&lt;br /&gt;عید می خواست بره مسافرت گفت من نیستم بچه رو همین الان بدنیا میارم&lt;br /&gt;: دستش درد نکنه&lt;br /&gt;- سرت درد نکنه&lt;br /&gt;: واقعاً که دکتر با وجدانی بوده&lt;br /&gt;- آره... حالا یه روز اینور و اونور که فرقی نمی کنه&lt;br /&gt;: فرقش رو این پای من می فهمه که سر شده از بس کلاچ و ترمز گرفته&lt;br /&gt;- قربون پای سر شده ت&lt;br /&gt;: دیوونه&lt;br /&gt;- خوب اگه دیر تر هم بود که تو داشتی جلوی مهمونات آجیل و شیرینی می ذاشتی&lt;br /&gt;دیگه وقت نمی شد اینجا باشی&lt;br /&gt;سوزان جوری به سهراب نگاه کرد که : پسر جون مگه بار اولته منو می بینی؟&lt;br /&gt;سهراب شانه ای بالا انداخت&lt;br /&gt;چند لحظه ای به سکوت گذشت&lt;br /&gt;- بوی م م م م&lt;br /&gt;: نمی خواد بگی خودم می دونم&lt;br /&gt;- نه خره...بوی م م م&lt;br /&gt;سوزان در حالیکه دست هایش روی فرمان بود..منتظر به سهراب نگاه می کرد&lt;br /&gt;- بوی کوچه بارون خورده ای رو میدی که بارونش تمام شده&lt;br /&gt;بعد چند روز به عید مونده یه نسیم خنک توش میاد&lt;br /&gt;سوزان پرید وسط حرفش : احتمالاًچند روز قبلش فیلم برداری نبوده اونجا&lt;br /&gt;مثلاً فیلم...&lt;br /&gt;اینبار سهراب پرید وسط حرف سوزان&lt;br /&gt;- نه و نیم هفته&lt;br /&gt;هر دو زدند زیر خنده&lt;br /&gt;- خیلی پستی سوزان&lt;br /&gt;سوزان با خونسردی : خیلی نه! به مقدار لازم&lt;br /&gt;سهراب محکم زد روی ران سوزان&lt;br /&gt;: نزن حیوون ! سوخت&lt;br /&gt;سهراب با قیافه حق به جانب : خوبه !&lt;br /&gt;- باز شد بالاخره&lt;br /&gt;: م م م م آره&lt;br /&gt;اتوبان شروع شد ... با درخت های سرو سمت راست&lt;br /&gt;سهراب همیشه اینموقع سمت راست بود و درخت ها رو به او&lt;br /&gt;سوزان زیاد تند نمی راند&lt;br /&gt;هوا دیر تر تاریک می شد این روزها&lt;br /&gt;- سالی بود ها&lt;br /&gt;: سالی هست ها&lt;br /&gt;: چی میگن؟ زیادش رفته کمش مونده؟&lt;br /&gt;- سختش رفته آسونش مونده&lt;br /&gt;: سختش مونده آسونش میاد&lt;br /&gt;- امیدواری؟&lt;br /&gt;: امیدوارم که باشم&lt;br /&gt;- امیدوار؟&lt;br /&gt;: امیدوار هم!&lt;br /&gt;- عید اینجایی؟&lt;br /&gt;: وقتی میدونی فرقی نمی کنه چرا می پرسی؟&lt;br /&gt;- میکنه...می  خوام با هم هوای خلوت تهران رو نفس بکشیم&lt;br /&gt;: شاید کشیدیم&lt;br /&gt;- بکشیم خوبه سعی تو بکن&lt;br /&gt;: قول که میدونی نمیدم&lt;br /&gt;- میدونم نمیدی&lt;br /&gt;: آره ...عید تهران خوبه&lt;br /&gt;- اوهوم&lt;br /&gt;: تند آدامس می جوی&lt;br /&gt;- لازمه لابد&lt;br /&gt;سهراب یک دستش را به صندلی سوزان گرفت و دست دیگرش را جلوی دهان سوزان&lt;br /&gt;: نه دیگه بسه...برا قلبت می گم&lt;br /&gt;و بعد با چشم اشاره به آدامس سوزان کرد&lt;br /&gt;- شوخی می کنی...از صبح تو دهنمه&lt;br /&gt;: بهتر&lt;br /&gt;سوزان آدامس را چند بار تند تند جوید و به جلوی دهانش آورد&lt;br /&gt;همانطور به سختی گفت : دست نه&lt;br /&gt;سهراب دهانش را جلوی دهان سوزان آورد به یک سانتی ش که رسید  دهانش را کمی باز کرد&lt;br /&gt;سوزان به آرامی و با مهارت آدامسش را به دهان سهراب پرتاب کرد&lt;br /&gt;سهراب با رضایت سر جایش  برگشت&lt;br /&gt;- میدونی اگه یکم با قدرت تر پرتش کنی می تونی بکشی م&lt;br /&gt;: باورت میشه ندونم؟&lt;br /&gt;- نه&lt;br /&gt;- کاش از دیشب می جویدیش&lt;br /&gt;: چطور؟&lt;br /&gt;- بیشتر مزه ت رو میداد&lt;br /&gt;سوزان با شیطنت : همینقد بسه ته فشارت میره بالا مجبور میشی آبغوره بخوری&lt;br /&gt;- اونکه الان هم بالاست&lt;br /&gt;سوزان بی اختیار دستش را روی قلب سهراب گذاشت&lt;br /&gt;: اوه آره&lt;br /&gt;- دیدی! دروغ که نمی گم دختر&lt;br /&gt;: آره دیدم پسرک بیچاره&lt;br /&gt;سهراب سرش را به سمت شیشه چرخاند و دست ها را به سینه زد&lt;br /&gt;- م م م امروز استثناً خوب رانندگی می کنی کامرویی&lt;br /&gt;: امروز استثناً فقط دست و پاهام رانندگی می کنن نه ذهن و مغزم&lt;br /&gt;سوزان از باند سمت راست می راند&lt;br /&gt;و سهراب هم از این رضایت کامل داشت&lt;br /&gt;سرو ها که تند تند از روبروی چشمانش می گذشتند&lt;br /&gt;مثل کارتون های زمان کودکی ش بود که شخصیت اصلی که مثلا "پسر شجاع" بود&lt;br /&gt;جادو می شد و صحنه پر میشد از مارپیچ های زرد و قرمز&lt;br /&gt;این بار هم سهراب داشت جادو میشد&lt;br /&gt;اما خبری از مارپیچ های زرد و قرمز نبود &lt;br /&gt;سبز تیره سرو ها بود و سبز چمن های کنارش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ماشین که جلو میرفت زمان بود که انگار داشت به عقب بر می گشت&lt;br /&gt;هر چه تند تر...زودتر&lt;br /&gt;آخرین ساعت های سال و این سرو های تیره&lt;br /&gt;365&lt;br /&gt;عدد بزرگیه؟&lt;br /&gt;بزرگ؟&lt;br /&gt;برای 365 تا خوابیدن و دوباره زحمت بیدار شدن رو کشیدن&lt;br /&gt;برای 365 تا 24 تا تو فکر تو بودن آره عدد بزرگیه&lt;br /&gt;همین صندلی همین پارچه&lt;br /&gt;همین شیشه جلو &lt;br /&gt;که گاهی تو اینور بودی و من اونر&lt;br /&gt;و گاهی هم تو اونور بودی و من اینور&lt;br /&gt;همین صدای برف پاک کن که گاهی جوون بود و گاهی سی و چند ساله&lt;br /&gt;بوی بهار میاد نه بوی بهاری که داره میاد&lt;br /&gt;بهار امسال که کم کم داره میشه بهار پارسال&lt;br /&gt;انقدر این زمان لعنتی گاهی تند می گذره که حتی به بهار هم فرصت نمیده که&lt;br /&gt;خودش  و بو ش رو برداره و جا رو برادر سپید مو ش باز کنه&lt;br /&gt;و حالا در چند ساعتی یک بهار دیگه&lt;br /&gt;آهی کشید سهراب...در حالیکه داشت همه این ها را در ذهنش مرور می کرد&lt;br /&gt;سرش را به آرامی به سمت سوزان چرخاند &lt;br /&gt;سوزانش نگاهش سخت به اتوبان بود &lt;br /&gt;پیشانی ش کمی چین افتاده بود&lt;br /&gt;معلوم بود ذهنش جای دیگری بود که انقدر داشت برای رانندگی انرژی می گذاشت&lt;br /&gt;- سخت بود نه؟&lt;br /&gt;: سوزان با کمی مکث جواب داد : امسال؟ م م م م نه سخت تر از پارسال ولی بود&lt;br /&gt;- تو از کجا فهمیدی؟&lt;br /&gt;: اینکه پارسال؟&lt;br /&gt;- آره&lt;br /&gt;: با خنده جواب داد گمان نمی کنم چیز دیگه ای تو دنیا وجود داشته باشه که راجع به سختی و راحتی ش&lt;br /&gt;ازم بپرسی ش...&lt;br /&gt;سهراب لب و صورتش را از تعجب تقریباً مچاله کرده بود&lt;br /&gt;: نه حالا شوخی کردم... نمی دونم حس کردم همینطوری&lt;br /&gt;- که سخت نبود کامرویی ها؟&lt;br /&gt;سوزان زد زیر خنده&lt;br /&gt;- چیه؟؟؟&lt;br /&gt;: هیچی یاد دیالوگ فیلم روزی در آمریکا افتادم&lt;br /&gt;- اولاً که روزی در آمریکا نه و روزی روزگاری در آمریکا&lt;br /&gt;بعدش هم خیلی بی شرفی&lt;br /&gt;سوزان که همانطور داشت می خندید گفت می دونم&lt;br /&gt;- خوبه که میدونی&lt;br /&gt;- پس تو بدتر از امسال هم دیدی&lt;br /&gt;خودش هم خنده اش گرفت&lt;br /&gt;سوزان هم داشت از خنده روده بر می شد&lt;br /&gt;: بله دیدم&lt;br /&gt;- خوبه&lt;br /&gt;: معلومه که خوبه&lt;br /&gt;- وای من عاشق این گیتار ریزم دیوونه م می کنه&lt;br /&gt;- بوی یه کوچه خیس م خنک رو میده با نورهای نئون ساعت 3 نیمه شب&lt;br /&gt;پاسخ سوزان نگاه بود&lt;br /&gt;نگاه آرام&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چراغ آشپزخانه را که روشن کرد&lt;br /&gt;انبوهی از ظرف بود که انگار در حال راگبی بازی کردن بودند و یکی ازشان عکس گرفته بود&lt;br /&gt;تقریباً همه ظرف هایی که از سوزان می شناخت آنجا بودند&lt;br /&gt;به لبه در تکیه داده بود با دست ها بر سینه&lt;br /&gt;با آن حال سوزان دیدن این منظره چندان غیر منتظره نبود&lt;br /&gt;تکیه دادن فایده نداشت باید شروع می کرد&lt;br /&gt;هرچه فکر می کرد نمی توانست تصمیم بگیرد که از کجا شروع کند&lt;br /&gt;بالاخره خودش را از در کند و به سمت سینک رفت&lt;br /&gt;دستکش های سوزان آویزان بودند اما کمی برایش کوچک بودند&lt;br /&gt;آستین های پیراهنش را بالا زد&lt;br /&gt;در یک لیوان مایع ظرفشویی ریخت و کف درست کرد و شروع به شستن کرد&lt;br /&gt;دوست داشت به ظرف ها هجوم ببرد و سریع بشویدشان اما نه می خواست نه می توانست&lt;br /&gt;هوس سیگار کرد ...دست هایش تا آرنج در کف و ظرف بودند اما واقعاً سیگار می خواست&lt;br /&gt;به آرامی طوری که لباس هایش کفی نشوند دست در جیبش کرد و پاکت سیگارش را دراورد&lt;br /&gt;با چند ضربه یکی از سیگار ها بیرون آمد ، با  لبانش شکارش کرد&lt;br /&gt;و با فندک آشپزخانه روشنش کرد&lt;br /&gt;فرصت برای فقط سیگار کشیدن نبود&lt;br /&gt;سیگار را گوشه لبش محکم کرد  و به شستن ظرف ها ادامه داد&lt;br /&gt;نمی توانست خاکسترش را بتکاند &lt;br /&gt;و مجبور بود سیگار را همانطور بین لبانش نگه دارد&lt;br /&gt;خاکستر های سیگار بعد از چند دقیقه می افتادند کنار ظرف های آماده شستن&lt;br /&gt;- ببخشید سوزان اما الان همیشه نیست ببخش واقعاً&lt;br /&gt;ظرف ها را به آرامی می شست &lt;br /&gt;انقدر زیاد بودند که تا چند دقیقه هیچ احساسی از کم شدنشان پیدا  نکرد&lt;br /&gt;- اه قاشقای لعنتی سخت ترین چیزی که میشد شست&lt;br /&gt;- چی میشد آدم با دست غذا می خورد&lt;br /&gt;هرچقدر از شستن قاشق ها متنفر بود شستن لیوان ها را دوست داشت&lt;br /&gt;طبق بحث های مفیدی که با سوزان داشتند به این نتیجه رسیده بودند که &lt;br /&gt;آدم وقتی قاشق رو می شوره نمی تونه نتیجه کارش رو ببینه اما وقتی یه لیوان رو می شوری&lt;br /&gt;می تونی بگیریش جلوی نور و از درخشندگی ش لذت ببری&lt;br /&gt;خنده ش گرفت&lt;br /&gt;کم کم یه اتفاقایی داشت می افتاد&lt;br /&gt;سیگارش که تمام شد با آب خاموشش کرد و مستقیماً درون سطل زباله انداخت&lt;br /&gt;- می دونم این یکی گناه غیر قابل بخششه&lt;br /&gt;احساس کرد دست هایش سر شده بودند&lt;br /&gt;ناگهان سرش را چرخاند&lt;br /&gt;قلبش تند تند میزد&lt;br /&gt;باورش نمی شد&lt;br /&gt;سوزان به چارچوب در تکیه داده بود&lt;br /&gt;انگار که با چوب جادوگری آنجا ظاهر شده باشد&lt;br /&gt;هیچ نشنیده بود&lt;br /&gt;صدای آب انقدر زیاد نبود که صدای آمدن سوزان را نشنیده باشد&lt;br /&gt;با تعجب و به آرامی : سوزان !&lt;br /&gt;و سوزان که چشم هایش را هم به زور باز نگه داشته بود هیچ نگفت&lt;br /&gt;موهایش مثلاً بسته بودند اما فقط کش به سرش مانده بود و همه موهایش از کنارش بیرون زده بودند&lt;br /&gt;تی شرت زرد کمرنگ که سهراب عاشقش بود پوشیده بود&lt;br /&gt;شلوار پایش نبود&lt;br /&gt;و لباس زیرش سورمه ای ساده بود&lt;br /&gt;همان بود که سوزان می گفت از بس دوستش داره نمی تونه بگذاردش کنار&lt;br /&gt;همان بود که سهراب بار ها بهش گفته بود دمده شده در حالیکه خودش &lt;br /&gt;از ته دل دوست داشت همان را بپوشه&lt;br /&gt;و حالا همان را به پا داشت&lt;br /&gt;رشته نازک و تکه تکه آب داشت میریخت توی سینک روی ظرف ها&lt;br /&gt;سهراب خشکش زده بود&lt;br /&gt;ایستاده و یک وری داشت سوزان را نگاه می کرد&lt;br /&gt;عمیق&lt;br /&gt;نگران&lt;br /&gt;با ذوق&lt;br /&gt;شیر آب را بدون آنکه بهش نگاه کند بست&lt;br /&gt;دست هایش را با شلوارش خشک کرد&lt;br /&gt;آهسته به سمت سوزان قدم برداشت&lt;br /&gt;فاصله چند متر بیشتر نبود اما انگار هرچه قدم بر میداشت به سوزان نمی رسید&lt;br /&gt;سوزان بود که تکیه داده بود به دیوار و سهراب که حس می کرد زمین زیر پایش چند درجه ای کج می شد&lt;br /&gt;و هر چه میرفت به سوزان نمی رسید&lt;br /&gt;- عزیزم&lt;br /&gt;سوزان به زحمت ایستاده&lt;br /&gt;سوزان را در آغوش گرفت&lt;br /&gt;سوزان تقریباً بغل سهراب رها شد&lt;br /&gt;چند لحظه ای در سکوت گذشت و سهراب داشت سوزان را تنفس می کرد&lt;br /&gt;-می ریم اونجا عزیزم خوب؟&lt;br /&gt;بعد همانطور که سوزان را گرفته بود&lt;br /&gt;آرام به سمت میز چهار نفره هال رفتند&lt;br /&gt;سوزان را نشاند و خودش در صندلی کناری جای گرفت&lt;br /&gt;سوزان بی رمق به سهراب نگاه کرد سهراب فهمید&lt;br /&gt;- سیگار؟&lt;br /&gt;سوزان با چشم هایش تایید کرد&lt;br /&gt;پسر فوراً دست در جیبش کرد پاکت را در اورد با یک ضربه فوراً&lt;br /&gt;یک سیگار را گرفت و آرام به لب گرفت و به آتش کشید  و زود به سوزان داد&lt;br /&gt;سوزان سیگار را مثل همیشه با دست راستش گرفت و&lt;br /&gt;باز مثل همیشه که روی میز سیگار می کشید&lt;br /&gt;آرنج دست راست را روی میز گذاشته بود &lt;br /&gt;انقدر بی  رمق بود که به سختی پک می زد&lt;br /&gt;سهراب گیج بود&lt;br /&gt;از طرفی مثل یه بچه کوچک که در یک موقعیت غیر قابل پیش بینی و عجیب قرار گرفته&lt;br /&gt;مات و مبهوت بود&lt;br /&gt;و از طرفی مثل عاشقی که مراقب پلک زدن های معشوق  خود است&lt;br /&gt;سوزان را با نگاهش در آغوشی از پر گرفته بود&lt;br /&gt;سوزان زد زیر گریه&lt;br /&gt;سهراب غافلگیر شد &lt;br /&gt;سوزان با شدت و عمیق داشت گریه می کرد&lt;br /&gt;-سوزان&lt;br /&gt;-سوزان&lt;br /&gt;دستش را گرفت&lt;br /&gt;- هی سوزان چی شد&lt;br /&gt;سوزان فقط سرش را تکان می داد و هق هق گریه می کرد&lt;br /&gt;سهراب صبر کرد&lt;br /&gt;فقط نگاه کرد...تنها کاری که ازش بر می آمد&lt;br /&gt;چند دقیقه ای گذشته بود شاید هم چندین دقیقه&lt;br /&gt;گریه سوزان بند آمده بود&lt;br /&gt;و سهراب همچنان عمیق نگاهش می کرد&lt;br /&gt;دستش را گرفت و محکم طرف خودش کشید&lt;br /&gt;سوزان چند ثانیه یه بار از گریه هایش که حالا دیگر تمام شده بودند تکان می خورد&lt;br /&gt;- حموم...باشه&lt;br /&gt;سوزان چیزی نگفت&lt;br /&gt;آرام بلندش کرد و به سمت حمام برد&lt;br /&gt;: خیلی خسته ام&lt;br /&gt;- حموم خوبه سوز... باور کن&lt;br /&gt;سوزان قبول کرد &lt;br /&gt;- تموم شد بگو حوله تو برات بیارم&lt;br /&gt;سوزان به حمام رفت و در را بست&lt;br /&gt;سهراب گشتی در خانه زد&lt;br /&gt;با دست به چانه و گاهی در جیب&lt;br /&gt;احساس خستگی میکرد&lt;br /&gt;سیگاری روشن کرد و خودش را روی کاناپه انداخت&lt;br /&gt;عاشق کاناپه نرم سوزان بود&lt;br /&gt;و خوشبختانه زیر سیگار هم همانجا بود&lt;br /&gt;صدای آب حمام که می امد بهش آرامش می داد&lt;br /&gt;اما هنوز گیج بود&lt;br /&gt;سیگار تمام شد&lt;br /&gt;به آشپزخانه رفت و بقیه ظرف ها را شست&lt;br /&gt;به هال برگشت&lt;br /&gt;صدا قطع شد حدس زد که حمام سوزان تمام شده&lt;br /&gt;به اتاق سوزان رفت و حوله ش را آورد&lt;br /&gt;به محض اینکه سوزان سهراب را صدا کرد&lt;br /&gt;حوله برایش حاضر بود&lt;br /&gt;نگاهشان به هم افتاد&lt;br /&gt;سهراب لبخند زد&lt;br /&gt;سوزان هم&lt;br /&gt;لبخد سوزان کمرنگ بود و خسته&lt;br /&gt;سهراب بیرون در منتظر سوزان ایستاده بود&lt;br /&gt;سوزان در در بیرون امد&lt;br /&gt;: سهراب خسته ام&lt;br /&gt;سهراب سوزان را کاملاً بغل کرد و به داخل اتاق برد&lt;br /&gt;چراغ را روشن نکرد&lt;br /&gt;سوزان را روی تخت رها کرد&lt;br /&gt;- کشوی تو کدوم بود&lt;br /&gt;- آها سوم&lt;br /&gt;کشو را باز کرد و برای سوزان دو نکه لباس آورد&lt;br /&gt;: سهراب خسته ام&lt;br /&gt;- می دونم عزیزم بیا اینارو بپوش&lt;br /&gt; تو تاریکی اتاق کار سختی بود&lt;br /&gt;حوله سوزان را باز کرد و لباسش را تنش کرد &lt;br /&gt;بعد حوله را کامل از تنش در آورد و تی شرت را به سوزان پوشاند&lt;br /&gt;لباس هایش که پوشیده شد&lt;br /&gt;از خستگی روی تخت رها شد&lt;br /&gt;چشم هایش باز نمی ماندند&lt;br /&gt;سهراب کنارش دراز کشید&lt;br /&gt;- حالا بخواب سوز&lt;br /&gt;فردا یه روز دیگه ست&lt;br /&gt;و آرام گونه اش را بوسید&lt;br /&gt;سوزان با صدایی شبیه ناله گفت : سهراب&lt;br /&gt;و از شدت خستگی کلمه بعدی را نگفت و بخواب رفت&lt;br /&gt;سهراب پتو را روی سوزان انداخت&lt;br /&gt;حوله را روی یک صندلی انداخت تا هوا بخورد&lt;br /&gt;ساعتش را نگاه کرد &lt;br /&gt;3:13&lt;br /&gt;دیر شده بود&lt;br /&gt;چراغ ها را خاموش کرد&lt;br /&gt;یک بار دیگه بالای سر سوزان رفت و گونه اش را بوسید&lt;br /&gt;سوزان غرق در خواب بود&lt;br /&gt;کورمال کورمال خود را به در رساند کفش پوشید خارج شد&lt;br /&gt;و در را به آهستگی بست&lt;br /&gt;بیرون سرد بود&lt;br /&gt;بزرگترین آرزوش رسیدن به تختش و خواب بود&lt;br /&gt;یک ساعت بعد به آرزویش رسید&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;و حالا باز سرو های تیره بودند &lt;br /&gt;که کم کم داشتند تمام می شدند&lt;br /&gt;نگاه سهراب به صندلی عقب افتاد و کیف مشکی بزرگ سوزان&lt;br /&gt;لبخند زد&lt;br /&gt;- میدونی سوزان&lt;br /&gt;کیفت همیشه برام جذاب بوده&lt;br /&gt;همیشه در حد مرگ برای درونش کنجکاو بودم&lt;br /&gt;همیشه فکر کردم کلی چیز هیجان انگیز اروتیک توش پیدا میشه&lt;br /&gt;: چی مثلاً؟...&lt;br /&gt;:ادامه نداد&lt;br /&gt;- ها چی؟&lt;br /&gt;: نمی گم که سر هیجانت بلایی نیاد&lt;br /&gt;سهراب قیافه شکست خورده ها را گرفته&lt;br /&gt;: سهراب بیچاره من اینجوری نگاه نکن&lt;br /&gt;زد زیر خنده&lt;br /&gt;: امروز روز هیجان انگیزی برای کیف من نبود سهراب&lt;br /&gt;با خنده شیطنت آمیز ادامه داد&lt;br /&gt;شاید 10 12 روز دیگه&lt;br /&gt;سهراب داشت لبخند میزد اما میخکوب شده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسیدند&lt;br /&gt;- عیدت مبارک&lt;br /&gt;: تولدت مبارک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سوزان زود&lt;br /&gt;: زود سهراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زانتیا به راه افتاد&lt;br /&gt;و چشم سهراب هم به دنبالش&lt;br /&gt;و هدیه سهراب که در کیف سوزان جا ماند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;26/1/90&lt;br /&gt;For Ss...Ss&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-6889393187375789821?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/6889393187375789821/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=6889393187375789821&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6889393187375789821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6889393187375789821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2011/04/miraclenineteen.html' title='miracle(nineteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-9207038988964039671</id><published>2010-08-03T22:07:00.001+04:30</published><updated>2010-08-03T22:24:33.228+04:30</updated><title type='text'>miracle(eighteen)</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;گرما گرما گرما&lt;br /&gt;باز هم گرما...لعنت&lt;br /&gt;- تابستونه دیگه باید گرم باشه ..&lt;br /&gt;: یه چیزی بهش بگما&lt;br /&gt;_ سوزان لبخند شیطنت آمیز رقیقی زد&lt;br /&gt;: لعنت از خواب که بیدار می شی هم خیسی&lt;br /&gt;- آره من هم با همون شیطنت بود&lt;br /&gt;: سو...&lt;br /&gt;- سهراب!!!&lt;br /&gt;: چیه الان که نه کسی اینجاست نه چیزی&lt;br /&gt;چرا ...چرا ما من با من و تویی که تا مویی بینمون نیست باز باید تابو داشته باشم&lt;br /&gt;چرا باید سانسور کنم خودم رو&lt;br /&gt;- معلومه اونقدر ها هم که میگی هوا گرم نیست&lt;br /&gt;- شاید درست بگی...شاید درصد خیلی زیادی درست بگی اما&lt;br /&gt;من ...منی که چندین سال زندگی م ،  چندین سال بیشتر از زندگی تو&lt;br /&gt;به این فکر کردم هم جوابی ندارم براش&lt;br /&gt;شاید چون اینجاییم...شاید چون نمی تونیم مجرد مطلق باشیم&lt;br /&gt;از زمان و مکانی که درش هستیم&lt;br /&gt;نمی دونم ... نمی دونم&lt;br /&gt;سهراب میدونست که قانع نشده اما جدلی هم نمی توانست در کار باشد با وجود چندین سال عمر سوزان&lt;br /&gt;و به علاوه امروز هم روز رسیدگی به تابوهای واپس خورده یا زده ی جهان سومی یا هر کوفت دیگری نبود&lt;br /&gt;پس چیزی نگفت&lt;br /&gt;: گرچه این ذغالی تو همیشه آدم رو شرمنده می کنه&lt;br /&gt;- آره..هرچند که فعلاً به لطف تولد امامتون شهر شده پارکینگ&lt;br /&gt;: امام ما ... ما امام نداریم پیامبر داریم که اسم اون هم سهرابه تولدش هم چند وقته دیگه است&lt;br /&gt;- پس دین داری؟&lt;br /&gt;: سوزان سوزان سوزان...این اون چیزی نیست که تو باید بگی"دین"&lt;br /&gt;زیر لب غر غر کرد : دین دین دین&lt;br /&gt;- سهراب سهراب سهراب بایدی وجود نداره برای سوزان کامرویی&lt;br /&gt;و شیطنت آمیز خندید&lt;br /&gt;: هوس سیگار کردم اما ترجیح میدم هوسم رو قورت بدم تا اینکه این خنکای خشک رو از دست بدم&lt;br /&gt;- انتخاب درستیه چون مجبور بودی بقیه راه رو پیاده بری یا بیای...راستی ما الان داریم می ریم یا می یایم&lt;br /&gt;: درست اوه سوزان من درست کلمه تو نیست بانو...درست و غلطی در کار نیست برای شما - درس اول صفحه سه&lt;br /&gt;و الان داریم می دی ....&lt;br /&gt;سوزان مشت محکمی به بازوی سهراب زد&lt;br /&gt;- سهراب ب !! خجالت نمی کشی ... این چه طرز حرف زدنه&lt;br /&gt;: خیله خوب خیله خوب ببخشید بازوم کبود شد حیوان&lt;br /&gt;سوزان اخم کرده بود&lt;br /&gt;: قربونه موهای ریز زیر برامدگی گردنت برم ... من که گفتم ببخشید&lt;br /&gt;اخم نکن دیگه خوب&lt;br /&gt;سوزان دستی به زیر گردنش کشید : مگه زیر برامدگی گردنم مو داره&lt;br /&gt;: بله داره...البته نگران نباش فقط من می تونم ببینمشون&lt;br /&gt;سوزان لبخند زد : بس که هیزی&lt;br /&gt;- اه اه اه حالم بهم خورد چند بار بهت بگم به من نگو هیز&lt;br /&gt;من هیز نیستم...فقط دقیقم اون هم راجع به تو نه هیچ تنابنده دیگه ای&lt;br /&gt;بعدشم به فرض اونی که تو می گی باشم آخه اینم شد کلمه که هی می گی به من&lt;br /&gt;سوزان کاملاً راضی بود&lt;br /&gt;لب هایش را کمی جلو آورد : خوب چی بگم بجاش&lt;br /&gt;- هیچی...ای خدا هیچی نگو&lt;br /&gt;سوزان حالا بلند بلند می خندید&lt;br /&gt;سهراب هم خنده اش گرفت &lt;br /&gt;: تو رو باید به عنوان یه گونه خوشکل سادیسم مورد مطالعه قرار داد&lt;br /&gt;- کی تو؟&lt;br /&gt;: من....من نمی تونم تو رو مورد مطالعه قرار بدم چون اونوقت بجای کشف بیماری ها و نقوصت &lt;br /&gt;چند صد کلمه در ستایشت  می نویسم...."نقوص" چه کلمه عوضی ای&lt;br /&gt;- در ستایش هنر &lt;br /&gt;: هنر عشق ورزیدن&lt;br /&gt;- بار هستی&lt;br /&gt;: هویت&lt;br /&gt;- ارتباط فرانسوی&lt;br /&gt;: شیر قهوه تو زمستون&lt;br /&gt;- شهر بچه های&lt;br /&gt;: شهر بچه های&lt;br /&gt;هر دو با هم گفتند گم شده و زدند زیر خنده&lt;br /&gt;: سینما چهار هم دیگه نمی بینم ...بیشترش تقصیر من نیست این بار رو مطمونم&lt;br /&gt;حاضرم قسم بخورم &lt;br /&gt;- گریزی نبود ازش ...با وجود دی وی دی های هزار تومنی هرجایی  و &lt;br /&gt;هنری که روز به روز بیشتر برای هنر میشه&lt;br /&gt;: آره ...اما حیف شد م م م م یادش بخیر پدر خوانده&lt;br /&gt;هیچ یادم نمیره ..اولین بار تو سینما چهار یه صبح جمعه دیدمش&lt;br /&gt;آخرای دبستان بودم ...چند هفته درگیرش بودم&lt;br /&gt;درگیر سکانس آخر ....که در بسته می شه روزی همسر مایکل&lt;br /&gt;اسمش چی بود؟&lt;br /&gt;- دایان کیتون&lt;br /&gt;: تو فیلم&lt;br /&gt;- کیت&lt;br /&gt;: آها آره ...تا مدت ها درگیرش بودم..خیلی خوب بود خیلی&lt;br /&gt;یا همون شهر بچه های گمشده  &lt;br /&gt;باز با هم گفتند: شهر بچه های گمشده فیلمی&lt;br /&gt;نه برای بچه ها&lt;br /&gt;بلکه درباره بچه هاست&lt;br /&gt;- و گریزی نیست از این که این خودش بخشی از زندگی است و اصلاً از کل زندگی گریزی نیست&lt;br /&gt;: زندگی زندگی زندگی&lt;br /&gt;این  کلمه که یه روز شیشه ای یه روز زرده  یه روز مسیه&lt;br /&gt;و حالا امروز اینجا زنگ دار&lt;br /&gt;می دونی انقدر درگیر دغدغه ها ، گرفتاری ها و رنج های زندگی میشی&lt;br /&gt;که فرصت نمی کنی درک کنی خود زندگی چیه&lt;br /&gt;همیشه چیزی هست که نذاره زندگی کنی&lt;br /&gt;وقتی یکم به خودت میای دانشگاهی رو می بینی که باید خودت رو به زور تو جا کنی&lt;br /&gt;وقتی میری دانشگاه رنج می بری از چیزایی که فکر می کنی باید باشه و نیست و چیزایی که بودنش جز آزار هیچ نیست&lt;br /&gt;دانشگاه که تمام میشه سربازی&lt;br /&gt;کوف تمام نشدی ای که هنوزم خوشبختانه یا شوربختانه تلخی تک تک لحظه های منتخبش به شدت همون  روز و لحظه&lt;br /&gt;تلخه و روحم رو مچاله می کنه&lt;br /&gt;سربازی هم که تمام میشه&lt;br /&gt;میشه الان آینده کار کوفت درد &lt;br /&gt;و اینا همه ش زندگیه اما همین این ها نمی گذاره که زندگی کنی و خدا می دونه که کی فرصت زندگی دست خواهد داد&lt;br /&gt;و اصلاً زندگی چیست؟&lt;br /&gt;تازه بدتر هم میشه وقتی که به فرض محال زندگی رو درک کردی و اونوقت چه خواهی کرد با این رنج بی حساب از درک&lt;br /&gt;- چه خبرا؟&lt;br /&gt;: خبرای بد&lt;br /&gt;- خبرات تکراریه پس&lt;br /&gt;: یه عروسی بودم آخر هفته پیش&lt;br /&gt;- به سلامتی ، کی؟&lt;br /&gt;سهراب برگشت و با تعجب سوزان را نگاه کرد&lt;br /&gt;: سلامت باشی ، عروسی دوستم رامین&lt;br /&gt;- خوب .... عروسی که عروسیه ، بدش کجاست؟&lt;br /&gt;: من گفتم بد بود؟&lt;br /&gt;- در حالیکه با ناخن هایش بازی می کرد : تا چند ثانیه دیگه میگی&lt;br /&gt;سهراب لبخند پر از لذتی زد&lt;br /&gt;: بد....آره بد بود یعنی همه شون بدند&lt;br /&gt;عروسی های مزخرف آدم های ماسک زده&lt;br /&gt;رسم و رسومات تهوع آور&lt;br /&gt;لباس شب های مبتذل ...خنده های زور زوری&lt;br /&gt;می دونم این حرف ها تکراریه و جدید هم نیست&lt;br /&gt;اما هست  و به شدت هم آزار دهنده ست &lt;br /&gt;سوزان همانطور که داشت انگشت هایش را ورانداز می کرد رو به سهراب کرد و گفت : آره بچه حق با تو ا&lt;br /&gt;اما خبر بدت این نیست&lt;br /&gt;چون اینها خبر های هر روزیه نه خبر هایی که فقط موقع عروسی اتفاق بیافته&lt;br /&gt;تو خیابون ، تو مهمونی ، تو کلاس &lt;br /&gt;همه جا &lt;br /&gt;همه جا از این خبرا هست ...که بد هم هست&lt;br /&gt;اما میدونی یه خبر زیاد که تکرار بشه دیگه بد نیست&lt;br /&gt;مثل سرما می مونه...بدن بهش عادت می کنه گرچه می دونم مثال خوبی نزدم&lt;br /&gt;نه مثل سرما که نیست نمی دونم تازگیها مثال زدنم افتضاح شده&lt;br /&gt;مهم نیست می خوام بگم اینایی که گفتی بد هست زیاد هم بد هست اما این ها&lt;br /&gt;خبر های بدت نیست&lt;br /&gt;حالا خبر های بدت رو رد کن بیاد&lt;br /&gt;بد دست رو مثل هفت تیر کرد و گذاشت رو شقیقه سهراب و شلیک کرد&lt;br /&gt;بعد هم هفت تیر رو به سمت بالا گرفت و فوتش کرد&lt;br /&gt;سهراب کمی جای تیر رو با دست لمس کرد و گفت : تیر هات تقلبی ن مربی و هردو زدند زیر خنده&lt;br /&gt;چون مربی برای آنها یک فیلم  بود یک فیلم که کارگردانش سوژه های گاهگاهی برای سربه سر گذاشتن و خندیدن بود&lt;br /&gt;هوا گرم بود و شریعتی همیشه شلوغ&lt;br /&gt;چند دقیقه ای به سکوت گذشت&lt;br /&gt;سهراب آهی کشید....سوزان چیزی نگفت&lt;br /&gt;: حتماً برات اتفاق افتاده که دوست نزدیکت ازدواج کنه نه؟&lt;br /&gt;-آره ...اتفاق افتاده...چطور؟&lt;br /&gt;: چه حسی داشتی؟&lt;br /&gt;- ب....تو بگو....الان تو باید حست رو بگی&lt;br /&gt;: حس غریبیه .... مثل ترشی ..که جمعت می کنه&lt;br /&gt;خوب من با این یکی زیاد بودم&lt;br /&gt;هرگز دوست صمیمی یار تنهایی ها و غصه هام نبوده&lt;br /&gt;حالا که نگاه می کنم می بینم حتی خیلی با هم فرق میکنیم خیلی جاها شاید با هم در تضاد هم باشیم&lt;br /&gt;اما اتفاقی که افتاد این بود که مخصوصاً این اواخر وقت زیادی رو با هم صرف می کردیم&lt;br /&gt;شاید برای یه گریز از لحظه های بیخود بد بو بود که اونرو انتخاب می کردم&lt;br /&gt;برای غذاهای چرب منحط و دود های بد بو&lt;br /&gt;و حالا او ازدواج کرده&lt;br /&gt;م م م م خوب من منتظر تغییر بودم اما  خیلی ناگهانی تر و تیز تر از اون چیزی که فکر می کردم اتفاق افتاد&lt;br /&gt;همه چیز سوزان در لحظه عوض میشه و شما دیگه دوست های چند ساعت پیش هم دیگه نیستید&lt;br /&gt;برای تو و برای او&lt;br /&gt;تو دیگه اون دوستی که همیشه پشت گوشی موبایلت بود رو نداری و لحظه هایی که با او بودی&lt;br /&gt;از این ببعد خالی می مونه&lt;br /&gt;خودم رو جای او هم گذاشتم ....خیلی گنده ست این اتفاق ها&lt;br /&gt;در لحظه تک تک قطعات زندگی ت که ساده ترینشون مثلاً برنامه روزمره زندگی ت عوض میشه&lt;br /&gt;و حالا مثلاً بجای هر شب ساعت نه شبت شروع بشه وبری شام بخوری&lt;br /&gt;حالا باید بری خونه و پیش همسرت بمونی&lt;br /&gt;نمی خوام کدوم بهتره و کدوم بدتر&lt;br /&gt;صرفاً این تغییر خیلی بزرگه&lt;br /&gt;برای هر کس یه لحظه هایی تو زندگی اتفاق می افته که حس می کنه خوب ازین ببعد همه چیز عوض میشه&lt;br /&gt;از این ببعد زندگی طور دیگه ایه&lt;br /&gt;شاید لحظه ها به ظاهر اتفق های خاصی نباشند اما حسیه که میاد و تو بوش رو حس می کنی&lt;br /&gt;و برای من نه در دانشگاه و نه در دوره خدمت &lt;br /&gt;که در شب عروسی مسخره دوستم اتفاق افتاد&lt;br /&gt;بزرگ شدن انتخاب کردن&lt;br /&gt;یا بهتره بگم مجبور شدن به انتخاب&lt;br /&gt;انتخاب بین تنهایی و با دیگری بودن  - هر کدام یک درد&lt;br /&gt;درد بند و درد بی دردی و سبکی&lt;br /&gt;گاهی فکر میکنم منی که این همه جفتک می اندازم&lt;br /&gt;شاید واقعاً انتخاب درست ازدواجه....شاید واقعاً چاره آرامش ازدواج&lt;br /&gt;اما دیری نمی گذره که یه موج میاد و قلعه شنی رو خراب میکنه - و خوشحالم که روحم هنوز انقدر طوفانیه - و اونوقت هیچ آرامشی را در کنار دیگری متصور نیستم&lt;br /&gt;خیلی زندگی سنگین شده سوزان&lt;br /&gt;دیگه طاقت ندارم...آدما خیابونا بو ها هوا&lt;br /&gt;همه چیز اینجا سنگین شده&lt;br /&gt;کاش میدونستم جاهای دیگه رو که چه شکلیه&lt;br /&gt;که هواش چجوری&lt;br /&gt;اونوقت راحت تر می تونستم کلمه اینجا رو بکار ببرم&lt;br /&gt;سوزان بخاطر نور خورشید بود یا چیز دیگر اخمهایش کمی در هم بود&lt;br /&gt;باد خشک کولر نور زرد بیرون رو بی اثر می کرد &lt;br /&gt;سوزان با لب بالایی لب پایینی ش را کمی گاز گرفت &lt;br /&gt;: م م م تو درست میگی &lt;br /&gt;لبخند زد - یادم نمیره این لحظات رو خیلی سال قبل &lt;br /&gt;در گیر رفتن و نرفتن&lt;br /&gt;در گیر گیر کردن و رها ماندن&lt;br /&gt;سهراب تو می دونی خودت ، بهتر از من هم می دونی می دونی که گریزی از این انتخاب نیست&lt;br /&gt;همینطور که گفتی یه جاهایی تو زندگی اتفاق می افته که تغییر بزرگ رو حس می کنی&lt;br /&gt;یه جاهایی هم تو زندگی اتفاق می افته که باید انتخاب کنی&lt;br /&gt;راه سومی وجود نداره باید انتخاب کنی&lt;br /&gt;انقدر سخت و سهمگینه این انتخاب که من هنوز بعد از این همه وقت&lt;br /&gt;شک می کنم به درستی انتخابی که کردم به سهمی که از زندگی برای خودم برداشتم&lt;br /&gt;برای هر کس این زمان می رسه ، این رو هم خودت خوب می دونی&lt;br /&gt;شاید اون لحظه ای که می گفتی این بار حس کردی&lt;br /&gt;این تغییر بزرگ ، شاید این همون باشه&lt;br /&gt;- سوزان به زندگی که نگاه می کنم خیلی بی معنیه&lt;br /&gt;نه فقط زندگی خودم ها ، کلاً به آدم های دور و برم که نگاه می کنم&lt;br /&gt;که آدمای رنگارنگی هم هستند&lt;br /&gt;فقط یه سری مورچه می بینم که دارن تو هم می لولن و هیچ کس از کارشون سر در نمیاره&lt;br /&gt;نه میدونی کجا میرن نه می دونی چی می خوان&lt;br /&gt;فقط فقط دارن حرکت می کنن و  وول می خورند&lt;br /&gt;اصلاً که چی هی برو هی بیا&lt;br /&gt;اوه اوه اوه تازه می گیرن بچه دار هم میشن&lt;br /&gt;عمق فاجعه اینجاست ... من  نمی دونم دو نفر آدم چطور می تونن به جایی برسن که تصمیم بگیرن بچه دار بشن&lt;br /&gt;سوزان لبخند مهربانانه ای زد&lt;br /&gt;لبخندی مهربانانه و کمی کج&lt;br /&gt;دستش را از روی فرمان برداشت و به موهای سهراب کشید&lt;br /&gt;: چشم آبی من  م م م نمی دونم از شنیدن این کلماتت باید شاد بشم یا نگران&lt;br /&gt;شاد از زنده بودنت و رام نشدگی ت &lt;br /&gt;و نگران و از این همه نگرانی ت و این همه انرژی که می تونه خلق کنه&lt;br /&gt;و حالا فقط از گرفته می شه و بصورتت چین های نازک می اندازه و روحت رو می سایه&lt;br /&gt;نمی خوام و البته هرگز هم اینطور نبودی&lt;br /&gt;که مثل گوسفند زندگی کنی اما از یه طرف دیگه نمی خوام انقدر درگیر زندگی و چطور زندگی کردن بشی&lt;br /&gt;که هرگز برات فرصت زندگی کردن پیش نیاد&lt;br /&gt;ببین سهراب مگه غیر از اینه که ته تهش قراره همه ما زندگی کنیم&lt;br /&gt;درست که باید مفهوم این زندگی کردن را درک کرد&lt;br /&gt;درسته که یکی از لذت های همین زندگی درک کردن مفهوم و معنی شه&lt;br /&gt;اما گاهی انقدر انرژی آدم به کلنجار رفتن و جنگیدن با زندگی و &lt;br /&gt;تلاش برای درک مفهومش گرفته میشه که فرصت نمی کنی زندگی کنی&lt;br /&gt;فرصت نمی کنی از زندگی لذت ببری&lt;br /&gt;: آخ سوزان...چقدر دوست دارم&lt;br /&gt;چقدر دوست دارم که اینو گفتی ...انگار که یه جایی ته روحم گیر کرده بود&lt;br /&gt;قدرت تبدیلش به کلمات را نداشتم&lt;br /&gt;نمی دونستم چیه اما لحظه به لحظه با هام بود و نفسم را می گرفت&lt;br /&gt;سوزان خندید&lt;br /&gt;سهراب ادامه داد : تو راست می گی فرصتی نمی مونه برای زندگی&lt;br /&gt;بعد آرام با خود زمزمه کرد : فرصت عاشقی &lt;br /&gt;و سوزان هم آرام تکرار کرد با کمی لبخند و با لب های براق&lt;br /&gt;فرصت عاشقی&lt;br /&gt;به زندگی بقیه که نگاه می کنی - از بیرون - هیچ  مفهومی نمی تونی توش پیدا کنی&lt;br /&gt;زندگی اونا از نظر تو بی معنیه و زندگی تو از نظر اونا فلاکت باره &lt;br /&gt;می دونی چرا&lt;br /&gt;چون تو از بیرون به زندگی اونا نگاه می کنی و اون ها هم بیرون زندگی تو ایستادند&lt;br /&gt;شاید از نظر تو زندگی کسی که ازدواج کرده و دغدغه ش عوض کردن پرده های خونه و بهتر کردن ماشینش &lt;br /&gt;صبح میره و شب میاد خیلی پوچ و مضحک باشه&lt;br /&gt;درست شاید باشه &lt;br /&gt;شاید نظر من هم همین باشه اصلاً اما&lt;br /&gt;کسی که زندگی رو اونطور درک کرده - برای خودش مفاهیم زندگی رو اونطور درست کرده&lt;br /&gt;برای اون دیگه بی مفهوم و پوچ نیست&lt;br /&gt;اون که تونسته با هر وسیله ای به زندگی ش مفهوم بده به نظر من برده &lt;br /&gt;هرچند که برای من و تو پوچ و بی فایده باشه&lt;br /&gt;دیگه چه نیاز به گفتنه که ما هم برای لذت بردن از زندگی باید بهش مفهوم بدیم&lt;br /&gt;سهراب این مفهوم که بهت میگم یه المان پیجیده فلسفی نیست&lt;br /&gt;به خنکی آب انار  و به  پیجیدگی همون آب اناره&lt;br /&gt;شاید کار شاید یه آدم شاید....&lt;br /&gt;سهراب پرید وسط حرفش...شاید نه&lt;br /&gt;حتماً تو&lt;br /&gt;و سکوت برقرار شد&lt;br /&gt;سوزان دوست داشت با سهراب مخالفت کنه&lt;br /&gt;دوست داشت بهش بگه نه&lt;br /&gt;دوست داشت بهش بگه نه سهراب من ...&lt;br /&gt;خودش هم جرات نداشت جمله اش رو تکمیل کنه&lt;br /&gt;پس فقط لبخند زد&lt;br /&gt;راهنمای راست رو زد&lt;br /&gt;افتاد تو صدر&lt;br /&gt;صدر همیشه شلوغ اینبار خلوت بود.&lt;br /&gt;سهراب سرش را روی پای سوزان گذاشت&lt;br /&gt;سوزان شلوار کبریتی ریز مشکی پوشیده بود&lt;br /&gt;با صدای آرام گفت : الان صورتم راه راه میشه&lt;br /&gt;- اشکال نداره - خوشکل میشی&lt;br /&gt;: خوشکل هستم&lt;br /&gt;بازوی سهراب را نیشگون گرفت&lt;br /&gt;جیغ زد سهراب&lt;br /&gt;: قبول قبول خوشکل میشم&lt;br /&gt;سوزان هر پنج انگشت باریک و بلندش را محکم به درون موهای سهراب فرو کرد&lt;br /&gt;سهراب دردش گرفت اما دوست داشت این درد را&lt;br /&gt;سوزان هم می دانست که خوشش آمده&lt;br /&gt;محکمتر موهایش را کشید&lt;br /&gt;:نکن حیوون موهام کند&lt;br /&gt;- موهام کند دیگه چیه آخه بچه&lt;br /&gt;کندن که فعل لازم نیست که میگی موهام کند&lt;br /&gt;باید بگی موهام کنده شد . گرچه سوزان می دانست که سهراب ادای یکی از دوستانش را در می آورد که همه فعل های&lt;br /&gt;محتاج به مفعول را بدون مفعول می گفت و جمله های مضحکی می ساخت&lt;br /&gt;و سوزان با اینکه این را می دانست اما همیشه از این جمله های اینجوری سهراب حرص می خورد&lt;br /&gt;پس محکم تر کشید&lt;br /&gt;- کند یا کنده شد؟&lt;br /&gt;: سوزان خوب وحشی شدیا&lt;br /&gt;- کند یا کنده شد؟&lt;br /&gt;: کنده شد ای خدا کنده شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب تازه شیطنتش گل کرده بود&lt;br /&gt;: سوزان این گرمای تو آخرش من رو یه روزی ذوب می کنه&lt;br /&gt;- این عشقی هم که تو داری نثار من می کنی آخرش من رو پرپر می کنه&lt;br /&gt;: از توی آسمونا گوش بده به حرف من&lt;br /&gt;- از بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت&lt;br /&gt;: لا اقل می خونی درست بخون&lt;br /&gt;با صدای عشوه دار خواند: ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت&lt;br /&gt;- این جوری می خوای  مفهموم زندگی رو درک کنی با این ترانه های مبتذل؟&lt;br /&gt;: صداش رو شبیه سوزان کرد می دونی : این خودتی که باید به زندگی ت مفهوم بدی&lt;br /&gt;حتی شده با یه شعر سخیف&lt;br /&gt;- سخیف! سخیف من رو یاد گونی می اندازه&lt;br /&gt;: آره یه گونی پر پیاز های بنفش&lt;br /&gt;- اییی&lt;br /&gt;سهراب شروع کرد به قلقلک دادن زانوهای سوزان&lt;br /&gt;- نکن سهراب دارم رانندگی می کنم&lt;br /&gt;سهراب سرش را برگرداند داشت سوزان را نگاه می کرد ، از پایین &lt;br /&gt;: سوزان فکر نمی کردم از این زاویه هم زیبا باشی انقدر&lt;br /&gt;آخه معمولاَ از این زاویه تنها چیزی که از آدما معلومه&lt;br /&gt;سوزان حرفش را فطع کرد : سوراخ های بینی شونه نه؟&lt;br /&gt;سهراب زد زیر خنده&lt;br /&gt;: آره خوب&lt;br /&gt;: اما از تو چیزی که معلومه چونه و گونه هات در زاویه ست&lt;br /&gt;که یه نور یه وری خورده و اندازه دیدن یه عکس از ریچارد اودون لذت میده بهم&lt;br /&gt;: آدامس داری&lt;br /&gt;سوزان آدامسی که داشت می جوید رو چند بار محکم جوید و گلوله اش کرد&lt;br /&gt;و با زبانش به نوک دهانش آورد &lt;br /&gt;سهراب با چشم هایش تایید کرد و دهانش را باز کرد &lt;br /&gt;سوزان که یک چشمش به خیابان بود و چشم دیگرش به سهراب&lt;br /&gt;از فرصت استفاده کرد محل درست فرود آدامس را پیش بینی کرد و در یک لحظه آدامس را رها کرد و&lt;br /&gt;و سهراب را آدامس گرفت&lt;br /&gt;: بی انصاف یکم ملایم تر می خوردی هیچی از مزه ش نمونده&lt;br /&gt;- همینه&lt;br /&gt;هر دو بهم نگاهی کردند و با هم در یک لحظه گفتند : مبتذل!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: سوزان خیلی خوبه&lt;br /&gt;- سوزان که راهنما را زده بود و حالا هواسش کاملاً به جلو بود پرسید چی؟&lt;br /&gt;: هیچی&lt;br /&gt;- آها&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دنده عقب گرفت  و پارک کرد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- رسیدیم بچه&lt;br /&gt;: سهراب به سوزان نگاهش را  برگرداند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;12/6/89&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;dedicated&lt;br /&gt;and promised&lt;br /&gt;to &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;beloved&lt;br /&gt;Ss&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-9207038988964039671?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/9207038988964039671/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=9207038988964039671&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/9207038988964039671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/9207038988964039671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/08/miracleeighteen.html' title='miracle(eighteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2567195842145878608</id><published>2010-06-09T01:03:00.002+04:30</published><updated>2010-06-09T01:05:54.410+04:30</updated><title type='text'>Stacy Brown</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt; عکس...خیلی دوست دارم عکس بگیرم&lt;br /&gt;س:چرا نمی گیری&lt;br /&gt;ج: نمی دونم....واقعاً نمی دونم یه جواب مسخره می تونه این باشه که هوا گرمه،اما نیست&lt;br /&gt;س:پس چیه&lt;br /&gt;ج:....ولم کن&lt;br /&gt;...س:شما خوشبختید؟&lt;br /&gt;ج:م م م خوشبختی من بعد از بیست و چند سال زندگی خوشبختی رو به مثابه لحظه یافتم&lt;br /&gt;س:میشه بیشتر توضیح بدید&lt;br /&gt;ج:ببین از نظر من زندگی تشکیل شده از میلیارد ها لحظه&lt;br /&gt;لحظه ای که من میگم شاید همون لحظه ای نباشه که تو ذهن تو اِ&lt;br /&gt;لحظه ای که من میگم عمرش یه کسر کوچیک از یه ثانیه است&lt;br /&gt;بنیادی ترین مفاهیم زندگی تو همین لخظه های تعریف می شوند&lt;br /&gt;احساس خوشبختی احساسیه که آدم در لحظه داره&lt;br /&gt;چه یک لحظه باشه&lt;br /&gt;چه چند میلیون لحظه&lt;br /&gt;...طبق این اگه بخوام جوابت رو بدم:&lt;br /&gt;الان نه اما دو دقیقه پیش بودم&lt;br /&gt;س:چطور دو دقیقه پیش&lt;br /&gt;ج: آخه داشتم ژله با موز می خوردم و عکس های ریچارد اودون رو می دیدم و توی گوشم هم شهرام شپ پره بود&lt;br /&gt;س: ریچارد اودون کیه&lt;br /&gt;ج: عکس هاش رو بزودی می گذارم اینجا&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2567195842145878608?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2567195842145878608/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2567195842145878608&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2567195842145878608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2567195842145878608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/06/stacy-brown.html' title='Stacy Brown'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-929189968158987040</id><published>2010-05-16T00:27:00.000+04:30</published><updated>2010-05-16T00:29:29.207+04:30</updated><title type='text'>_underscore 47</title><content type='html'>&lt;p dir ="rtl"&gt;&lt;br /&gt;به خودش که آمد همت بود زیر نورهای نارنجی &lt;br /&gt;و هوای خنک بهاری که با سر و صدا از شیشه نیمه پایین جلو خودش را پرت می کرد داخل و به صورتش چنگ می زد&lt;br /&gt;از همیشه آرامتر می روند&lt;br /&gt;هرگز آدم تصمیم های ناگهانی نبوده&lt;br /&gt;نه الزاماً در مسائل ازلی ابدی زندگی&lt;br /&gt;حتی همین بی هدف بیرون زدن ها و راندن ها &lt;br /&gt;همین هاهم برایش سخت بوده &lt;br /&gt;همیشه می بایست جایی می بوده و او تصمیم می گرفته که بره آنجا&lt;br /&gt;هر قدر هم عجیب و دور از انتظار&lt;br /&gt;اما امکان نداشت که نداند و برود&lt;br /&gt;همت اما استثنا بود&lt;br /&gt;همت برایش شروع همه راه های تصمیم نگرفته بود&lt;br /&gt;و حالا آرام تر از هر وقت دیگری داشت قورتش می داد&lt;br /&gt;راهنمای راست رو زد&lt;br /&gt;دو سه ماشین رو رد کرد و کنار بزرگراه&lt;br /&gt;جایی که کمی پهن تر می شود و کنارش کاج های کوچولو کاشته بودند ، نگه داشت&lt;br /&gt;موتور را خاموش کرد و چراغ ها را روشن نگه داشت&lt;br /&gt;شیشه را پایین داد و صندلی را کمی عقب&lt;br /&gt;صدای سنگ فندک و توتون گداخته سیگار&lt;br /&gt;همیشه اولین پک را بدون پایین دادن بیرون میداد&lt;br /&gt;مثل یه رسم شاید&lt;br /&gt;یا یه باور بی اساس&lt;br /&gt;همیشه به جز یک بار &lt;br /&gt;یا شاید هم دو بار &lt;br /&gt;آن بار که ناگهان زندگی اش را مثل قاصدک فوت شده  یافته بود&lt;br /&gt;و باری که زندگی اش را از آغوش مرگ دزدیده بود&lt;br /&gt;همانوقت بود که ذره ای از نیکوتین سیگار های کوچکش را هدر نداده بود &lt;br /&gt;و تا دو روز حرف زدن بدترین شکنجه گلویش شده بود&lt;br /&gt;صدای ماشین ها می بریدند&lt;br /&gt;نه مثل تیغ&lt;br /&gt;مثل قیچی &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از آن وقت هایی بود که به هیچ مطلق می رسید&lt;br /&gt;هیچ&lt;br /&gt;نه هیچ چیز برایش جذاب می شد&lt;br /&gt;نه چیزی آزار دهنده&lt;br /&gt;نه شوق به ماندن داشت و نه اصراری برای رفتن&lt;br /&gt;اینجور وقت ها تنها کاری که می توانست بکند&lt;br /&gt;نه حتی صبر ، بلکه تماشا کردن بود&lt;br /&gt;تماشا کردن اینکه این اوقات هیچ گند بگذره&lt;br /&gt;این هیچ مثل کاغذ مچاله اش می کرد &lt;br /&gt;ورق زذن دفترچه تلفن هم چاره ساز نبود&lt;br /&gt;از دویست و خورده ای آدم &lt;br /&gt;پنج نفر هم نبودند که دلش بخواهد ثانیه ها را با آنها شریک شود.&lt;br /&gt;و آن پنج نفر هم یا درگیر خودشون بودند&lt;br /&gt;یا فکر می کردند که درگیر خوشانند ودرگیر دیگری بودند&lt;br /&gt;چیزی به نیمه شب نمانده بود&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دلش تیر کشید&lt;br /&gt;یادگار دانشگاه بود و غذا نخوردن های چندین ساعته&lt;br /&gt;نمی شد بی اعتنایی کرد بهش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از اولین خروجی خارج شد &lt;br /&gt;تا به اولین جایی که می شد یه چیزی برای خوردن پیدا کنه ، برسه&lt;br /&gt;رسید&lt;br /&gt;نور مریض لامپ کم مصرف و گارسن زبون نفهم و زوج های جوان شکم گنده آخر شبی و تلویزیون همیشه روشن&lt;br /&gt;ژامبون گوشت را قاپید و برای اینکه وجدانش هم چندان ناراحت نشود جای نوشابه دلستر سفارش داد&lt;br /&gt;خیابان را رد کرد و خودش را به داخل ماشین انداخت&lt;br /&gt;دنبال جایی بود که بشه لذت برد از این آشغال&lt;br /&gt;از شلوغی بیزار بود&lt;br /&gt;مطلقا  نمی خواست چمن های خیس پارک یا زیر درخت های سرو زیبا جایی باشه که غذاش رو بخوره&lt;br /&gt;هوس کرده بود کنار بزرگراه به ساندویچش گاز بزنه&lt;br /&gt;افتاد دنبال یه جای دنچ کنار بزرگرراه&lt;br /&gt;به لطف وسواس - این هم از مرض هایی بود که داشت و روز به روز قوی تر می شد - در یک فاصله 10 کیلومتری نتونست هیچ جایی برای &lt;br /&gt;خوردن غذا پیدا بکنه&lt;br /&gt;دلش لک زده بود برای بوی کاغذ های کاهی که دور ساندویچ می پیچیدند ، وقتی با بوی گوجه و کالباس خشک در هم می امیخت.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اولین گاز را زد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;26/2/89&lt;br /&gt;12:26&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-929189968158987040?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/929189968158987040/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=929189968158987040&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/929189968158987040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/929189968158987040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/05/underscore-47.html' title='_underscore 47'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-1076183052987908211</id><published>2010-05-04T00:41:00.001+04:30</published><updated>2010-05-04T00:42:34.508+04:30</updated><title type='text'>fotonize...</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;سرم درد می کنه&lt;br /&gt;مثل چی؟&lt;br /&gt;نمی دونم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;وایسا وایسا می دونم&lt;br /&gt;می دونم&lt;br /&gt;مثل کوهی که معجزه بهش نازل شده&lt;br /&gt;درد می کنه&lt;br /&gt;تا متلاشی شدن فاصله ای نداره&lt;br /&gt;آخ خ خ خ خ&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه قدر درد &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه قدر لذت &lt;br /&gt;چقدر میارزه این لذت&lt;br /&gt;این لذت که می خزه درونت&lt;br /&gt;از روحت هم می گذره&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;میشه خودت&lt;br /&gt;انقدر که خودت نمی فهمی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چشم هام رو نمی تونم باز کنم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;مجبورم ریز نگهشون دارم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از فوتون هایی که به تن تو می خوره و تو چشم های من آروم  میگیره&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.حالا می فهمم مسیحت رو&lt;br /&gt;چشم هایش رو&lt;br /&gt;چشم های ریزش رو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;9/2/89&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-1076183052987908211?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/1076183052987908211/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=1076183052987908211&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/1076183052987908211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/1076183052987908211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/05/fotonize.html' title='fotonize...'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-6263414979831581300</id><published>2010-04-10T00:36:00.000+04:30</published><updated>2010-04-10T00:42:14.449+04:30</updated><title type='text'>miracle(seventeen)</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;- نه نه سهراب&lt;br /&gt;- دو هفته ست خودم رو یادم رفته&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ناگهان صدای آب بود که روی دست ها و ظرف ها می ریخت&lt;br /&gt;به خودش آمد پیراهنش خیس شده بود کمی&lt;br /&gt;چند تا تکه ظرف باقی مانده را هم با عجله و بی حوصله شست و دست هایش را با حوله کنار &lt;br /&gt;آشپزخانه خشک کرد&lt;br /&gt;سهراب آنجا نبود&lt;br /&gt;اما داغی لب هایش را روی تمام بدنش حس می کرد&lt;br /&gt;و تمام موهای بدنش راست می شد&lt;br /&gt;آخر الان هم دامن پوشیده بود&lt;br /&gt;مثل همان شب ، مثل همان شب که با صدای در و نه زنگ&lt;br /&gt;در را باز کرد و سهراب را در راهروی تاریک ساختمان رویروی در دیده بود&lt;br /&gt;سهراب هولش داده بود به داخل و پرتش کرده بود روی کاناپه&lt;br /&gt;بدون اینکه کلمه ای از قبل گفته باشد&lt;br /&gt;و کلمه ای بگوید&lt;br /&gt;حتی نمی دانست که سوزان آنشب تنها بود در خانه&lt;br /&gt;همونطور که نمی داتست سوزان 2 هفته بود از خودش غافل شده بود&lt;br /&gt;فقط بهش گفته بود که همین هواس پرتی هایش دیوانه اش می کند&lt;br /&gt;و ....&lt;br /&gt;دست راستش را به موهای نیمه باز  و شایدم نیمه بسته اش کشید&lt;br /&gt;بر خلاف همیشه دمپایی نپوشیده بود و سرامیک های سرد کف آشپزخانه&lt;br /&gt;پایش را مور مور می کردند&lt;br /&gt;خواست برای خودش چای بریزد اما منصرف شد&lt;br /&gt;کمی مکث کرد انگار که بخواهد کاری انجام دهد&lt;br /&gt;اما نه ... کاری نبود&lt;br /&gt;از آشپزخانه بیرون آمد&lt;br /&gt;بی درنگ خودش را به کاناپه دوست داشتنی اش رساند و خودش را تقریباً رویش ول کرد&lt;br /&gt;همان کاناپه ای که ترجمه هایش را آنجا می نوشت&lt;br /&gt;همان کاناپه ای که با دو دستش گوشی موبایلش را در دستش گرفته بود و به سهراب&lt;br /&gt;برای اولین بار زنگ زده بود&lt;br /&gt;همان کاناپه ای که با سهراب رویش به جهنم رفته بود&lt;br /&gt;همان کاناپه ای که بعضی شب ها عینک بر چشم می زد و با همسرش و گاهی تنها&lt;br /&gt;فیلم تماشا می کرد&lt;br /&gt;یک پایش را روی زمین گذاشت و پای دیگرش رو کمی باز کرد و روی کاناپه گذاشت&lt;br /&gt;و پشت صاعد را روی پیشاتی&lt;br /&gt;خسته بود &lt;br /&gt;به حد مرگ خسته بود&lt;br /&gt;از مرگ هم خسته تر بود&lt;br /&gt;انگار که مسافت زیادی را دویده باشد&lt;br /&gt;یا یک کابوس دهشتناک دیده باشد&lt;br /&gt;چند بار نسبتاً بلند آه کشید&lt;br /&gt;-آه خدا&lt;br /&gt;-خدا...&lt;br /&gt;با کمی مکث&lt;br /&gt;-o god&lt;br /&gt;آخری را با بغض گفت ، بغضی از روی استیصال&lt;br /&gt;استیصال وقتی هیچی نمیدونی&lt;br /&gt;جز یک چیز&lt;br /&gt;اون هم اینکه تنهایی ... تنهای تنها در مطلق ترین نسبیت تنهایی ، تنهایی&lt;br /&gt;حتی اگر عمری زندگی را با نسبیت درک کرده باشی و با همه جدل کرده باشی&lt;br /&gt;اما الان مطلقاً تنهایی &lt;br /&gt;مطلاقاً&lt;br /&gt;نه عشق&lt;br /&gt;نه زندگی&lt;br /&gt;نه بچه&lt;br /&gt;نه کار&lt;br /&gt;نه نور نارنجی آباژور&lt;br /&gt;هیج چیزی نمی تونه ذره ای طعم تنهایی رو برایت رقیق کند&lt;br /&gt;همین لحظه است که به هر چیزی چنگ بزنی بی فایده است&lt;br /&gt;حتی اگر مثل جارو برقی پلنگ صورتی دنیا رو هم ببلعی&lt;br /&gt;هیچ نصیبت میشه&lt;br /&gt;هیچ&lt;br /&gt;دوست داری خودت رو بککنی&lt;br /&gt;دوست داری خودت رو بدری&lt;br /&gt;دوست داری این چیزی رو که درونت هست و مثل موریانه می خوردت رو از خودت بیرون بیاری&lt;br /&gt;همان چیزی را که نمی دونی چیه&lt;br /&gt;همون هیچی&lt;br /&gt;دوست داری خودت رو از خودت خلاص کنی&lt;br /&gt;دوست داری شانه هایت را از این جرم وحشتناک&lt;br /&gt;که اندازه همه عمر همه کهکشان های فربنده و آدم های رویش روی ت سنگینی می کنه خلاص کنی&lt;br /&gt;اما نمی دونی &lt;br /&gt;نمی دونی باید چه غلطی بکنی&lt;br /&gt;نمی دونی باید چی رو بکشی &lt;br /&gt;نمی دونی باید دنباله چی بگردی&lt;br /&gt;حتی نمی دونی چی می دونی&lt;br /&gt;حتی نمی تونی بدونی&lt;br /&gt;چون هیچ کس نیست &lt;br /&gt;چون مثل "هیچ" در خلا تنهایی&lt;br /&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;br /&gt;آخ &lt;br /&gt;میلان کوندرای لعنتی&lt;br /&gt;میلان کوندرای عزیز&lt;br /&gt;چقدر بد بخت بودیم ما آدم ها اگر تو این حقیقتی که مثل تار به دورمون تنیده شده را برایمان عریان نمی کردی&lt;br /&gt;و تو&lt;br /&gt;چطور تونستی زنده بمونی ، بعد از اینکه بهش پی بردی&lt;br /&gt;و من &lt;br /&gt;مثل همیشه همه چیز رو با هم خواستم&lt;br /&gt;با تو و حقیقتت هم لج کردم&lt;br /&gt;خواستم هم سبک باشم &lt;br /&gt;هم آلوده به لذت های خاکی &lt;br /&gt;هم برهنه در چمن های نمدار بدوم و هم از شیر دادن به فرزندم لذت ببرم&lt;br /&gt;اما الان باید اینطور باشه&lt;br /&gt;اینطور &lt;br /&gt;که نه حتی نخی داری که به زمین وصلت کنه&lt;br /&gt;و نه آنقدر سبک که بتونی از زمین فاصله بگیری&lt;br /&gt;نگاهش به در نیمه باز اتاق دخترش افتاد&lt;br /&gt;چیزی که معلوم بود دیوار رنگی اتاق بود&lt;br /&gt;لحظه ای آرام شده بود&lt;br /&gt;اما فقط لحظه ای&lt;br /&gt;درست همانقدر که باید باشد ، انقدر کوتاه که فرصت درک کردنش رو هم نداری&lt;br /&gt;اما زندگی چیزی نیست جز میلیارد ها میلیارد همین لحظه های کوچک غیر قابل&lt;br /&gt;که به هم می چسبند و زندگی را می سازند&lt;br /&gt;همه مفاهیم عمیق زندگی را همین لحظه های ذره بینی می سازند&lt;br /&gt;تو اگر خوشبختی ، در لحظه ، در یکی از همین لحظه ها خوشبختی&lt;br /&gt;اگر آرامی برای یک روز &lt;br /&gt;مدیون همین لحظه های کوچک گاهی اوقات مهربان هستی که گاهی چند میلیون از آنها به هم می چسبند&lt;br /&gt;تا چند دقیقه آرام باشی&lt;br /&gt;یا خوشبخت&lt;br /&gt;حس می کرد موهایش از جنون از پوست سرش چند میلی متر فاصله گرفته اند&lt;br /&gt;حس می کرد انقدر به لباس هایش چنگ زده که ریش ریش شده اند&lt;br /&gt;حس حس حس&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهراب&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آه سهراب&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب خوبه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب زندگیه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;هر قدر هم که گاهی لب هاش طعم ویرانی بده&lt;br /&gt;باز هم زندگیه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ویرانی...&lt;br /&gt;همون طعمی که من دیوانه ش ام&lt;br /&gt;آخ خدا&lt;br /&gt;چقدر فکر ، که باید بهشون فکر کنم ... چقدر لحظه ، که باید نگران بمونم&lt;br /&gt;چقدر نخ که بهم وصلند و دارند می کشنم&lt;br /&gt;کلاس&lt;br /&gt;کتابا&lt;br /&gt;بچه ها&lt;br /&gt;روزبه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سهراب آخ سهراب&lt;br /&gt;از هر جا که از ذهنم پرتت می کنم بیرون&lt;br /&gt;از یه جای دیگه که نمی دونم کجاست دوباره پیدات میشه&lt;br /&gt;هامون&lt;br /&gt;هامون سهراب&lt;br /&gt;که الان دیگه نیست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمی دونم ازت لذت ببرم&lt;br /&gt;یا نگرانت باشم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمی دونم روت تاثیر می گذارم &lt;br /&gt;یا ازت تاثیر می گیرم&lt;br /&gt;هرچند هرگز بهش فکر نکردم هرگز نخواستم بدونم &lt;br /&gt;می دونستم همه چیز بینمون همونطوریه که قراره باشه&lt;br /&gt;هاه اگه اینجا بودی می گفتی &lt;br /&gt;آره مادربزرگ حق با شماست قسمت همین بوده&lt;br /&gt;و من درست همون لحظه تو چشم های آبی ت - که گاهی آدم رو به گفتن حرف های ناروا وا می داره - می دیدم که باهام موافقی&lt;br /&gt;از درونت عمیق&lt;br /&gt;همینش لذت بخش بوده&lt;br /&gt;که اگر کسی ازمون بپرسه شما دو تا چی هستین با هم؟&lt;br /&gt;هیچ کدوم هیچ نمی تونیم بگیم&lt;br /&gt;که تو جایی من رو مادر جوانت معرفی کنی&lt;br /&gt;یا جایی زیر بارون خاطره نه و نیم هفته رو زنده کنی&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اما همه این ها&lt;br /&gt;که باشه و نباشه&lt;br /&gt;چیزی هست که نمی شه نباشه&lt;br /&gt;چون هست&lt;br /&gt;چه دیده بشه چه دیده نشه&lt;br /&gt;چه حس بشه چه حس نشه&lt;br /&gt;هست.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آینده&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;همین کلمه 5 حرفی بدون گوشه های تیز&lt;br /&gt;همین کلمه مثل جلد نایلون نرم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;شاید بگی باید این رو هم بگذاری جز صحبت نشده ها و حل شده ها&lt;br /&gt;شاید هم درست بگی&lt;br /&gt;درست یا غلط اما نمی تونم ازش رها باشم&lt;br /&gt;حتی این اواخر اسیر تر&lt;br /&gt;هر قدر که من در این دهه پنجمم قدم جلو بگذارم&lt;br /&gt;تو هم تو دهه  سومت می گذاری&lt;br /&gt;می خوای غرغر کنی که سوزان من بجه نیستم که اینطور نگرانمی&lt;br /&gt;می دونم به من عوضی هم نمیاد که این شکلی نگران تو و آینده توی حرومزاده باشم&lt;br /&gt;اما زندگی رو همین غیر منتظره ها زندگی می کنه&lt;br /&gt;و دقیقاً همیشه همینجاست&lt;br /&gt;که جاده تمام میشه&lt;br /&gt;جاده ذهنم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;احساس می کرد خونش در حال جوشیدن بود&lt;br /&gt;کاملاً ناگهانی&lt;br /&gt;حتی گرما را در چند سانتیمتری پوستش حس می کرد&lt;br /&gt;کلافه شد&lt;br /&gt;چند بار لباسش را تکان داد اما فایده ای نداشت&lt;br /&gt;خودش رو به یخچال رساند و بی درنگ بطری ویسکی سابق و آب کنونی را برداشت &lt;br /&gt;و برخلاف توصیه های بهداشتی ش به بجه هایش&lt;br /&gt;با دهان سر کشید&lt;br /&gt;عمداً بی دقت نوشید تا جند قطره ای هم از کنار لبش سر بخورد و گردن و تنش را خنک کند&lt;br /&gt;هر چند که در واقعیت این اتفاق نیافتاد&lt;br /&gt;اما حس می کرد قطره ها که روی پوستش سر می خوردند بخار میشدند&lt;br /&gt;با صدای زودپز&lt;br /&gt;دست ها و صورت را زیر آب سرد گرفت برای چندین ثانیه ای&lt;br /&gt;کمی آرام شد&lt;br /&gt;کاری که دودل برای انجامش بود را در نهایت انجام داد :&lt;br /&gt;به اتاق برگشت بلوزش را درآورد  و به گوشه ای پرت کرد&lt;br /&gt;و خودش را روی کاناپه انداخت&lt;br /&gt;با خود فکر کرد برای یک زن - نه نه سوزان زن نه زن کلمه تو نیست ، خانم - برای یک خانم&lt;br /&gt;خیلی کم پیش می آید که از این زاویه یعنی دراز کش به خودش نگاه کند&lt;br /&gt;معمولاً موقع حمام کردن یا مقابل میز توالت&lt;br /&gt;آدم خودش را ورانداز می کنه&lt;br /&gt;اما اینطور...&lt;br /&gt;م م م م یادم نمیاد آخرین بار کی بود&lt;br /&gt;تو سن تو خانم سوزان کامرویی این بد ترین فرمیه که کسی می تونه خودش رو دید بزنه&lt;br /&gt;حقایق بدجوری آشکار می شن&lt;br /&gt;چند تا خال روی بین گردن و سینه اش داشت&lt;br /&gt;سال ها بود که با او بودند&lt;br /&gt;-خال های بیچاره من&lt;br /&gt;برای همینه که میگم عدالت تو این دنیا وجود نداره&lt;br /&gt;اگه وجود داشت و شما حق انتخاب داشتید&lt;br /&gt;هرگز حاضر می شدید که خال بشید&lt;br /&gt;اونهم اینجا ... نه مثلاً یه جای رومانتیک مثل کنار لب&lt;br /&gt;که بشه گرفتارتون شد&lt;br /&gt;پاک زده به سرت دختر&lt;br /&gt;برو بابا&lt;br /&gt;از هماغوشی هوا با پوستش لذت می برد&lt;br /&gt;انقدر گرم نبود که همانطور بدون لباس بتواند بخوابد و &lt;br /&gt;انقدر هم سرد نبود که آزارش دهد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;-وحشی شدی&lt;br /&gt;:همونطور که دوست داشتی&lt;br /&gt;-قابل پیش بینی شدم یعنی؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمی دونم سهراب چطور گاهی انقدر معصوم میشی برام&lt;br /&gt;انقدر معصوم که نگرانت می شم&lt;br /&gt;نگران زندگی کرده و نکرده ات&lt;br /&gt;نگران گذشته و آینده نیامده ات&lt;br /&gt;نگران کرده ها و نکرده هایت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;-از کجا می دونستی تنهام؟&lt;br /&gt;:مگه تنهایی&lt;br /&gt;- بی شرف ، اعتراف می کنم که قلبم تند تند زد&lt;br /&gt;وقتی یه لحظه فکر کردم که اگر تنها نبودم چه می شد&lt;br /&gt;سهراب کمی بلند شد و صورتش درست روبروی صورت سوزان قرار گرفت&lt;br /&gt;:گاهی هم اینطور میشه خانوم کامرویی&lt;br /&gt;-آره دیگه...ما کم کم پیر می شیم و میدون رو میدیم به شما جوونا&lt;br /&gt;:ما جوونام مگه حریف پیریهای شما بشیم&lt;br /&gt;-شکسته نفس شدی فروزش&lt;br /&gt;:آره آخه شنیدم مغرورا  رو می برن جهنم&lt;br /&gt;-پس علاوه بر شکسته نفس شدن عقلت رو هم از دست دادی&lt;br /&gt;:عقلم سر جاشه جونی برام نمونده&lt;br /&gt;لبخند کمرنگی زد سوزان&lt;br /&gt;:ماری جین&lt;br /&gt;-هاه؟&lt;br /&gt;: ماری جین...دوست داشتم اگر دختر بودم اسمم ماری بود و فامیلی م جین&lt;br /&gt;مریضی ش رو دوست دارم&lt;br /&gt;ویران کننده بودنش رو می پرستم&lt;br /&gt;و هرگز با این همه شیفتگی&lt;br /&gt;جرات نکردم از چند متری ش هم رد بشم&lt;br /&gt;مشتاق شده بود سوزان&lt;br /&gt;- خوب...نمی دونم چی بهت بگم بچه&lt;br /&gt;م م م خواستم بگم چیز خوبی نیست بی خوده &lt;br /&gt;اصلا که چی آدم مصرف کنه از این چیزها و ازاین مزخرفات&lt;br /&gt;اما من که مادربزرگت نیستم یا هستم؟&lt;br /&gt;سهراب زود برای اینکه ادامه حرفش را بشنود پاسخ داد:&lt;br /&gt;نه نیستی اگه بودی که من دچار ممنوع ترین عشق دنیا شده بودم&lt;br /&gt;- خوبه&lt;br /&gt;بچه  که نیستی بگم چه بکنی یا نکنی&lt;br /&gt;من هنوز در پنجمین دهه زندگی م دارم مثل پاندول ساعت حرکت می کنم&lt;br /&gt;از تجربه شان خیلی وقته که گذشته&lt;br /&gt;اما هنوز نمی دونم&lt;br /&gt;چیه جنس لذتی که بهت میدن&lt;br /&gt;واقعاً لذته؟ یا ایماژی از لذت&lt;br /&gt;اگه لذته خوبه که داشته باشی ش یا نه&lt;br /&gt;می ارزه ار جسمت بگذاری برای روحت&lt;br /&gt;اصلاًداری برای روحت می گذاری یا از روحت می کنی&lt;br /&gt;نمی دونم نمی دونم &lt;br /&gt;سهراب چند تار مو که روی پیشانی سوزان افتاده بود را به آرامی هرچه تمام تر پشت گوشش فرستاد&lt;br /&gt;:می دونم&lt;br /&gt;- چی رو؟&lt;br /&gt;: که  نمی دونی&lt;br /&gt;- پ ه ه ه&lt;br /&gt;:با اینکه سعی کردم هیچ چیز رو تو زندگی برای خودم مقدس نشمارم&lt;br /&gt;از هیچ چیزی تابو نسازم&lt;br /&gt;رها باشم&lt;br /&gt;اما این رو نتونستم&lt;br /&gt;تو بگو ترس شایدم می ترسم نمی دونم&lt;br /&gt;اصلا ترس هم لذت داره هیچ بهش دقت کردی&lt;br /&gt;دقت کردی وقتی می ترسی احساس لذت می کنی احساس زندگی؟&lt;br /&gt;من با بچه ها گاهی جمع می شیم دور هم فیلم ترسناک نگاه می کنیم&lt;br /&gt;بعدش هم تا صبح بیدار می مونیم و از خاطره های ترسناک و غیر طبیعی مون&lt;br /&gt;برای هم تعریف می کنیم که بترسیم&lt;br /&gt;الان که بهش فکر می کنم خودم خندهم میگیره&lt;br /&gt;غیر ممکن می دونمش&lt;br /&gt;اما واقعاً اتفاق می افته سوزان.&lt;br /&gt;می ترسم&lt;br /&gt;شب با ترس می خوابم&lt;br /&gt;تاریکی و تنهایی برام ترسناک میشه&lt;br /&gt;اونموقع ترس ترسه &lt;br /&gt;اما بعدش که نگاهش می کنی &lt;br /&gt;مثل درد بعد از ورزش لذت بخشه&lt;br /&gt;-de sorte que,mary jane*&lt;br /&gt;سکوت خنکی بینشون شروع شد&lt;br /&gt;خنک مثل اوربیت اوکالیپتوس ، سوزان می دانست که چی تو دلشه می دانست که از چی می خواهد به سهراب بگوید&lt;br /&gt;می دانست که نگرانه ، می دانست که نگرانه&lt;br /&gt;می خواست که به سهراب بگه نگرانتم&lt;br /&gt;نگران آینده ات &lt;br /&gt;نگران آینده توی عوضی&lt;br /&gt;نگران تنهایی هات&lt;br /&gt;نگران این چند سالی که من زودتر از تو پی &lt;br /&gt;نگران زندگی ت ، &lt;br /&gt;مثل فرهود نگرانتم&lt;br /&gt;هه ه ه ه سوزان کامرویی مادر نگران&lt;br /&gt;آره مادر نگران &lt;br /&gt;من  لعنتی نگران تو ام &lt;br /&gt;مثل مادر نگرانتم&lt;br /&gt;مثل شریک زندگی م نگرانتم&lt;br /&gt;و نمی دونم توی چشم آبی&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;همه این ها تا پشت لب هایش می آمد و می ایستاد &lt;br /&gt;قلبش تند می زد سرش گرم می شد&lt;br /&gt;اما نمی توانست بگوید&lt;br /&gt;نمی توانست ؟ نمی خواست&lt;br /&gt;سهراب مثل کودکان مشتاقی به سوزان نگاه می کرد&lt;br /&gt;کلمات را پشت لب هایش  می دید اما نمی دانستشان&lt;br /&gt;اگر کمی سعی می کرد شاید می توانست حدسشان بزند&lt;br /&gt;اما نمی خواست این کار را بکند&lt;br /&gt;از تعلیقی که در هوا معلق بود داشت لذت می برد&lt;br /&gt;از بازوی لخت سوزان با جای واکسن کزاز بر رویش داشت لذت می برد&lt;br /&gt;از نور نارنجی ضعیفی که از آباژور به روی صورت سوزان می افتاد داشت لذت می برد&lt;br /&gt;: سوزان&lt;br /&gt;سوزان پرید : ها چیه&lt;br /&gt;: هیچ...کجایی&lt;br /&gt;- هیچی همینجا&lt;br /&gt;:خوبه ... همینجاست که فقط وجود داره&lt;br /&gt;نه جای دیگه نه زمان دیگه&lt;br /&gt;- تو که از فیلسوف ها متنفر بودی&lt;br /&gt;: و به تو عاشق&lt;br /&gt;- عشق&lt;br /&gt;- گاهی با خودم میگم درک این کلمه زمان داره&lt;br /&gt;: زمان تو نگذشته&lt;br /&gt;: همه بار هستی وقتی تو چند سانتی متری ت قرار می گیرم به پر تبدیل میشه&lt;br /&gt;آرام با خودش تکرار کرد سوزان : سبکی تحمل نا پذیر هستی&lt;br /&gt;: من دوست دارم وزن همه هستی م تو باشی&lt;br /&gt;- بهت نمیاد رومانتیک بودن&lt;br /&gt;: این رومانس نیست ، این ابتلاست&lt;br /&gt;- ابتلا چه رنگیه&lt;br /&gt;: رنگ سوپ جو&lt;br /&gt;- این که خوب نیست&lt;br /&gt;: مگه تو خوبی؟&lt;br /&gt;- سوپ جو هم  نیستم&lt;br /&gt;: خوب ها آدم رو مبتلا نمی کنن&lt;br /&gt;من هم رنگ سوپ جو رو دوست ندارم ، اما ابتلا به تو رو زندگی می کنم&lt;br /&gt;مگه تب خوبه ...اما تو دوسش داری&lt;br /&gt;خودت گفتی...یادمه که گفتی گرمای تب رو دوست داری&lt;br /&gt;-خوب آره&lt;br /&gt;: مریضی حس مریضی حس بی حسی بی طعمی ، پارادوکس همینجا معنا میشه&lt;br /&gt;من از همه اینها گریزانم&lt;br /&gt;اما خودم رو پرت می کنم تو دره تو&lt;br /&gt;دره ای که نجاتی ازش نیست&lt;br /&gt;اگرم هست نمی دونم ، یعنی هرگز فکر نکردم که هست یا نیست&lt;br /&gt;که اگر فکر کنم خدشه است &lt;br /&gt;خدشه روی نفسی که با هم می کشیم&lt;br /&gt;خودم رو پرت می کنم&lt;br /&gt;سمت مبتلا شدن&lt;br /&gt;سمت مریض شدن به تو &lt;br /&gt;سمت حس کردنت تو تک تک سلول هام &lt;br /&gt;سمت عوض کردن همه حس هام با تو&lt;br /&gt;و همه این ها در لحظه ست&lt;br /&gt;بدون این همه قطار کردن این کلمات بی گناه پشت سر هم&lt;br /&gt;تو سوزان ماری جین منی&lt;br /&gt;تو لذتی از همون لذت هایی که خودت هم هیچ نمی دونی ازش&lt;br /&gt;و من هم هیچ....دوست دارم از زندگی که تو توش هستی پناه ببرم به تو&lt;br /&gt;به درد تو ...&lt;br /&gt;سوزان سکوت کرده بود&lt;br /&gt;:سبکی سنگینی&lt;br /&gt;با تو سبکم با تو سنگینم &lt;br /&gt;خواست ادامه بدهد اما نداد:&lt;br /&gt;با تو انگار تویه یه فیلمم &lt;br /&gt;فیلمی که دوست داری کل سینما رو باهاش تاخت بزنی&lt;br /&gt;فیلمی که دوست داری بیشتر از ثانیه هایی که عمر می کنی نگاهش کنی&lt;br /&gt;فیلمی که ویرانت می کنه و بهت زندگی میده&lt;br /&gt;ترسید انگار&lt;br /&gt;که به سوزان بگوید اینهارو&lt;br /&gt;ترسید که مجبور شود به تمام شدن این فیلم که تمام شدن زندگی ش بود فکر کند&lt;br /&gt;ترسید که چراغ های سالن سینما روشن شود&lt;br /&gt;سوزان در حالیکه با چشم های ریز شده به سهراب نگاه می کرد &lt;br /&gt;لبخندی به آهستگی زد&lt;br /&gt;بدنش مور مور شد&lt;br /&gt;پوستش تنش دون دون شد&lt;br /&gt;با خودش:&lt;br /&gt;- کاش می شد بیام توت&lt;br /&gt;- کاش می شد بهت گره بخورم&lt;br /&gt;- کاش توت حل می شدم&lt;br /&gt;- که زمان بایسته&lt;br /&gt;- که بزرگتر نشم&lt;br /&gt;- که ثانیه را زندگی کنم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- نه نه سهراب&lt;br /&gt;- دو هفته ست خودم رو یادم رفته&lt;br /&gt;: مگه یادت بره ، که به حرفم گوش کنی&lt;br /&gt;و آرام به زیر دامن سوزان خزید&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را بست&lt;br /&gt;سرش را یه وری روی کوسن گوشه کاناپه گذاشت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- دوست دارم&lt;br /&gt;آه بلندی کشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;-سهراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* پس اینطور ماری جین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn &lt;br /&gt;20/1/88&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Infinite thanks to Ss&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-6263414979831581300?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/6263414979831581300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=6263414979831581300&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6263414979831581300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6263414979831581300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/04/miracleseventeen.html' title='miracle(seventeen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-3780184671714513989</id><published>2010-03-07T21:12:00.000+03:30</published><updated>2010-03-07T21:13:06.459+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>endurance</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;کی بهار میشه؟&lt;br /&gt;وقتی سرمای هوا کم کم کم رنگ بشه ؟&lt;br /&gt;وقتی روزا یواش یواش بلند بشن؟&lt;br /&gt;وقتی درخت ها شکوفه بزنن؟&lt;br /&gt;وقتی ماهی های قرمز قطره قطره بریزن روی شهر؟&lt;br /&gt;وقتی خیابونا مثل صف جهنم شلوغ بشه؟&lt;br /&gt;وقتی بچه ها دست در دست پدر به خرید لباس عید میرن؟&lt;br /&gt;وقتی صدای کشیده شدن روزنامه روی شیشه از خونه ها بیاد؟&lt;br /&gt;وقتی توپ سال تحویل بترکه؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اینهاست؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه غریبه این جریان مرموز زندگی&lt;br /&gt;همچنان که بزرگ و بزرگ تر میشی&lt;br /&gt;یاد میگیری چجوری با زندگی دست و پنجه نرم کنی&lt;br /&gt;یاد می گیری چطور وقتی بهت مشت میزنه جا خالی بدی&lt;br /&gt;یا حتی شده یه مشت هم تو بهش بزنی&lt;br /&gt;یاد می گیری چطور مقاوم بشی&lt;br /&gt;در برابر رفتن ها&lt;br /&gt;دوستت نداشتن ها&lt;br /&gt;در برابر از دست دادن ها&lt;br /&gt;انگار یاد میگیری&lt;br /&gt;که چطور دور خودت رو با یه پوسته مقاوم بپوشونی&lt;br /&gt;خوب خیلی خوبه &lt;br /&gt;مگه نه؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اما این زندگی قمار باز مست&lt;br /&gt;خیلی حرومزاده تر از این حرفهاست&lt;br /&gt;درست تو همون لحظه ای که فکر می کنی داری دورش میزنی&lt;br /&gt;همون لحظه ای که فکر می کنی داری مقاوم میشی در برابرش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اون رویه صندلی راحتی روبروی شومینه نشسته ، پیپ می کشه و بهت لبخند میزنه&lt;br /&gt;به سادگی ت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;: اوه نگاه کن&lt;br /&gt;ببین پسر کوجولوی ما چقدر زرنگ شده &lt;br /&gt;چقدر قوی شده &lt;br /&gt;دیگه نمی ترسه&lt;br /&gt;دیگه تکون نمی خوره&lt;br /&gt;براوو پسر براوو&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;و تو نمی فهمی&lt;br /&gt;نمی فهمی چیزی رو که از دست میدی&lt;br /&gt;در برابر این همه ، مثلاً امنیت&lt;br /&gt;چون سرخوشی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمی فهمی چرا دو هفته مونده به عید&lt;br /&gt;باورت نمیشه که عدد سال داره عوض میشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمی فهمی چرا دیگه بوی اسکناس نو مستت نمی کنه&lt;br /&gt;نمی فهمی چرا از بودن با عمو و عمه و خاله هیچ طعمی حس نمی کنی&lt;br /&gt;نمی فهمی چرا قلبت موقع تحویل سال تند تند نمی زنه&lt;br /&gt;نمی فهمی چرا حوصله پوشیدن لباس نو رو نداری&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما زندگی می فهمه&lt;br /&gt;اون قمار بازه&lt;br /&gt;قهار ترین قمار بازی که فکرشو بکنی&lt;br /&gt;چون  خودشو برده&lt;br /&gt;زندگی رو برده&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اون باهات قمار می کنه&lt;br /&gt;بهت زره آهنی میده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ازت&lt;br /&gt;تا جایی که بتونه احساس می گیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;فقط یکار میشه کرد با زندگی &lt;br /&gt;باید بهش گفت&lt;br /&gt;-Rest!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;یکی از آخرین روزهای 88&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-3780184671714513989?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/3780184671714513989/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=3780184671714513989&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3780184671714513989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3780184671714513989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/03/endurance.html' title='endurance'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7244390936058549174</id><published>2010-02-03T00:25:00.000+03:30</published><updated>2010-02-03T00:26:16.989+03:30</updated><title type='text'>breathed lonliness</title><content type='html'>&lt;p dir = rtl&gt;&lt;br /&gt;هوا سرد و سنگین بود&lt;br /&gt;اما چاره ای نبود ، چیز دیگه ای برای نفس کشیدن وجود نداشت&lt;br /&gt;چراغ ماشین ها که روشن بود ، تک تک خاموش می شد&lt;br /&gt;سکوت دوست داشتنی صبحگاهی که هر از گاهی با صدای بوقی از دور دست&lt;br /&gt;یا قارقار کلاغی &lt;br /&gt;شکسته می شد&lt;br /&gt;در باز شد&lt;br /&gt;خودش بود&lt;br /&gt;لاغر تر&lt;br /&gt;کم مو تر&lt;br /&gt;و شکننده تر&lt;br /&gt;جلو آمد&lt;br /&gt;همیشه فکر می کرد تو این لحظه خواهد دوید&lt;br /&gt;اما ندوید&lt;br /&gt;حالا ،دیگه بعد از ماه ها می تونست با خیال زاحت و بدون مزاحم های رنگ وا رنگ&lt;br /&gt;نگاهش کنه&lt;br /&gt;حالا می تونست لباس از نگاهش بکنه و عریان نگاهش کنه&lt;br /&gt;حالا می تونست گوش هایش رو به نبض های گردن او بسپرد&lt;br /&gt;-بو میدی&lt;br /&gt;با لبخند : بوی حبسه&lt;br /&gt;- پس چرا من نمی دمش&lt;br /&gt;: تو که اینجا بودی&lt;br /&gt;- آره&lt;br /&gt;- اینجا بودم ،&lt;br /&gt;آهی کشید&lt;br /&gt;اینجا&lt;br /&gt;چند هزار برابر اون تو بزرگ بود&lt;br /&gt;و چند هزار برابر تنگ تر&lt;br /&gt;محکم تر در آغوشش گرفت&lt;br /&gt;ولش کن&lt;br /&gt;الان که اینجایی&lt;br /&gt;:موهاته که&lt;br /&gt;وصلم می کنه به پنج سال&lt;br /&gt;ثبل از اینکه تو بری پشت میله ها و من میله ها بره پشتم&lt;br /&gt;انگشت هایش ظریف خسته اش را داخل موهای کم پشت و جوگندمی مرد کرد&lt;br /&gt;چند بار آرام با خودش تکرار کرد&lt;br /&gt;حالا که اینجایی&lt;br /&gt;حالا که اینجایی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;13/11/8&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7244390936058549174?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7244390936058549174/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7244390936058549174&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7244390936058549174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7244390936058549174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/02/breathed-lonliness.html' title='breathed lonliness'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-819736686471759293</id><published>2010-01-24T00:15:00.003+03:30</published><updated>2010-01-24T23:59:09.059+03:30</updated><title type='text'>drunk innocense</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;ژولیت میگه چاق شدی&lt;br /&gt;من میگم زمستونا اشتهای آدم بیشتر میشه&lt;br /&gt;ژولیت میگه زیاد سیگار می کشی&lt;br /&gt;من میگم این کثافتارو فقط با نیکوتین میشه داد پایین&lt;br /&gt;ژولیت با حوله و لباس خواب نیمه در آستانه حمام&lt;br /&gt;میگه کوکوها نسوزه&lt;br /&gt;من با چشم هام میگم چشم&lt;br /&gt;ژولیت که داره ماهیتابه سوخته رو زیر آب می گیره&lt;br /&gt;میگه چقدر بگم؟&lt;br /&gt;من که دارم تو موهای خیسش می سوزم&lt;br /&gt;میگم زیاد&lt;br /&gt;ژولیت میگه بچه&lt;br /&gt;من میگم  گفته بودم که&lt;br /&gt;ژولیت میگه  شب دعوتیم&lt;br /&gt;من میگم لعنت تو دلم&lt;br /&gt;روی لبم اما : اینا تموم بشه بعد ژولی&lt;br /&gt;ژولیت رفته آرایشگاه بلوند شده&lt;br /&gt;من می ایستم پشتش می بوسم گردنش رو&lt;br /&gt;ژولیت لازانیا درست می کنه شنبه ها&lt;br /&gt;من شنبه ها از ظهر احساس خوشبختی می کنم&lt;br /&gt;ژولیت باهام شراب نمی خوره&lt;br /&gt;من بدون چاره&lt;br /&gt;ژولیت عاشق میشه&lt;br /&gt;من حسود&lt;br /&gt;ژولیت بهانه می گیره&lt;br /&gt;ژولیت عذابم میده&lt;br /&gt;من نفسم بند میاد&lt;br /&gt;من دیوانه ترش می شم&lt;br /&gt;ژولیت یه ژاکنه ارغوانی داره&lt;br /&gt;من دوسش دارم&lt;br /&gt;می دونه که دارم&lt;br /&gt;وقتی می پوشدش&lt;br /&gt;من لبخند می زنم و اون لبخند زده شده ش رو پنهان&lt;br /&gt;ژولیت دوست داره خواهرش سانت رو هر هفته ببینه&lt;br /&gt;من از شوهر خواهرش متنفرم&lt;br /&gt;ژولیت دوست داره پرده های خونه فصل به فصل عوض بشه&lt;br /&gt;من آه می کشم&lt;br /&gt;من که کارم تمام میشه&lt;br /&gt;خودم رو پرت می کنم کنار ژولی&lt;br /&gt;از پشت سر می گیرمش تو بغلم&lt;br /&gt;بهش می گم&lt;br /&gt;ژولی&lt;br /&gt;می دونی چقدر دوست دارم؟&lt;br /&gt;اما ژولیت خوابه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;یعنی می دونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;3/11/88&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت  با وسواس بدنش رو وارسی می کنه  , از چاقی می ترسه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو با نگاه نوازشش می کنی می گی : هی  لاغر  شی , چند سانتی متر ازت کم میشه , نمی خوام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت دیگه از درمان نیکوتین نا امید شده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تومی گی میخوای یه دونه سیگار خوب برات بگذارم رو میز  ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت حواسش نیست وقتِ کوکو پختن , می خواد تقصیر  سوختنش رو گردن کسی باندازه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو گردن می گیری  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت زیاد که میگه , خسته میشه از تُن ِ  صداش &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو می گی صدات رو می خوام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت می خواد تو دستهای کوچولو ِ  یه بچه گم بشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو می خوای تو دستهای تو گم بشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها تو مهمونی ژولیت می تونه حواس پرت باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو  می خوای تو حواس پرتیش   وول بخوری &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت بلوندش سطحی تره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو عمیق گردنش رو می بوسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت تو لازانیا ی شنبه ها زیاد فلفل می ریزه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو نمیدونی خوشبختیت رو مدیون ِ  فلفلی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت شراب کرختش می کنه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو مجبوری تنهایی شراب بنوشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت سر به هوایی می کنه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو حسود که میشی صدات دورگه می شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت خسته ست , بهانه میگره  , عذاب آوره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو خسته ترش  می شی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت یه ژاکت کهربایی داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو دوست داری ارغوانی ببینیش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت دوست داره شوهر] سانت[  رو هر هفته ببینه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو دلت نمی خواد باهوش باشی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت پشت رنگِ جور وا جور ِ  پرده های فصلی ,  ترس هاش رو  پنهان می کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو آ ه ِ  ت , سَرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو کارت تمام میشه  "  خودت رو پرت می کنی روی تخت از پشت سر می گیریش تو بغلت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش میگی    : ژولی می دونی چقدر دوست دارم  ؟  "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژولیت داغیت رو حس می کنه پر از هوس می شه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما پلکهاش رو محکم به هم فشار میده - نفسش رو حبس می کنه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا تو هزار بار ِ  دیگه بگی که چقدر دوسش  داری  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون نمی دونه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون  می ترسه  !  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;sonia salarkia&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;88 / 11/ 4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;P.S.:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;DZ میگه " تصور  "   من یه تصورِ خیال آلود  کردم  .. می بخشی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-819736686471759293?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/819736686471759293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=819736686471759293&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/819736686471759293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/819736686471759293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2010/01/drunk-innocense.html' title='drunk innocense'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5174649510705428317</id><published>2009-11-11T23:22:00.002+03:30</published><updated>2009-11-12T00:27:11.167+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(sixteen)</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;سیگارش را به دیوار کشید و مچاله اش کرد&lt;br /&gt;داخل ظرف سیگار های پدرش انداخت&lt;br /&gt;از پله ها بالا آمد&lt;br /&gt;در حیاط را با احتیاط باز کرد و با احتیاط بیشتری سعی کرد ببنددش&lt;br /&gt;اما فایده نکرد  و در با صدای قیژ کوتاهی بسته شد&lt;br /&gt;کشوی دوم میزش را کمی باز کرد فندک را داخلش انداخت و بست&lt;br /&gt;مانند دزد ها آهسته قدم برداشت در دستشویی را باز کرد&lt;br /&gt;چند قطره مایع دستشویی روی دستش ریخت و شیر آب را باز کرد&lt;br /&gt;مثل جراح ها قبل از عمل دستش را محکم و با دقت شست&lt;br /&gt;شاید هم مثل قاتل ها&lt;br /&gt;مثل قاتل ها گریزان بود از انگشت هایش &lt;br /&gt;اما مثل آنها با عجله و هول هولکی نمی شست&lt;br /&gt;از معدود کارهایی بود که با صبر و حوصله تمام انجام می داد&lt;br /&gt;بین انگشت هایش را که با انگشت هایش تمیز می کرد بوی نیکوتین را میدید&lt;br /&gt;که ذره ذره از دستش جدا می شد و با کف صابون دستش از راه آب دستشویی&lt;br /&gt;به پایین کشیده می شد&lt;br /&gt;احساس خوبی بهش میداد ، احساس پاکی&lt;br /&gt;از بوی دستش لذت برد کمی آب خورد و داخل اتاقش برگشت&lt;br /&gt;ناتوانی عجیبی در عضلاتش حس می کرد&lt;br /&gt;یک احساس موذی و کشنده که در یک لحظه حتی نفس کشیدن را هم برایش&lt;br /&gt;دشوار می کرد . گاهگاهی بعد از کشیدن سیگار اینطور می شد&lt;br /&gt;خودش هم نمی دانست چرا&lt;br /&gt;تقریباً خودش را روی تخت پرت کرد&lt;br /&gt;برای چند ثانیه ای چشم هایش را بست&lt;br /&gt;سرش گیج رفت&lt;br /&gt;بعد از مدتی کمی بهتر شد ، فقط کمی&lt;br /&gt;چشم هایش را که باز کرد نور چراغ مطالعه خورد به چشمش&lt;br /&gt;با اینکه آزارش می داد اما دوستش داشت&lt;br /&gt;با نگاهش دیوار رویرویش را پن کرد :&lt;br /&gt;دوربین آویزان به دیوار ، کتابخانه ، کمد ، پرده و در حیاط&lt;br /&gt;سنگینی وحشتناکی روی سینه اش حس کرد&lt;br /&gt;کتابخانه ، پوسترهای روی دیوار همه را می دید که  داشتند جمع می شدند و&lt;br /&gt;به طرفش می آمدند سنگینی همه شان را روی سینه اش حس می کرد&lt;br /&gt;انقدر که نفس کشیدن را برایش سخت می کرد&lt;br /&gt;خوابید&lt;br /&gt;خوابید چون کار دیگری نمی توانست بکند&lt;br /&gt;کتاب ، فیلم ، موزیک ،... همه کارهای دوست داشتنی&lt;br /&gt;که حالا رمقی برای هیچ کدامشان نمانده بود&lt;br /&gt;و نیز رمقی برای یافتن همه این چراها&lt;br /&gt;با خود فکر کرد جدا چقدر کار خوب برای انجام دادن داشت&lt;br /&gt;از تماشای آنتی کرایست که چند ماه پیش درباره اش شنیده بود&lt;br /&gt;تا مجموعه گارهای آزی آزبورن که مدت ها بود دانلود کرده بود&lt;br /&gt;و گوشه هارد دیسکش داشت خاک می خورد&lt;br /&gt;به قول خودش دچار سندروم دانلود شده بود :&lt;br /&gt;اینترنت پرسرعت - البته پرسرعت در ایران - که گیرت میاد&lt;br /&gt;فقط می خواهی دانلود کنی&lt;br /&gt;دانلود دانلود و دانلود&lt;br /&gt;دانلود فیلم &lt;br /&gt;دانلود عکس &lt;br /&gt;دانلود فونت&lt;br /&gt;دانلود کتاب&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دیگه مهم نیست چیزی رو که دانلود کردی و مدت ها هم دنبالش بودی را&lt;br /&gt;گوش بدی یا ببینی یا بخونی ش&lt;br /&gt;جدای این سندرم مضحک اما هیچ رمقی برای انجام این کارهای&lt;br /&gt;خوب نداشت&lt;br /&gt;شاید روزی وقت انجام همه این کار های دوست داشتنی فرا می رسید&lt;br /&gt;یعنی خودش اینطور فکر می کرد&lt;br /&gt;یا لااقل این را به خودش می گفت&lt;br /&gt;بنابراین چشم هایش را بست و خوابید&lt;br /&gt;بدون مسواک و بدون شلوار&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;صبح که چشم هایش را باز کرد انتظار یک چیز را مثل هر روز می کشید&lt;br /&gt;آن هم عقربه کوچک روی یازده و عقربه بزرگ روی دوازده بود&lt;br /&gt;شاید این تنها کاری بود که اینطور سر وقت هر روز انجام میداد&lt;br /&gt;بیدار شدن سر ساعت 11&lt;br /&gt;هر چند ، این دقیق بودن هیچ لذتی که برایش نداشت هیچ&lt;br /&gt;اندازه یک گونی 50 کیلویی بار روی سینه اش می گذاشت&lt;br /&gt;و همه خیالبافی ها و طعم خوش سیگار های نیمه های شب&lt;br /&gt;طعم زهر مار به خودش می گرفت&lt;br /&gt;احساس عقب ماندن از دنیا و تلف شدن و یک مشت مزخرفات از این دست&lt;br /&gt;بلند شد ، تختش را مرتب کرد &lt;br /&gt;بار شبانه مثانه اش را سبک کرد&lt;br /&gt;آبی به دست ها  و صورت پاشید&lt;br /&gt;برای خودش چای ریخت ، جعبه جادویی خاک گرفته را روشن کرد &lt;br /&gt;و روبرویش نشست&lt;br /&gt;اگر گرسنه بود صبحانه ای برای خودش تدارک می دید&lt;br /&gt;هر چند با ولگردی های شبانه و فست فود های اعتیاد گون&lt;br /&gt;دیگر مجالی برای صبحانه نمی یافت&lt;br /&gt;اما از چای خوردن لذت می برد&lt;br /&gt;چای شیرین&lt;br /&gt;آنقدر که گاهی چای نیمروزش را هم شیرین می کرد&lt;br /&gt;اما لذت به همینجا ختم می شد&lt;br /&gt;بیدار شدن وقتی که فقط 1 ساعت تا نیمروز مانده بود جز کسالت برایش هیچ نداشت&lt;br /&gt;گاهی با خود فکر می کرد&lt;br /&gt;من آدم شبم - توی شبه که زنده ام -مثل جغد&lt;br /&gt;شبهاست که توشون رویا می سازم&lt;br /&gt;روی ماه قدم می زنم و انقدر بالا می رم کهحلقه زحل را با دست می چرخونم&lt;br /&gt;شب هاست که با رویاهام آینده رو از آن خودم می کنم&lt;br /&gt;شب هاست که بهترین پسر و برادر و دوست دنیا می شم&lt;br /&gt;شب هاست که...&lt;br /&gt;آهی کشید&lt;br /&gt;اما الان چی  - هیچی - هیچی نمونده&lt;br /&gt;نه از شب و نه از عطرش&lt;br /&gt;با اینکه هوا روشن شده اما...&lt;br /&gt;اما الان منم و یه آینده ی اگر نگم تاریک ؛ مه آلود&lt;br /&gt;آینده آینده آینده&lt;br /&gt;آینده لعنتی&lt;br /&gt;انقدر "آینده" را با خودش تکرار کرد که برایش بی مفهوم شد&lt;br /&gt;چند ماه بود که سربازی اش تمام شده بود؟&lt;br /&gt;3 ماه؟ 4 ماه؟&lt;br /&gt;و در این مدت چه کرده بود ؟چی کار قرار بود بکنه؟ چی کار باید می کرد؟&lt;br /&gt;لعنت لعنت لعنت&lt;br /&gt;این چند جمله این مدت مثل موریانه به جانش افتاده بودند و &lt;br /&gt;روح و روانش را می جودیدند&lt;br /&gt;خورشید وسط آسمان&lt;br /&gt;هوای گرم&lt;br /&gt;ظرف های صبحانه توی سینک&lt;br /&gt;همه این ها مثل یک کابوس از جلویش رژه می رفتند و چشم هایش را نوازش می کردند&lt;br /&gt;اما با سوهان!&lt;br /&gt;عشق&lt;br /&gt;این کلمه از هر زمان دیگری برایش غریبه تر بود&lt;br /&gt;انگار این دلمشغولی های کوفتی توان فکر کردن به عشق را هم ازش گرفته بود&lt;br /&gt;عشق ؛ همان چیزی که توان نفس کشیدن را ازش می گرفت&lt;br /&gt;و بهش زندگی میداد&lt;br /&gt;با خود فکر کرد چند وقت بود که حتی واژه عشق را هم به زبان نیاورده بود&lt;br /&gt;چه برسد به...&lt;br /&gt;یاد دانشگاه افتاد ، یا حتی عقب تر&lt;br /&gt;کار سختی بود یاد آوری آن روزها&lt;br /&gt;آن لرزیدن ها - آن کشیده شدن ها - آن رنج بردن ها&lt;br /&gt;آن شب بیداری ها&lt;br /&gt;آن فکرکردن های مطلق به معشوق&lt;br /&gt;الان چی؟ هیچی&lt;br /&gt;حتی نمیدونم عشق رو چطور احساس می کنند&lt;br /&gt;یادم نمیاد کی عاشق بودم و کی فارغ؟&lt;br /&gt;سوزان&lt;br /&gt;اه سوزان لعنتی&lt;br /&gt;چقدر دلم برات تنگ شده عوضی&lt;br /&gt;چند وقته همو ندیدیم ؟ نگذاشتی که ببینیم&lt;br /&gt;دلم لک زده برق زدن لبهات رو توی نور نارنجی رنگ آباژور خونه ت &lt;br /&gt;تماشا کنم&lt;br /&gt;التماست نکرده بودم ،&lt;br /&gt;که برای دیدنت این یک کار رو هم کردم&lt;br /&gt;ساعت چنده؟&lt;br /&gt;11.5&lt;br /&gt;الان احتمالاً سر کلاسه&lt;br /&gt;داره با یه مشت بی خرد پولدار سر و کله میزنه&lt;br /&gt;لعنت!&lt;br /&gt;با خودش گفت : چت شده سهراب؟ بچه شدی؟&lt;br /&gt;بچه؟&lt;br /&gt;دیگه بچه هم بشم فایده نداره&lt;br /&gt;خوب لعنتی دوست دارم ببینمت ، تا وقتی سربازی بود که نمیشد ، الان هم که تمام شده&lt;br /&gt;تو نمی ذاری&lt;br /&gt;فکر کن "تو نمیذاری"&lt;br /&gt;انگار که من یه بچه 5 ساله ام و می خوام آب زرشک بخرم و تو نمی ذاری&lt;br /&gt;ه ه ه ه..&lt;br /&gt;حتی نمی دونم می خوامم چیکار کنم&lt;br /&gt;چشم هام رو ببندم و بگذارم طعم لب هات رو بچشم&lt;br /&gt;یا محکم - انقدر که آروم بگی آخ تو آغوش بکشمت&lt;br /&gt;یا مثل یک اثرهنری ساعت ها محو تماشات بشم&lt;br /&gt;اثر هنری&lt;br /&gt;"روزی که اثر هنری بودم"&lt;br /&gt;آره همین بود&lt;br /&gt;یکی از آخری هایی که خونده بودی و به من هم توصیه کردی&lt;br /&gt;با شنیدن اسمش هیچ حدسی راجع بهش نمیشه زد&lt;br /&gt;"روزی که اثر هنری بودم"&lt;br /&gt;اصلاً "روزی" بود یا "زمانی"؟&lt;br /&gt;حالا هرچی&lt;br /&gt;هر قدر آدم فکر کنه نمی تونه تصور کنه که راجع به چی میتونه باشه&lt;br /&gt;این کتاب &lt;br /&gt;همونطور که با شنیدن&lt;br /&gt;"برخورد نزدیک از نوع سوم" یا "ارتباط فرانسوی"&lt;br /&gt;نمیتونه هیچ حدسی بزنه&lt;br /&gt;گرچه اگرهم بزنه وقتی ببیندش میبینه اصلاً چیزی نبوده که تصورش رو می کرده&lt;br /&gt;من از شوق دیدن تو می گفتم و تو ازتجربه های خوادنی نو ات&lt;br /&gt;"شوق دیدنت"&lt;br /&gt;اصلاً فکر می کردی هرگز همچین واژهای تو ذهن من شکل بگیره؟&lt;br /&gt;کم مونده برات غزل بسرایم&lt;br /&gt;هر چند می دونم این جور المان های بته جقه ای&lt;br /&gt;هرگز نمیتونه دلت رو بلرزونه&lt;br /&gt;جداً نمیدونم سوزان با این خواستنی که مثل بهمن کل وجودم رو فرا می گیره چه کنم؟&lt;br /&gt;گفتنش به تو برابری می کنه با شنیدن :"اِ جداً ؟"&lt;br /&gt;و من اگر بالا باشم باهات جدل می کنم و بهت میگم "معلومه جداً&lt;br /&gt;اگر جداً نبود چه لزومی داشت که بهت بگم و اصلاً مگر توی این چیزها هم شوخی وجود داره؟"&lt;br /&gt;و اگر پایین بودم می گفتم ، آروم می گفتم "آره...جداً."&lt;br /&gt;اما خوبه که الان تابستونه ترجیح می دادم که همه این اتفاق ها و اینجور بودن ها&lt;br /&gt;و این بی اعتنایی ها تو همین وقت تو تابستون اتفاق می افتاد&lt;br /&gt;آخ...&lt;br /&gt;و من همین بی تفاوتی هات رو هم می پرستم&lt;br /&gt;اگر تاریخ پاکی رو ستوده من ناپاکی ت رو می پرستم&lt;br /&gt;اگر معصومیت همیشه ارزش بوده من جون میدم تا تو گناه کنی&lt;br /&gt;اگر دروغ گو به جهنم میره من همه ی گناه های دنیارو می کنم تا اونجا محو تماشات بشم&lt;br /&gt;ه ه ه ه&lt;br /&gt;خمیازه ای کشید نسبتاً بلند&lt;br /&gt;و دست ها را پشت سر گره کرد&lt;br /&gt;چند لحظه ای به دیوار روبرویش خیره ماند&lt;br /&gt;با اینکه یک ساعت بیشتر از بیدار شدنش نمی گذشت&lt;br /&gt;اما احساس کوفتگی عجیبی می کرد&lt;br /&gt;: لعنت&lt;br /&gt;نمی دونم اگه قرار باشه برم سرکار باید چه غلطی بکنم؟&lt;br /&gt;اوه ! یک ربع به دوازده&lt;br /&gt;باید شب کار بشم...مثلاً نگهبان یه باغ برزگ&lt;br /&gt;یا لوکوموتیو ران&lt;br /&gt;یا . . &lt;br /&gt;نمی دونم&lt;br /&gt;هه "شب کار" از کلمات تابوی دوره دبیرستان و بلوغ&lt;br /&gt;و حالا وصف حال من&lt;br /&gt;خدا رحم کنه به اون موقع&lt;br /&gt;گوشی ش رو که خودش هم نمی دانست آنموقع روز کنارش رو ی&lt;br /&gt;کاناپه چه می کرد رو برداشت&lt;br /&gt;سوزان&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;Call&lt;br /&gt;جوابی نداد&lt;br /&gt;آهی کشید&lt;br /&gt;آره امروز کلاس داره&lt;br /&gt;و گوشی را انداخت گوشه ای&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- خوب؟&lt;br /&gt;: خوب که خوب!؟&lt;br /&gt;-یعنی چی؟&lt;br /&gt;: چی یعنی چی؟&lt;br /&gt;- تا ابد می خوای منو تماشا کنی؟&lt;br /&gt;: ابد؟&lt;br /&gt;: به شما ها نمیاد از این کلمه استفاده کنید&lt;br /&gt;- مگه ما چمونه؟&lt;br /&gt;: هیچی ! تو که الان نمی خوای احقاق حقوق از دست رفته ت رو بکنی&lt;br /&gt;- چی میگی بابا تو؟&lt;br /&gt;- منو بیخود کشوندی اینجا از کار و زندگی انداختی&lt;br /&gt;: اتفاقاً ! هم کاره هم زندگی  .مگه جز اینه&lt;br /&gt;- زندگی که نیست...اما کار...چی بگم...کار هم که تو...&lt;br /&gt;:نه نه من مطلقا نمی خواستم معطلت کنم&lt;br /&gt;: مخصوصاً به تو میاد که سرت خیلی شلوغ باشه&lt;br /&gt;- خوب پس شروع کنیم دیگه&lt;br /&gt;آرام با خودش این جمله را تکرار کرد&lt;br /&gt;" شروع کنیم دیگه"&lt;br /&gt;- آره دیگه شروع کنیم&lt;br /&gt;بعد آرام مشغول در آوردن لباس هایش شد&lt;br /&gt;روسری اش را که قبلاً هنگام ورود به خانه در آورده بود&lt;br /&gt;دگمه های مانتویش را باز کرد&lt;br /&gt;طرز خاصی لباس هایش را در می آورد&lt;br /&gt;هم جوری اغواگری حرفه ای درش بود&lt;br /&gt;هم یک جور بی تفاوتی و یکنواختی از تکرار زیاد&lt;br /&gt;پس از همین دوگانگی لبخند کمرنگی روی چهره اش نقش بست&lt;br /&gt;دختر بی توچه به لبخند او مشغول درآوردن لباس هایش بود&lt;br /&gt;: تو که بد در نمیاری لاقل دو تا عطر درست حسابی به خودت بزن&lt;br /&gt;- مگه می خوام برم مهمونی که عطر خوب بزنم ، همین هم از سرتون زیاده&lt;br /&gt;: چیه اخه با این بو های ارزون قیمت&lt;br /&gt;- قد همون پولیه که میدی&lt;br /&gt;کاملاً برهنه شده بود - حتی جوراب هایش را هم در آورده بود&lt;br /&gt;ساعت هم از اول بدست نداشت&lt;br /&gt;یک زنجیر نقرهای با پلاک مستطیل به گردن داشت&lt;br /&gt;موهایش را از پشت بسته بود و قصد باز کردنشان را هم نداشت&lt;br /&gt;: به این رنگ لاک چی میگن؟&lt;br /&gt;- دختر نگاهی به انگشت هایش کرد و پاسخ داد :&lt;br /&gt;به این؟ زیتونی...عسلی...چه می دونم یه همچین چیزی&lt;br /&gt;: جالبه تا حالا ندیده بودم&lt;br /&gt;دختر سری به بی تفاوتی تکان داد&lt;br /&gt;: لذت هم می بری؟&lt;br /&gt;- از چی؟&lt;br /&gt;: از همین...&lt;br /&gt;- اه اه اه...حالم بهم می خوره از این سوالای روانشناسانه&lt;br /&gt;تو کی ای؟ یکی از اون احمق هایی که فکر می کنن با پایان نامه دانشگاهشون&lt;br /&gt;می تونن دنیا رو عوض کنن یا یکی از آشغالایی که هر گهی می خواد تو زندگی ش می خوره&lt;br /&gt;بعد به ما که میرسه واسه اینکه وجدانش راحت باشه یا هر کوفت دیگه ای&lt;br /&gt;دلش به حال ما می سوزه...می پرسه چی شد دختر این کاره شدی؟&lt;br /&gt;پول نداشتی؟&lt;br /&gt;بابات معتاد بود؟&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;حالم بهم می می خوره&lt;br /&gt;حالم از همتون بهم می خوره&lt;br /&gt;حالام پولمو بده می خوام برم&lt;br /&gt;: هی هی هی چرا عصبانی میشی - من نمی خواستم ناراحتت کنم باور کن&lt;br /&gt;من درسم دوسال پیش تمام شده پایان نامه م هم راجع به Internet Broadcasting&lt;br /&gt;بود برای گه خوری امروزم هم یه کسر خیلی بزرگی از پول یه ماهم رو دارم خرج می کنم&lt;br /&gt;به هر دلیلی که الان اینجایی و این کار رو انتخاب کردی&lt;br /&gt;به من ربطی نداره فقط امیدوارم که ازش لذت ببری&lt;br /&gt;چون کار ، زندگی آدمه اگه ازش لذت نبره کوفتش میشه&lt;br /&gt;زندگی طعم زهر مار میگیره براش&lt;br /&gt;یه سوال ساده بود&lt;br /&gt;فقط همین باور کن&lt;br /&gt;- خیله خوب ...حالا زود باش من کار دارم&lt;br /&gt;: یه سوال دیگه فقط تورو خدا عصبانی نشی ها&lt;br /&gt;: چقدر طول می کشه؟ من تجربه همچین چیزی رو تا بحال نداشتم&lt;br /&gt;دختر پوزخند تمسخرآمیزی بهش زد&lt;br /&gt;- ببین تورو خدا گیر کی افتادیم&lt;br /&gt;- چه می دونم یه ربع...نیم ساعت حداکثر&lt;br /&gt;: خیله خوب نیم ساعت&lt;br /&gt;: پس تو نیم ساعت اینجا باش قبول؟&lt;br /&gt;: پولتم کامل بهت میدم&lt;br /&gt;- یعنی چی؟ یعنی نمی خوای...&lt;br /&gt;: نه دیگه گفتی نیم ساعت.نیم ساعت مال من باش&lt;br /&gt;: برای تو که فرقی نمی کنه پولتو بگیر&lt;br /&gt;- چه می دونم...باشه...خوب حالا باید چی کار کنم آخه&lt;br /&gt;: هر کار که من بهت می گم&lt;br /&gt;در حقیقت کار خاصی هم ازت نمی خوام بکنی&lt;br /&gt;دختر سکوت کرد&lt;br /&gt;برهنه نشست کنار تخت&lt;br /&gt;سهراب نگاهی به دخترک کرد...هر چند که "دخترک" از لحاظ فیزیولوژیکی واژه مناسبی&lt;br /&gt;برای او نبود اما واژه ای که از حضور او در ذهنش نقش می بست&lt;br /&gt;دختر بود نه زن&lt;br /&gt;نسبتاً زیبا بود ، اغواگری ای که برای یک فاحشه لازم بود در صورتش نبود&lt;br /&gt;اما چندان معصوم هم نبود...سهراب این را دوست داشت&lt;br /&gt;دوست نداشت با یک فاحشه در موقعیت دراماتیک قرار بگیرد، از چهره معصومش&lt;br /&gt;متاثر بشه و برای گذشته و آینده اش نگران شود و دلش برایش بسوزد&lt;br /&gt;هیکل خوبی داشت&lt;br /&gt;سینه هایش اما بیشتر از سنش غمگین و با تجربه بودند&lt;br /&gt;روی شانه و پایین گردتش چند تا خال داشت خال های بی آزاری بودند&lt;br /&gt;و گاهی حتی مهربان&lt;br /&gt;ساق های ظریف و دوست داشتنی داشت&lt;br /&gt;: حدس می زنم تو کارت آدم موفقی باشی&lt;br /&gt;دحتر لبخند زد: چطور؟&lt;br /&gt;: هستی دیگه نیستی؟&lt;br /&gt;- هی بد نیست هرچی باشه چند سال بیشتر نیست&lt;br /&gt;بعدش تموم میشی&lt;br /&gt;: آره میدونم&lt;br /&gt;: نمی دونم چه حسیه مثل تو بودن&lt;br /&gt;- حس خاصی نیست هستی دیگه&lt;br /&gt;: آره شاید وقتی از بیرون نگاهش میکنی انقدر دراماتیک بنظر بیاد&lt;br /&gt;دختر شانه هایش را بالا انداخت&lt;br /&gt;چند لحظه ای به سکوت گذشت&lt;br /&gt;- تو دوست دختر داری؟&lt;br /&gt;بی درنگ و آرام پاسخ داد : نه&lt;br /&gt;- دروغ میگی&lt;br /&gt;: چرا باید بگم؟&lt;br /&gt;- نمی دونم اما میگی همه میگن&lt;br /&gt;: نه ندارم دروغ نمی گم&lt;br /&gt;- اصلاً به من چه&lt;br /&gt;: نه جداً ندارم باور کن...حالا چطور&lt;br /&gt;- هیچی&lt;br /&gt;: بگو&lt;br /&gt;- ولش کن&lt;br /&gt;- یه مرد وقتی به دوست دخترش خیانت می کنه چه حسی داره؟&lt;br /&gt;: نمیدونم من نکردم&lt;br /&gt;- دیدی دروغ میگی پس داری&lt;br /&gt;سهراب خنده اش گرفت&lt;br /&gt;: نه جدی! دوست دختر ندارم اما به کسی که باهاش بوده ام خیانت نکردم هرگز&lt;br /&gt;یه جا اما خوندم خیانت به زن احساس بیزاری و به مرد اعتماد به نفس میده&lt;br /&gt;: اما خودمم نمی دونم&lt;br /&gt;: چیزی می خوری؟ هرچی می خوای تو یخچال هست&lt;br /&gt;- نه&lt;br /&gt;: پاشو بایست&lt;br /&gt;- وایسم؟&lt;br /&gt;: آره بایست&lt;br /&gt;دختر بلند شد و ایستاد کنار تخت&lt;br /&gt;: حالا یه پاتو بذار روی تخت&lt;br /&gt;دختر همین کار را کرد&lt;br /&gt;: دست هات رو هم بزن به کمرت&lt;br /&gt;: خوبه اینطوری جذاب تر شدی&lt;br /&gt;- دیوانه&lt;br /&gt;چند دقیقه با همان پز ایستاده بود&lt;br /&gt;- تمام شد؟&lt;br /&gt;: آره راحت باش&lt;br /&gt;: یکم بیا نزدیک تر&lt;br /&gt;دختر به طرف سهراب خم شد&lt;br /&gt;: یکم بیشتر&lt;br /&gt;چند بار دختر را بویید&lt;br /&gt;جرات نداشت جز صورت جای دیگری از بدنش را ببوید&lt;br /&gt;: خوبه مرسی&lt;br /&gt;دختر برگشت سر جای اولش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در حالیکه داشت دستش را پشت سرش می گذاشت،&lt;br /&gt;روی تخت دراز میکشید و چشم هایش را می بست :&lt;br /&gt;خوبه...دیگه کاریت ندارم&lt;br /&gt;می تونی بری&lt;br /&gt;پولت اونجا ... روی کتابخونه است- بقیه ش هم برای زیباییت بردار&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ممنون&lt;br /&gt;خداحافظ&lt;br /&gt;دختر مبهوت نگاهش می کرد برای چند لحظه&lt;br /&gt;به کتابخانه نگاه کرد&lt;br /&gt;یک تراول 50 تومانی روی یکی از قفسه ها بود&lt;br /&gt;آرام برش داشت و نگاهی کرد&lt;br /&gt;با مکث درون کیفش گذاشت&lt;br /&gt;و بعد  آرام و با حوصله در حالیکه چند لحظه یکبار&lt;br /&gt;نگاهش به سمت سهراب بر می گشت&lt;br /&gt;لباس هایش را بر عکس ترتیبی که در آورده بود&lt;br /&gt;بر تن کرد کیفش راروی دوشش انداخت&lt;br /&gt;به سمت در رفت&lt;br /&gt;وقتی داشت از در اتاق خارج می شد - به آهستگی گفت &lt;br /&gt;خداحافظ&lt;br /&gt;و چند لحظه بعد&lt;br /&gt;صدای بسته شدن در خانه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- چیکار کنم؟&lt;br /&gt;: چی چیرو چیکار کنم؟&lt;br /&gt;- ها...؟...تورو دیگه &lt;br /&gt;: منو؟ یعنی چی؟ منو چیکار کنی یعنی&lt;br /&gt;چند لحظه به سکوت گذشت&lt;br /&gt;:سهراب&lt;br /&gt;-جان&lt;br /&gt;:منظورت چیه...چیکارت کنم&lt;br /&gt;انگار که تازه متوجه شده باشد ... هیچی  هیچی سوزان ولش کن&lt;br /&gt;سوزان سکوت کرد&lt;br /&gt;-کتاب چی شد؟&lt;br /&gt;: کدوم کتاب؟&lt;br /&gt;- همون که ترجمه میکردی&lt;br /&gt;: ها ... اون نمی دونم خیلی وقته حاضر شده دادمش برای چاپ&lt;br /&gt;مثلاً همین روزا باید در بیاد&lt;br /&gt;: چی شد یاد اون افتادی؟&lt;br /&gt;- یکهو پرید وسط ذهنم . در حقیقت شد بارباپاپا فرانسه کتاب که این رو به یادم آورد&lt;br /&gt;بالبخند : آره بارباپاپا طفلک تپل اوضاعش خوب نیست&lt;br /&gt;اصلا مدارم حرص و جوش می خوره&lt;br /&gt;-خوب خیلی هم براش بد نیست یکم باریک میشه&lt;br /&gt;: آره اما ممکنه وسط این پروسه باریک شدن یکهو قلبش از حرکت بایسته&lt;br /&gt;- اوهوم اما یه ضرب المثل اسکاندیناویایی میگه&lt;br /&gt;یه مرده باریک بهرت از یه مرده چاقه&lt;br /&gt;- اسکاندیناویایی درسته دیگه نه؟&lt;br /&gt;: م م م م نمی دونم آره فکر کنم بهش همینو بگی&lt;br /&gt;-خلاصه اشکال نداره بگذار بخوره&lt;br /&gt;:باشه&lt;br /&gt;سوزان که سیگار را از گوشه لبش برداشت و دور کرد سهراب از دستش گرفت&lt;br /&gt;و پکی به سیگار نصفه زد&lt;br /&gt;فقط یک پک و باز برش گرداند به سوزان&lt;br /&gt;ناگهان سرش را که روی شکم سوزان بود - برداشت برگشت و به سوزان خیره شد&lt;br /&gt;سوزان جا خورد - چند ثانیه گذشت&lt;br /&gt;سوزان با سرش اشاره کرد چی شده؟&lt;br /&gt;سهراب پاسخی نداد کمی مضطرب به نظر میامد&lt;br /&gt;بعد از چند لحظه انگار که آرام شده باشد سرش را برگرداند و روی شکم سوزان گذاشت&lt;br /&gt;: سهراب&lt;br /&gt;-جان&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سکوت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نه سوزان ادامه ای برای خطابش داشت&lt;br /&gt;و نه سهراب تلاشی برای دانستنش&lt;br /&gt;سهراب یه وری شد  - به سمت راست&lt;br /&gt;رو به چشم های سوزان&lt;br /&gt;اما به او نگاه نمی کرد&lt;br /&gt;با انگشتش شروع کرد به نوازش کردن آرنج دست راست سوزان که کنارش روی زمین قرار داده بود&lt;br /&gt;عاشق این کار بود&lt;br /&gt;آرنج سوزان که هرچه به سمت انگشت هایش می رفت باریکتر می شد&lt;br /&gt;بعد بند مشکی ساعتش بود که سفت بسته بود&lt;br /&gt;و بعد حلقه ای نقره ای که انگشت شست را در آغوش گرفته بود&lt;br /&gt;: سهراب ! قلقلکم میاد&lt;br /&gt;- یعنی نکنم؟&lt;br /&gt;: یعنی که قلقلکم میاد&lt;br /&gt;- تو دوست داری من قلقلکت بدم یا نه؟&lt;br /&gt;: باز شروع کرد&lt;br /&gt;- اذیت نمیشی ساعتت رو انقدر سفت می بندی؟&lt;br /&gt;: نه دوست دارم&lt;br /&gt;- دوست داری؟&lt;br /&gt;: آره احساس خوبی بهم میده&lt;br /&gt;- لابد احساس اعتماد بنفس&lt;br /&gt;: نه حالا به این لوسی و غلیظی اسمش رو نمی دونم اما احساس خوبی بهم میده&lt;br /&gt;- اوهوم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;:بگو!&lt;br /&gt;- ها؟&lt;br /&gt;: ها نه بله گفتم بگو&lt;br /&gt;- چیو؟&lt;br /&gt;- همون چیزیکه از اول می خوای بگی مزه مزه می کنی قورت میدی&lt;br /&gt;اما نمی گی همونو بگو&lt;br /&gt;- تواز کجا فهمیدی همه اینارو - تو این نور کم&lt;br /&gt;: به قول فیلم فارسی ها اگه بعد از این چند سال- با مکث - زندگی باهات نتونم بفهمم چته&lt;br /&gt;که باید برم بمیرم مادر&lt;br /&gt;(با عشوه احمقانه ای این جمله را گفت)&lt;br /&gt;سهراب لبخند یک وری ناگهانی زد&lt;br /&gt;چند لحظه مکث کرد و آهی کشید و با سنگینی گفت : آره حق با تو اِ&lt;br /&gt;- حق با تو اِ&lt;br /&gt;- نمی دونم&lt;br /&gt;- احساس می کنم مغزم شده لونه مورچه ها&lt;br /&gt;: یعنی چی؟&lt;br /&gt;- شده انبار چیزهایی که نمی خوام تو مغزم باشه و دروازه چیزهایی که همیشه&lt;br /&gt;دوستشون داشتم&lt;br /&gt;: خوب&lt;br /&gt;- نمی تونم تمرکز کنم&lt;br /&gt;آینده..این آینده لعنتی دیگه کابوس هم کلمه درست وصف کردن آینده نیست&lt;br /&gt;نمی دونم چیکار کنم نه میدونم چیکار کنم و نه میدونم چکار کنم؟&lt;br /&gt;درس - سربازی هر کدوم رو بعد از دیگری پشت سر میذاری و حالا که بهشون نگاه می کنی&lt;br /&gt;نمی دونی اصلاً کار درستی بوده یا نه&lt;br /&gt;از گذر روز و ماه و سال می ترسم&lt;br /&gt;از رسیدن روز تولدم می ترسم&lt;br /&gt;خیلی مضحکه نه؟  می دونم&lt;br /&gt;عین پیرزن ها که منتظر مرگ اند&lt;br /&gt;آره همه اینارو میدونم اما چکار کنم&lt;br /&gt;زندگی م شده ناخن کشیدن روی این ترس ها و پناه بردن&lt;br /&gt;از  ترس به مرگ&lt;br /&gt;سکوت مطلق بینشان برقرار شده بود&lt;br /&gt;سهراب  چیزی نمی گفت و سوزان هم&lt;br /&gt;سهراب اما می خواست که سوزان بگه&lt;br /&gt;حرف بزنه&lt;br /&gt;برای همین هم مکث کرده بود ، اما چیزی نشنید&lt;br /&gt;صبر نکرد و گفت: &lt;br /&gt;خوب؟&lt;br /&gt;سوزان سر تکان داد&lt;br /&gt;- راجع به همین چیزهایی که گفتم&lt;br /&gt;سوزان که انگار اصلاً انتظار شنیدن همچین جمله ای را نداشت&lt;br /&gt;یعنی فکر نمی کرد پسر از او انتظار گفتن چیزی را داشته باشه&lt;br /&gt;به خودش مسلط شد لحنش کمی آمیخته با بی تفاوتی بود&lt;br /&gt;و در حالیکه حتی به سهراب نگاه نمی کرد گفت:&lt;br /&gt;نمی دونم... تو بچه نیستی دیگه بزرگ شدی باید خودت فکری به حالش بکنی&lt;br /&gt;سهراب چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد&lt;br /&gt;کلمه " خودت" چنان مثل پتک روی سرش فرود آمده بود&lt;br /&gt;که توانایی فکر کردن به هیچ چیز رو نداشت&lt;br /&gt;چند بار جمله را با خودش تکرار کرد تا شاید متوجه اشتباهی در شنیدنش شود&lt;br /&gt;اما نه هیچ اشتباهی در کار نبود کلمات درست و سرجای خودشان بودند&lt;br /&gt;و سوزان طوری بریده بود که نه اثری از زخم بود و نه اثری از تیغ&lt;br /&gt;کاملاً قدرت تفکرر و تصمیم گیری ش را از دست داده بود&lt;br /&gt;نمی دانست باید چه کند&lt;br /&gt;عصبانی بشود و از کوره در برود&lt;br /&gt;بی تفاوت جلوه کند&lt;br /&gt;برود با بماند&lt;br /&gt;هیچ نمی دانست&lt;br /&gt;حتی نمی توانست جمله ای در جوابش بگوید&lt;br /&gt;هر چند که سوزان هم انتظار کلمه ای را نمی کشید&lt;br /&gt;دقیقه های زیادی گذشت&lt;br /&gt;در سکوت مطلق گذشت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من میرم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;مراقب باش&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;صدای بسته شدن در&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دو تا پنجره جلویی را پایین داد تا بوی سیگار پربویی که می کشید&lt;br /&gt;داخل ماشین به مشام نرسد&lt;br /&gt;البته از این نظر شانس آورده بود چون پدر و مادرش هر دو سیگار می کشیدند&lt;br /&gt;و هرگز بوی سیگار در خانه برایش مشکلی نساخته بود&lt;br /&gt;باد موهایش که دو باره داشتند بلند می شدند بهم می ریخت&lt;br /&gt;خنکای پاییزی به صورتش می خورد&lt;br /&gt;پاییز- خنک- شب - نسیم همه این ها خیلی شاعرانه بودند&lt;br /&gt;اما او اصلاً احساس شاعرانه ای نداشت&lt;br /&gt;احساس هرچه داشت احساس عجز بود و درماندگی&lt;br /&gt;واقعاً چی درسته؟&lt;br /&gt;کی می تونه بگه چی درسته&lt;br /&gt;کی می تونه بگه راه خوشبختی کدومه؟&lt;br /&gt;کی می تونه بگه من خوشبختم&lt;br /&gt;کی؟ کی خوشبخته؟&lt;br /&gt;اگه تنها باشم و خلوتم روز به روز عمیق تر بشه و هرچی می خوام بسازم و دل نبندم&lt;br /&gt;خوشبختم&lt;br /&gt;یا اگه زندگی مو با کسی شریک بشم و به دیگری زندگی بدم و در گیر&lt;br /&gt;قیمت سیب زمینی و تخم دو زرده بشم&lt;br /&gt;کی می تونه؟&lt;br /&gt;کی می دونه؟&lt;br /&gt;کی می تونه انتخاب کنه؟&lt;br /&gt;باید دنبال چی رفت واقعاً&lt;br /&gt;دنبال تنهایی؟&lt;br /&gt;یا ویرانی تنهایی؟&lt;br /&gt;وای خدا کمکم کن...تورو خدا کمکم کن&lt;br /&gt;دیگه نمی تونم...دارم دیوانه میشم &lt;br /&gt;مورچه های تو مغزم دارن منفجر میشن&lt;br /&gt;کی می تونه؟&lt;br /&gt;مگه مسیح تونست؟ &lt;br /&gt;مگه  مسیح انتخاب کرد&lt;br /&gt;که من بتونم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;خدایا یه معجزه می خوام- یه معجزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;21/7/88&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید خالق معجزه من باشم&lt;br /&gt;اما کسی به حیاتش زمان داد&lt;br /&gt;و به روحش عطر&lt;br /&gt;بی تردید Ss بوده&lt;br /&gt;تقدیم به او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5174649510705428317?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5174649510705428317/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5174649510705428317&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5174649510705428317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5174649510705428317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/11/miraclesixteen.html' title='miracle(sixteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2469550663744940491</id><published>2009-06-24T03:29:00.000+04:30</published><updated>2009-06-24T03:30:54.601+04:30</updated><title type='text'>NicoLux</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;یکی گفته برای اینکه فکرتون باز بشه&lt;br /&gt;بتونین خلاق فکر کنید&lt;br /&gt;هر روز روزی چند دقیقه&lt;br /&gt;بنویسید&lt;br /&gt;فقط بنویسید&lt;br /&gt;از هر چیزی که هست&lt;br /&gt;از هر چیزی که فکر می کنید نیست و&lt;br /&gt;هست&lt;br /&gt;از هر چیزی که فکر می کنید نمیگذاره بنویسید&lt;br /&gt;گفته اصلا اگه نمی دونید چی بنویسید&lt;br /&gt;بنویسید " نمی دونم چی بنویسید"&lt;br /&gt;خلاصه انقدر بنویسید&lt;br /&gt;انقدر بیرون  بریزید درونتون رو که سرانجام&lt;br /&gt;نوبت خودتون برسه&lt;br /&gt;خود خودتون&lt;br /&gt;خود نابتون&lt;br /&gt;حالا من&lt;br /&gt;اینجا&lt;br /&gt;نمی دونم چند روز و چند ساعت&lt;br /&gt;باید بنویسم&lt;br /&gt;کاغذ سیاه کنم&lt;br /&gt;وقت قورت بدم &lt;br /&gt;تا بتونم بنویسم&lt;br /&gt;خودم رو بنویسم&lt;br /&gt;چقدر باید بنویسم تا به خودم بیام&lt;br /&gt;بفهمم چی شده&lt;br /&gt;تا بفهمم چی بر سر اونهمه شور و خنده و هیجان ،&lt;br /&gt;چی بر سر اونهمه سبز اومد&lt;br /&gt;این اواخر دوران سربازی م بود که برام اندازه سال ها دور بنظر میومد&lt;br /&gt;اما حالا&lt;br /&gt;این دو هفته&lt;br /&gt;اصلا باورم نمیشه دو سه هفته پیش بود&lt;br /&gt;که سبز می بستیم&lt;br /&gt;سبز می خوندیم&lt;br /&gt;سبز داد می زدیم&lt;br /&gt;بی خوابی می کشیدیم&lt;br /&gt;خیابون گردی می کردیم&lt;br /&gt;طعم آخرین ساندویچی که توی سبزی ها خوردم رو یاد نمیارم&lt;br /&gt;چقدر امیدوار شده بودم&lt;br /&gt;چقدر امیدوار شده بودیم&lt;br /&gt;چقدر میشد پر انرژی بود&lt;br /&gt;میشد رنج ها رو حتی برای لحظه ای ماسکه کرد&lt;br /&gt;اما حالا&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نگاه اون دختر وجودم رو  خاکستر می کنه&lt;br /&gt;به همیجا که می رسم&lt;br /&gt;دیگه نمی تونم فکر کنم&lt;br /&gt;شایدم نمی دونم به چی فکر بکنم&lt;br /&gt;یا به چی فکر نکنم&lt;br /&gt;این طوفان گمانم به این کلمات هم رسیده باشه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;به عزیزان کسانی که تو خیابون&lt;br /&gt;نه به جرم شعار دادن و سر و صدا کردن&lt;br /&gt;فقط به جرم ایستادن&lt;br /&gt;به جرم دیدن&lt;br /&gt;پر پر شدن&lt;br /&gt;به مادری که به فرزندش موقع خارج شدن از خانه&lt;br /&gt;گفت مراقب باش و &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;هرگز بازگشتش رو ندید&lt;br /&gt;به اتاقی که دیگر  بوی صاحبش رو در خودش احساس نخواهد کرد&lt;br /&gt;به تختی که دیگر  سنگینی صاحبش صدای فنرهایش رو در نخواهد آورد&lt;br /&gt;به خواهری که دیگر  لفظ "برادر" رو به زبان نخواهد آورد&lt;br /&gt;به پدری که هرگز  به افتخار پدر عروس بودن برایش دست نخواهند زد&lt;br /&gt;به مادری که هرگز  بخاطر مادر شوهر بودن بدجنس خوانده نخواهد شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چهار سال پیش گفتیم چهار سال دیگه...&lt;br /&gt;اما اینبار ...&lt;br /&gt;باید گفت ابد&lt;br /&gt;باید گفت؟&lt;br /&gt;باید چه گفت؟&lt;br /&gt;باید چه کرد؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;خدا تو اونجایی نه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;تو&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;دلم برات تنگ شده&lt;br /&gt;برای تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;1/4/88&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2469550663744940491?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2469550663744940491/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2469550663744940491&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2469550663744940491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2469550663744940491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/06/nicolux.html' title='NicoLux'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2660948521662780523</id><published>2009-06-14T01:28:00.000+04:30</published><updated>2009-06-14T01:31:27.677+04:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;زنده ام&lt;br /&gt;و سلامت&lt;br /&gt;و نگران&lt;br /&gt;و دلتنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط همین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2660948521662780523?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2660948521662780523/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2660948521662780523&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2660948521662780523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2660948521662780523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='...'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5037682297056541718</id><published>2009-06-08T04:27:00.001+04:30</published><updated>2009-06-08T04:30:48.753+04:30</updated><title type='text'>natali at the time</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;قطره های بارون و بوق و برگ چنارهای ولیعصر و&lt;br /&gt;باز بوق و کاغذ و داد و&lt;br /&gt;نارنجی سیگار و دود&lt;br /&gt;دود و پنجره&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;میون همه اینها گیجم&lt;br /&gt;همه اینها و خیلی چیزهای دیگه که نمی خوام اینجا رو آلودش کنم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من اما&lt;br /&gt;فقط آغوش تو رو می خوام&lt;br /&gt;می خوام گم بشم تو آغوشت&lt;br /&gt;اونجا که فقط بوی تو بشه نفس کشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;18/3/88&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5037682297056541718?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5037682297056541718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5037682297056541718&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5037682297056541718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5037682297056541718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/06/natali-at-time.html' title='natali at the time'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-8224148631880987720</id><published>2009-05-27T02:41:00.003+04:30</published><updated>2009-05-31T00:48:39.245+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>_41</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;هرگز&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چیزی رو که رد انگشت هات* رو ش نباشه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نخواستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*خواستم بنویسم انگشت های زیبات&lt;br /&gt;اما هیچ واژه ای جز "انگشت هات" نمی تونه زیبایی انگشت هات رو&lt;br /&gt;بدرقه ذهن کنه&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;9/3/88&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-8224148631880987720?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/8224148631880987720/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=8224148631880987720&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8224148631880987720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8224148631880987720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/05/correspondance.html' title='_41'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5979576598122366667</id><published>2009-04-03T02:46:00.001+04:30</published><updated>2009-04-03T04:31:46.299+04:30</updated><title type='text'>injoyyia</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;نم شمال ،دونه های ریز بارون، جنگل ، ماهی سرخ شده ، مشروب ، سیگار&lt;br /&gt;گیجی سر ،&lt;br /&gt;هرگز اندازه الان میرا و آنی بودن این لذت ها رو حس نکرده بودم&lt;br /&gt;وقتی توشون وول می خوری &lt;br /&gt;حتی نمی تونی برای یک لحظه حال بعدش رو تصور کنی&lt;br /&gt;و وقتی اون حال مچاله شده میاد سراغت نمی تونی یادت بیاری &lt;br /&gt;که داشتی از چی لذت می بردی چه برسه به اینکه بتونی اون لذت رو دوباره حس کنی&lt;br /&gt;نمی دونم&lt;br /&gt;نمی دونم چیه اون لذت ابدی&lt;br /&gt;نمی دونم چیه اون حال درخشانی که هیچ زمان و زمینی نتونه پاره ش کنه&lt;br /&gt;جالب بود پی بردن بهش &lt;br /&gt;جز با تجربه کردنش نمیشه درکش کرد&lt;br /&gt;مثل عشق&lt;br /&gt;ایرادی هم بهش وارد نیست&lt;br /&gt;شاید مثل تماشای "فیلم کوتاهی درباره عشق" به "رنجش" بیارزه&lt;br /&gt;فقط می خوام اون لذت ابدی رو نه حتی تجربه کنم ، بشناسم&lt;br /&gt;"لذت ابدی" بیشتر آدمو یاد کره عسل و چای شیرین میاندازه&lt;br /&gt;بجاش "میرا" رو خیلی دوست دارم&lt;br /&gt;اگه روزی روزگاری فیلم ساز شدم&lt;br /&gt;یا قرار شد که فیلم ساز بشم&lt;br /&gt;حتماً اسم یکی از فیلم هام رو میگذارم میرا&lt;br /&gt;(میگذارم رو به میذارم ترجیح میدم اما نتواند رو به نتونه ، لاء)&lt;br /&gt;حتماً&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;لب های تو رو نیاوردم جز آنی های مردنی&lt;br /&gt;که&lt;br /&gt;چشم به راه بودنشون&lt;br /&gt;یه لذت ابدی تلخ اِ&lt;br /&gt;و چشیدنشون یه اعتیاد کشنده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn &lt;br /&gt;14/1/88&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5979576598122366667?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5979576598122366667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5979576598122366667&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5979576598122366667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5979576598122366667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/04/injoyyia.html' title='injoyyia'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-6711744938417575583</id><published>2009-03-26T01:20:00.001+04:30</published><updated>2009-03-26T01:32:20.247+04:30</updated><title type='text'>silver wine</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم&lt;br /&gt;یه روز صبح که از خواب پا میشم&lt;br /&gt;نگاهم به سقف باشه &lt;br /&gt;،&lt;br /&gt;دست چپم زیر سرم باشه&lt;br /&gt;، &lt;br /&gt;سرما نوک پاهای برهنه م رو قلقلک بده&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;گونه های تو روی بازو هام باشه و موهات هر دوشون رو غرق کرده باشه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;این همون چیزیه که چند روزه توی ذهنم مثل گیلاس شراب باهاش بازی می کنم&lt;br /&gt;می گیرمش جلوی نور نگاهش می کنم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آخر سر&lt;br /&gt;چشم هام رو بستم و&lt;br /&gt;تا قطره آخرش رو &lt;br /&gt;سر کشیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5/1/88&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-6711744938417575583?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/6711744938417575583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=6711744938417575583&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6711744938417575583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6711744938417575583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/03/silver-wine.html' title='silver wine'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-573471534638639529</id><published>2009-02-26T13:41:00.000+03:30</published><updated>2009-02-26T13:42:59.287+03:30</updated><title type='text'>miracle(fifteen)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;:سهراب؟!&lt;br /&gt;تکرار کرد "سهراب" مگه نمی خوای بری پادگان - دیرت نشه؟!&lt;br /&gt;چشم هایش را به سختی باز کرد&lt;br /&gt;روی تختش نیم دور زد و رو به در شد&lt;br /&gt;حرف زدن آنموقع صبح برایش سخت ترین کار دنیا بود&lt;br /&gt;- امروز مرخصی ام نمی رم&lt;br /&gt;پدرش بود که صدایش کرده بود&lt;br /&gt;نیم دوری را که زده بود را برگشت و رو به میزش قرار گرفت&lt;br /&gt;پتو را رویش کشید و چشم هایش را بست&lt;br /&gt;احساس لذت می کرد از اینکه امروز مجبور نبود مثل هر روز ساعت 5:23 با لرزیدن گوشی اش زیر متکا از خواب بیدار شود.&lt;br /&gt;مدتها بود که تصمیم گرفته بود برای آلارم بیدار شدنش یک صدای آرام بخش مثلاً صدای مرغ های دریایی کنار ساحل&lt;br /&gt;یا صدای رودخانه را بردارد ، اما این را فقط صبح ها بخودش می گفت صبح ها که به زمین و زمان فحش می داد &lt;br /&gt;تا از جایش بلند شود ، دست و صورتش را بشوید و حاضر شود بعد که بیدار میشد و لباس می پوشید و از خانه بیرون می رفت&lt;br /&gt;فراموش می کرد &lt;br /&gt;الان هم که دو سه ماهی بیشتر به تمام شدن بدبختی هایش - البته بقول خودش یکی از بدبختی هایش - نمانده بود &lt;br /&gt;شاید هم از روی تنبلی نبود که هرگز صدای زنگ را عوض نکرده بود ، ترسیده بود مثل قهرمان پرتقال کوکی از شنیدن&lt;br /&gt;صدای سمفونی شماره 9 بتهوون - که عاشقش بود - و دیوانه شده بود &lt;br /&gt; شنیدن صدای ساحل و پرنده هایش بجای آرامش بهش زهر مار بدهد&lt;br /&gt;سرما را نوک پاهایش حس کرد &lt;br /&gt;چشم هایش را باز کرد از تاریکی چند ساعت گذشته خبری نبود &lt;br /&gt;میزش را با دستش جستجو کرد موبایلش را پیدا کرد و جلوی چشمش آورد &lt;br /&gt;10:56&lt;br /&gt;همه خستگی شب قبل با دیدن ساعت به تنش بازگشت&lt;br /&gt;با اینکه اصلی ترین برنامه اش برای مرخصی گرفتن و ماندن در خانه استراحت و بطور مشخص خواب بود&lt;br /&gt;اما بیدار شدن آن ساعت روز حکم از دست دادن فرصت ازدواج با سوفیا لورن در 28 سالگی اش را داشت&lt;br /&gt;چاره ای نبود پتو را کنار زد و از تختش پایین آمد&lt;br /&gt;این روز هایی که خانه می ماند برایش یادآور روزهای قبل از خدمت بودند&lt;br /&gt;روز هایی که شب هایش تا نزدیکیهای صبح بیدار می ماند و نزدیک ظهر بیدار می شد&lt;br /&gt;چای می ریخت روی کاناپه لم می داد و کانال های موزیک ماهواره را بالا و پایین می کرد&lt;br /&gt;سرمای سرامیک پایش را قلقلک می داد&lt;br /&gt;برای خودش چای ریخت تلویزیون را روشن کرد و آهسته آهسته چایش را هم زد&lt;br /&gt;فکر کرد برای خودش املت درست کند&lt;br /&gt;- نه دیره! نمی تونم ناهار بخورم&lt;br /&gt;کمی از چایش را نوشید&lt;br /&gt;از شیرینی باندازه اش بی نهایت لذت برد&lt;br /&gt;معتقد بود فقط یک مقدار منحصر بفرد شکر برای هر فنجان چای وجود داشت&lt;br /&gt;که می توانست بهترین طعم را به چای هدیه کند&lt;br /&gt;نه یک بلور شکر کم و نه یکی بیش!&lt;br /&gt;و هر چند سال یکبار اتفاق می افتاد که این مقدار منحصر بفرد به چایش اضافه شود&lt;br /&gt;و او از نوشیدنش این چنین لذت ببرد &lt;br /&gt;: سهراب داری شعر می گی! بس کن دیگه چایت رو بخور!&lt;br /&gt;گوشی اش را برداشت &lt;br /&gt;new message&lt;br /&gt;5:00 pm&lt;br /&gt;cafe candide&lt;br /&gt;sooz&lt;br /&gt;send&lt;br /&gt;کافه کاندید&lt;br /&gt;کاندید اسم واقعی کافه ای که قرار می ذاشتن نبود&lt;br /&gt;این اسم رو بخاطر صاحب کافه که شبیه آلبر فواره ارتش سری بود روی آنجا گذاشته بودند&lt;br /&gt;و هیچ کدامشان اسم اصلی کافه را نمی دانستند و هرگز هم سعی نکرده بودند که بدانند&lt;br /&gt;هردو از واژه کافی شاپ متنفر بودند&lt;br /&gt;سهراب همین را تفاهم بزرگی برای شروع یک زندگی می دانست و &lt;br /&gt;سوزان اما معتقد بود که اول او بود که از این واژه متنفر بوده و این بخاطر تاثیر او روی سهراب بوده&lt;br /&gt;که او هم الان از "کافی شاپ" متنفر است&lt;br /&gt;و چه نیاز به گفتن که هنوز سوزان "ر" تاثیر را نگفته سهراب بنای تکذیب می گذاشت&lt;br /&gt;سهراب بر می خروشید و سوزان با آرامش لذت می برد&lt;br /&gt;- ناهار نمی خورم&lt;br /&gt;بلوز گرم و گشادش&lt;br /&gt;شلوار جین مشکی اش&lt;br /&gt;زنجیر و حلقه اش &lt;br /&gt;را به تن کرد&lt;br /&gt;ریشهایش را بصورت گذاشت&lt;br /&gt;کیف و کلاهش را برداشت و راه افتاد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سوزان با چشم هایش به صورت سهراب اشاره کرد&lt;br /&gt;او هم دستی به صورتش کشید و لبخند زد &lt;br /&gt;بعد مثل هنرپیشه های عاشق دهه 50 هالیوود گفت : بخاطر تو اِ&lt;br /&gt;سوزان : بخاطر علاقه من یا بخاطر گشادی تو&lt;br /&gt;- نه نه دختر تو خیلی بدبینی ، میدونی خیلی&lt;br /&gt;: اگرم هستم لابد لازمه&lt;br /&gt;سهراب لب هایش را برگرداند و چشم هایش را گرد کرد&lt;br /&gt;- جداً؟&lt;br /&gt;: عمه تو مسخره کن&lt;br /&gt;گارسون سفارش شان را آورد&lt;br /&gt;سهراب تشکر کرد &lt;br /&gt;: مودب شدی!&lt;br /&gt;- لابد لازم بوده که شدم&lt;br /&gt;بعد لیوان را برداشت و جرعه ای از آن نوشید &lt;br /&gt;هواسش نبود ، سوخت&lt;br /&gt;- حالا همیشه سرد میاورد ها!&lt;br /&gt;سوزان پاکت سیگار را از کیفش که روی صندلی بغلی گذاشته بود برداشت&lt;br /&gt;به سهراب تعارف کرد&lt;br /&gt;سهراب پاکت را گرفت یک نخ سیگار بیرون آورد و آرام و با لبخند گوشه لب سوزان گذاشت&lt;br /&gt;فندک را از جیب خودش بیرون آورد و برایش سیگار را آتش زد&lt;br /&gt;خودش شروع کرد با پاکت سیگار بازی کردن و سیگار کشیدن سوزان را تماشا کردن&lt;br /&gt;سهراب سیگاری از پاکت درآورد &lt;br /&gt;: هنوز گاهی وقتی سیگار می کشم سرم گیج میره&lt;br /&gt;: خوبه نه؟&lt;br /&gt;سوزان که دست هایش را به سینه زده بود لبخند موربی زد&lt;br /&gt;- اولین بار دوم راهنمایی بودم که یکی از سیگارای بابا رو کش رفتم و با نسرین دوستم کشیدم&lt;br /&gt;اونجا ، اونموقع سرم گیج رفت&lt;br /&gt;هرگز دیگه مثل اونروز از سیگار کشیدن سرم گیج نرفت ، لذت نبردم و ازش متنفر نشدم&lt;br /&gt;: دوم راهنمایی؟&lt;br /&gt;- اوهوم&lt;br /&gt;: عجب حرومزاده ای بودی!&lt;br /&gt;- یعنی الان دیگه نیستم؟&lt;br /&gt;سهراب لبخند زد&lt;br /&gt;کمی خودش را سوزان به جلو خم کرد : حرومزاده ... اما حاصل عشق&lt;br /&gt;با شیطنت: o' my god  کامرویی&lt;br /&gt;سوزان برایش ابرو شکاند&lt;br /&gt;: من تو دانشکده اولین سیگارم رو کشیدم&lt;br /&gt;- هه تو دانشگاه؟&lt;br /&gt;Qu'est-ce qu'un garçon pastorized&lt;br /&gt;: قهوه ت سرد نشه؟!&lt;br /&gt;- اینبار رو سرد می نوشم&lt;br /&gt;: زهر مار بدنت کم شده؟!&lt;br /&gt;- اونو که تو بهم میدی ، فعلاً می خوام کمی کافئین تو بدنم پخش کنم&lt;br /&gt;فنجان را با دو دستش برداشت و جرعه ای از قهوه اش نوشید&lt;br /&gt;سهراب لبخند موربی روی لبش نقش بست&lt;br /&gt;اوهم فنجانش را برداشت&lt;br /&gt;: همیشه از دزدکی سیگار کشیدن لذت برده ام یادته؟&lt;br /&gt;بخودتم گفتم و تو هم در یک اظهار نظر تاریخی فلسفی گفتی&lt;br /&gt;هر کاری دزدکی انجام دادنش لذت بیشری به آدم میده&lt;br /&gt;سوزان پرید وسط حرفش : به آدم نه به تو&lt;br /&gt;سهراب ادامه داد : و با توجه به سلیقه و انحرافات عمیق و گریز ناپذیرت&lt;br /&gt;از تجربه های سکشوالت گفتی -البته در ایهام - که همون دزدکی بودنشون چطور لذت را به تک تک سلول هات&lt;br /&gt;گره زده بود&lt;br /&gt;سوزان با آرامش فقط داشت گوش میکرد چشم هایش کمی گرد شده بودند لبخند کمرنگی هم روی لب داشت&lt;br /&gt;سهراب ادامه داد : همیشه سیگارم رو ته حیاط پشت درخت ها که اصلاً پیدا نبودم می کشیدم ، الان اما که درخت ها&lt;br /&gt;استیرپ کرده اند و فراموش کرده ن لباس هاشون رو بپوشن مجبورم درست پایین پنجره پک هام رو بزنم&lt;br /&gt;با هر پک باید سر بچرخونم ببینم کسی نیاد پایین ، تازه ازینم بد تر، باید هواسم به طرف مامانجون هم باشه&lt;br /&gt;همه اینها بجای اینکه بهم لذت بده کامرویی طعم خوش همون چند گرم یا میلی گرم نیکوتین رو هم ازم میدزده&lt;br /&gt;سوزان فقط لب های پایینی ش رو کمی جمع کرد و شونه هایش رو بالا انداخت&lt;br /&gt;سهراب کارد فلزی سنگین رو برداشت و کمی از پای سیب روی میز را برید&lt;br /&gt;با دست راستش برداشت و به طرف سوزان گرفت &lt;br /&gt;سوزان کاری نکرد&lt;br /&gt;درست لحظه ای که سهراب می خواست دستش را برگرداند &lt;br /&gt;مثل ماری که می خواهد به طعمه اش حمله کند به دست سهراب حمله کرد و تکه&lt;br /&gt;پای را از دستش قاپید&lt;br /&gt;تکه پای به همراه نوک انگشت های چشم آبی&lt;br /&gt;پسرک که بی نهایت غافلگیر شده بود دستش را عقب کشید&lt;br /&gt;خنده اش گرفته بود&lt;br /&gt;: وحشی! انگشتم کنده شد&lt;br /&gt;- م م م خوشمزه س سهراب ! خوشمزه&lt;br /&gt;سوزان همیشه "خوشمزه " را بدون تشدید و نرم ادا می کرد و سهراب عاشق اینطور گفتن او بود&lt;br /&gt;رو به سهراب که مبهوت نگاهش می کرد کرد و گفت::&lt;br /&gt;لابد الان می خوای بگی تو تو تناسخ قبلی ت سگی ، گرگی یا یه همچین جونوری بودی&lt;br /&gt;: تناسخ قبلی ت؟ اونو که الانم هستی&lt;br /&gt;تو تناسخ قبلی ت احتمالاً خواهر نارسیس بودی&lt;br /&gt;خواهر ناتنی ش ، از مادر جدا&lt;br /&gt;- شایدم نارسیس خواهر من بوده ، هاه؟&lt;br /&gt;و زد زیر خنده&lt;br /&gt;سهراب دست ها را به سینه زد و دوباره تکیه داد&lt;br /&gt;صدای سکوت بود و نفس کشیدنان و موزیک کافه&lt;br /&gt;- خونه دار شو ، میخوام بیام خونت&lt;br /&gt;پسرک به آرامی لبخندی زد و به علامت تایید پلک زد : خونه دار میشم&lt;br /&gt;- موهات کو؟&lt;br /&gt;: تو راهن&lt;br /&gt;- رفت یا برگشت؟&lt;br /&gt;: خیلی وقته رفتن ، دارن بر میگردن&lt;br /&gt;- کی؟&lt;br /&gt;: صبور باش&lt;br /&gt;- سخته&lt;br /&gt;: از دلتنگی های تو که سخت تر نیست&lt;br /&gt;- چی تنگی؟&lt;br /&gt;: دل! همون جا که آدم ازش عاشق میشه&lt;br /&gt;سوزان با دستش لاله گوشش را گرفت و نشان سهراب داد&lt;br /&gt;- پس دل اینه!؟&lt;br /&gt;سهراب هم با دست راستش پلک چشم راستش را بست : نه .... اینه.&lt;br /&gt;: روبروم غبار آلوده سوز&lt;br /&gt;- فقط کافی فوتش کنی&lt;br /&gt;: فوت که می کنم سینه م درد میگیره&lt;br /&gt;- ماله سیگارایی که می کشی&lt;br /&gt;: مال  رگ گردن تو اِ که گاهی شب ها حس می کنم تو دو میلی متری لب هام داره می زنه&lt;br /&gt;کمی به جلو خم شد &lt;br /&gt;انگشت اشاره اش را بین انشگت های پسر حرکت داد&lt;br /&gt;با پشت دستش ته ریش های سهراب را نوازش کرد&lt;br /&gt;انگشت هایش رسیدند به لب های سهراب&lt;br /&gt;پسر آرام بوسه ای به پشت دستش زد&lt;br /&gt;- درست میشه پسر من مطمئنم&lt;br /&gt;: رژ براق رو روی لب ها خیلی دوست دارم&lt;br /&gt;- واسه همین روی لب هامه&lt;br /&gt;سهراب ذوق کرد&lt;br /&gt;دوست داشت اینطوری بودن سوزان رو&lt;br /&gt;باندازه همه دوستیشون که فقط یکی از چیزهایی بود که با هم داشتند ، دوست داشت&lt;br /&gt;اینکه هر لحظه ای همانطوری بود که می باید می بود&lt;br /&gt;:فیلم کوتاهی....&lt;br /&gt;مکث کرد&lt;br /&gt;-درباره عشق&lt;br /&gt;: تازه دیدمش&lt;br /&gt;-دیر دیدی ش&lt;br /&gt;: بالاخره اما&lt;br /&gt;- بیچاره شدی؟&lt;br /&gt;: به بیچارگی م قانع نشد - مجنونم کرد&lt;br /&gt;- قسر در درفتی پس&lt;br /&gt;- دقیقاً شش ماه درگیرش بودم -( آهی کشید)&lt;br /&gt;: اگه فقط شش ماه باشه راضی ام ، شرط می بندم این یکیو نمی تونی بگی مطمئنم اونهم با تشدید روی "نون"&lt;br /&gt;: یکبار هم الان باید ببینی ش&lt;br /&gt;- اوهوم - چند بار امتحان کردم - جرات نکردم&lt;br /&gt;: سوزان کامرویی جرات نکرده؟&lt;br /&gt;- مقابل کیشلوفسکی تسلیمم میدونی که&lt;br /&gt;با لبخند تایید کرد&lt;br /&gt;: انگار چهل سال تو اون آپاتمان های لهستانی زندگی کرده ام، هر روز صبح شیرم رو برداشته ام&lt;br /&gt;به همسایه هام سلام کردم&lt;br /&gt;اون زن، اون زن انگار طبقه بالایی من زندگی می کرده&lt;br /&gt;و اون پسر خبر نامه های جدیدم رو بهم میداده&lt;br /&gt;و حالا&lt;br /&gt;حالا بعد از چهل سال&lt;br /&gt;تبعید شدم اینجا&lt;br /&gt;نمی دونم&lt;br /&gt;انگار انداختم اینجا&lt;br /&gt;با همه اون شیشه های شیر&lt;br /&gt;همه اون آسمون ابری&lt;br /&gt;همه اون ماشینای لادا&lt;br /&gt;وقتی اون زن بهش گفت برو پی کارت&lt;br /&gt;و اون پسر سرش را انداخت پایین و از کنار دیوار راهش را گرفت&lt;br /&gt;غم همه دنیا رو که تو دلش بود مثل یه لیوان آب بهم تعارف کرد&lt;br /&gt;هنوز هم از گلوم پایین نرفته&lt;br /&gt;ناتوانم از گفتنش سوزان&lt;br /&gt;ناتوان&lt;br /&gt;هیچان زده شده بود&lt;br /&gt;می خواست همه چیز را بگوید و ناتوان بود از گفتن همه شان&lt;br /&gt;سوزان نوک انگشت اشاره اش را روی گوشه لبهای سهراب گذاشت&lt;br /&gt;-آرام..... همه شو میدونم&lt;br /&gt;نگفت "آروم"&lt;br /&gt;:خیلی سخته&lt;br /&gt;- بی حوصله جمله نساز&lt;br /&gt;خنده اش گرفت سهراب&lt;br /&gt;: منظورم این رنج سینماست&lt;br /&gt;رنج دیدنش و هوس باز دیدنش&lt;br /&gt;این رنج ها سوزان این نوستالژی ها&lt;br /&gt;آسون ازت نمیگذره&lt;br /&gt;یا چند تار موت رو سفید می کنه&lt;br /&gt;یا چند تا چین روی پوست زیر چشمات می کشه&lt;br /&gt;یا شونه هات رو چند صدم درجه خم می کنه&lt;br /&gt;- خیلی معامله گر شدی سهراب&lt;br /&gt;برای لذتی که بهت میده این ها هیچه&lt;br /&gt;سهراب سکوت کرد&lt;br /&gt;داشت فکر می کرد &lt;br /&gt;چشم هایش به تابلوی پشت سر سوزان بود&lt;br /&gt;نگاهش اما نه&lt;br /&gt;رو به سوزان کرد : آره گمانم حق با تو اِ&lt;br /&gt;سوزان لبخند زد&lt;br /&gt;سهراب هم&lt;br /&gt;سهراب کمرنگ تر&lt;br /&gt;:زندگی؟&lt;br /&gt;-همینه.&lt;br /&gt;: اینطور که نمیشه از پسش برومد&lt;br /&gt;- قرار نیست از پسش بر بیای&lt;br /&gt;قراره باهاش زندگی کنی&lt;br /&gt;: با زندگی؟&lt;br /&gt;- با زندگی.&lt;br /&gt;: حرفای قشنگ ...&lt;br /&gt;پلک هایش را روی هم گذاشت و با لبخند تکذیب کرد&lt;br /&gt;رو به سوزان کرد &lt;br /&gt;هرگز سوزان چشم های پسر را اینطور ندیده بود&lt;br /&gt;غمگین!&lt;br /&gt;نگاهش را دور میز گرد ، فنجان قهوه ظرف شکر ، زیر سیگاری&lt;br /&gt;انگشت های سوزان گرداند وبه چشم هایش رسید&lt;br /&gt;چند لحظه ای جز مردمک چشم هایش هیچ ندید&lt;br /&gt;سوزان مثل چوب بی حرکت بود&lt;br /&gt;بغضش گرفت&lt;br /&gt;یک قطره اشک گوشه چشمش جمع شد ، از کنار گونه هایش سر خورد و به کنار لبش رسید&lt;br /&gt;سوزان بدون درنگ&lt;br /&gt;چهار انگشتش را روی صورت سهراب گذاشت و با انگشت شستش اشک را پاک کرد&lt;br /&gt;- پاشو بریم پسر&lt;br /&gt;کیف پولش را از کیفش بیرون آورد و به سمت صندوق رفت&lt;br /&gt;سهراب کیف و پالتوی سوزان که از صندلی آویزان بود به همراه کیف خودش برداشت و بطرف در رفت&lt;br /&gt;سوزان در آستانه در ایستاده بود&lt;br /&gt;پالتو را برایش نگه داشت تا بپوشد&lt;br /&gt;- پدر سگ گرون کرده بود&lt;br /&gt;فرصت تعجب کردن هم پیدا نکرد&lt;br /&gt;رو به سوزان کرد ، بعد از چند ثانیه هر دو زدند زیر خنده&lt;br /&gt;: میرسونمت&lt;br /&gt;- از کجا فهمیدی...؟&lt;br /&gt;: حدس سوزان ، حدس&lt;br /&gt;- حالا چپ یا راست؟&lt;br /&gt;راست را نشان داد و گفت چپ&lt;br /&gt;- بی شرف!&lt;br /&gt;- یه دستی به این بی زبون بکشی بد نیستا!&lt;br /&gt;داشت در را باز میکرد ، از حرکت ایستاد و با چشم های گرد شده رو به سوزان کرد&lt;br /&gt;: بی زبون؟ خط بندر - بوشهر میروندی یا اصفهان شیراز مادر؟!&lt;br /&gt;- با این کلاه شبیه سارقین مسلح به دام افتاده میشی&lt;br /&gt;: سارق و مسلح که نه... اما به دام افتاده ام&lt;br /&gt;- دام کی؟  لابد من&lt;br /&gt;: تو نه، چشات&lt;br /&gt;شینش را غلیظ گفت مثل خواننده های زن ایرانی که به زور می خواهند شین راا بقول خودشان شش دانگ ادا کنند&lt;br /&gt;به فرانسه چیزی گفت &lt;br /&gt;این یکی را تا بحال سهراب نشنیده بود&lt;br /&gt;با چیزی که سهراب گفته بود احتمالاً جمله فرانسوی مفهومی نزدیک " مرده شور ببرتت" یا همچمون چیزی داشت&lt;br /&gt;:کلاه؟ دوسش دارم - خوشکل نیست میدونم ، اما دوسش دارم&lt;br /&gt;از شریعتی پیچید داخل یک خیابان فرعی&lt;br /&gt;کوچه های تنگ و نامنطم این منطقه  را دوست داشت&lt;br /&gt;نور ماشین موقع پیچیدن که روی دیوار خانه ها می افتاد توی فانتزی هایش تیتراژ یکی از فیلم هایی بود که دوست داشت بسازد&lt;br /&gt;- رد نکنی&lt;br /&gt;:هواسم هست&lt;br /&gt;ترمز کرد به جز صدای موتور انگوری صدای دیگری شنیده نمی شد&lt;br /&gt;تا خواست چیزی بگوید سوزان در را باز کرد&lt;br /&gt;- اون جلو یه جا هست ، پلاک رو که یادت نرفته&lt;br /&gt;منتظر جواب نشد در رابست و به سمت در خانه رفت&lt;br /&gt;خشکش زده بود سهراب قلبش داشت تند تند می زد آب دهانش خشک شده بود&lt;br /&gt;چند لحظه طول کشید تا به خودش آمد&lt;br /&gt;ماشین را جایی که سوز گفته بود پارک کرد&lt;br /&gt;و حالا روبروی در کرم رنگ خانه ایستاده بود&lt;br /&gt;در پایین باز بود&lt;br /&gt;باید می رفت طبقه دوم&lt;br /&gt;نزدیک آسانسور شد&lt;br /&gt;عدد دو را نشان میداد&lt;br /&gt;دکمه را زد - اما صبر نکرد و از پله ها بالا رفت&lt;br /&gt;در نیمه باز بود&lt;br /&gt;از هیجان نتوانسته بود به چیزی فکر کند&lt;br /&gt;اینکه چرا؟ الان؟ اینجا؟&lt;br /&gt;بقیه چی؟&lt;br /&gt;هرچند بیشتر که فکر می کرد میدید نیازی نبود که نگران هیچ کدام از این ها باشد&lt;br /&gt;همین که سوزان می گفت ، کافی بود&lt;br /&gt;حالا در آستانه در نیمه باز خانه بود&lt;br /&gt;در را باز کرد&lt;br /&gt;- خوش آمدی&lt;br /&gt;داشت پالتویش را در می آورد و چند تکه ظرف را توی آشپزخانه می برد&lt;br /&gt;- تا ابد که نمی خوای اونجا بایستی!&lt;br /&gt;: نه.&lt;br /&gt;و در را پشت سرش بست&lt;br /&gt;- قهوه یا چای&lt;br /&gt;:چای&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;-نکن سهراب قلقلکم میاد&lt;br /&gt;: مجبوری جوراب تنگ بپوشی رو پاهات جا بندازه&lt;br /&gt;- گرمه بجاش&lt;br /&gt;کاهو می خوری؟&lt;br /&gt;: می خورم&lt;br /&gt;یک برگ کاهو را از کنار ظرف برداشت &lt;br /&gt;بدون اینکه به پایین - جایی که سهراب کنار پایش نشسته بود - نگاه کند ، کاهو را به سمت او گرفت&lt;br /&gt;- کاهو قربان!&lt;br /&gt;مچ دست سوزان را بوسید و یک گاز به کاهو زد&lt;br /&gt;بعد ساعت را از دست سوزان باز کرد ، کاهو را از دست سوزان گرفت و ساعت و کاهو را روی کابینت گذاشت&lt;br /&gt;لحظه ای سوزان از حرکت ایستاد&lt;br /&gt;سهراب بلند شد و پشت سوزان ایستاد&lt;br /&gt;دست سوزان را گرفت و آرام کنار ظرف سالاد گذاشت &lt;br /&gt;خودش را نزدیک او کرد و آرام کنار گوشش زمزمه کرد&lt;br /&gt;:بر می گردم&lt;br /&gt;و در حالیکه  لبهایش را روی بلوز سوزان می کشید باهستگی پشت او نشست&lt;br /&gt;سوزان داغی لب های پسر را روی قوزک پایش حس کرد&lt;br /&gt;یاد حرف سهراب افتاد وقتی که از اتاق بیرون آمده بود&lt;br /&gt;بهش گفته بود : چه خوب کردی پوشیدی ش&lt;br /&gt;و در جواب تعجب سوزان با چشم به دامن نسبتاً بلند او اشاره کرده بود&lt;br /&gt;چشم هایش را بست&lt;br /&gt;چیزی مثل جریان ضعیف برق&lt;br /&gt;از پاهایش شروع می شد ، توی کمرش پخش می شد و از لابلای موهایش توی هوا پخش می شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفس داغ سهراب داشت  گردنش را می سوزاند&lt;br /&gt;دستش را روی کمر سهراب گذاشت&lt;br /&gt;سهراب سرش را بلند کرد و نگاهش را به طرف نگاه او پرت کرد&lt;br /&gt;: time to go؟ &lt;br /&gt;سوزان با پلک هایش که برهنگی چشم هایش را می پوشاند ، تائید کرد&lt;br /&gt;- سالادت یه معجزه بود lady&lt;br /&gt;تند و کوتاه بوسه ای روی بینی سوزان گذاشت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;- cioa&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در را که پشت سرش بست کیفش را روی دوشش انداخت و راه افتاد&lt;br /&gt;لب هایش می لرزیدند&lt;br /&gt;بغض توی گلویش را نه می توانست قورت بدهد و نه می توانست بیرون پرت کند&lt;br /&gt;کیفش را محکم تر کرد و قدم هایش را تند تر&lt;br /&gt;نم باران شروع شد&lt;br /&gt;چشم هایش خیس شده بودند و قرمز&lt;br /&gt;هنوز بوی مادام سانت را حس می کرد&lt;br /&gt;تحمل نگاه غمگینش را نداشت وقتی مثل همیشه جلوی در خانه ایستاده بود و ازش استقبال کرده بود&lt;br /&gt;فقط خودش را پرت کرده بود به آغوش مادام و زار زار گریسته بود&lt;br /&gt;برای زیبایی خسته و تارهای سپید و چشم های پف کرده و چروک های زیر چشم مادام&lt;br /&gt;برای تنهایی ادوین&lt;br /&gt;برای دست های سرد آرسینه&lt;br /&gt;برای گیلاس های خالی شراب&lt;br /&gt;برای رب دشامبر آویزان موسیو&lt;br /&gt;همه این مدت سعی کرده بود قوی باشد&lt;br /&gt;از سردخانه بیمارستان که سبز آبی دیوار هایش پس زمینه کابوس های شبانه اش شده بودند&lt;br /&gt;تا لانگ شات قبرستان با گودال های عمیق هم اندازه اش&lt;br /&gt;کنار ادوین ایستاده بود - اجازه نداده بود  خم بشود ، بشکند&lt;br /&gt;آرسینه  را به فرح سپرده بود&lt;br /&gt;بازوی مادام سانت را رها نکرده بود&lt;br /&gt;امروز اما نتوانست&lt;br /&gt;نتوانست بغضی که بوجودش چنگ می زد را قورت دهد&lt;br /&gt;آرسینه که در را باز کرد&lt;br /&gt;مادام سانت که گفت سلام سهراب جان&lt;br /&gt;چشمش که به نگاه غمگین ادوین افتاد&lt;br /&gt;کفش های موسیو را که تو جا کفشی ندید&lt;br /&gt;نتوانست&lt;br /&gt;فقط خودش را در آغوش مادام پیدا کرده بود&lt;br /&gt;،&lt;br /&gt;بغضش ترکید&lt;br /&gt;حالا داشت هق هق می کرد&lt;br /&gt;ایستاد ، دستش را به دیوار زبر سیمانی گرفت&lt;br /&gt;چند عابر موقع رد شدن از کنارش مکث کردند&lt;br /&gt;ریتم گریستنش تند تر شده بود&lt;br /&gt;انگار قرار نبود هرگز اشک هایش تمام شود&lt;br /&gt;دست هایش را که از روی دیوار بلند کرد ، جای سنگریزه های سیمانی روی کف دستش مانده بود&lt;br /&gt;خیابان ایتالیای دوست داشتنی حالا دلگیر تر از هر وقت دیگری بود&lt;br /&gt;نور ماشین ها تاریکی خیابان را بیشتر می کردند&lt;br /&gt;نم نم باران شروع شده بود&lt;br /&gt;خودش را به بولوار رساند&lt;br /&gt;- آریاشهر&lt;br /&gt;در را که بست همه شلوغی ها ساکت شدند&lt;br /&gt;فقط صدای گیربکس معیوب ماشین بود که داشت می خواند&lt;br /&gt;سرش را به مثلثی شیشه عقب تکیه داد&lt;br /&gt;قطره های باران نگاهش را می بریدند&lt;br /&gt;عابر های قطعش می کردند&lt;br /&gt;برگ های خیس درخت ها نوازشش می کردند و&lt;br /&gt;قرمزی چراغ قرمز تنگ ترش!&lt;br /&gt;چشم هایش را بست اشک مژه های بلندش را خیس کرد و روی گونه هایش جاری شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از ماشین که پیاده شد&lt;br /&gt;در را بست و به سراغ صندوق رفت&lt;br /&gt;کیسه های میوه را برداشت و به سمت خانه رفت&lt;br /&gt;در را بعد از باز کردن با پاهایش هل داد&lt;br /&gt;میوه ها را روی میز آشپزخانه ول کرد&lt;br /&gt;طرف اتاق رفت  که لباسش راعوض کند&lt;br /&gt;شلوار راحتی اش را برداشت&lt;br /&gt;موقع پوشیدن چشمش به دامنش که از پشت در اتاق آویزان کرده بود افتاد&lt;br /&gt;دامن را پوشید&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;میوه ها را یکجا داخل سینک ریخت&lt;br /&gt;موقع شستن نگاهش پرت شد به پایین سمت چپش &lt;br /&gt;جز سرامیک چیزی نبود&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt; -  سهراب!&lt;br /&gt;- سهراب مگه امروز پادگان نداری&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;:آخ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* چه پسر پاستوریزه ای!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;29/11/87&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای تولد تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن : هر بار تمام کردن یک تکه از معجزه&lt;br /&gt;احساس فوق العاده ای بهم میده&lt;br /&gt;احساس سبکی از رساندن هدیه ایی به یک دوسن&lt;br /&gt;احساس لذت دوباره دیدن دوستان عزیز تر از جان&lt;br /&gt;ذوق کردن از شنیدن جیغ های دخترم&lt;br /&gt;و یک وعده هیچگاه عمل نشده برای زودتر بازگشتن به اینجا&lt;br /&gt;چاره ای هست؟&lt;br /&gt;جز خواستن از خداوند؟&lt;br /&gt;نیست می دانم&lt;br /&gt;- ی ن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-573471534638639529?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/573471534638639529/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=573471534638639529&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/573471534638639529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/573471534638639529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/02/miraclefifteen.html' title='miracle(fifteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7981560821158820767</id><published>2009-01-31T02:16:00.001+03:30</published><updated>2009-01-31T02:25:08.989+03:30</updated><title type='text'>nic...</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;چه ناتوانم&lt;br /&gt;از گفتن لذت سینما&lt;br /&gt;از نفس کشیدن&lt;br /&gt;از گریستن&lt;br /&gt;چه بی پناهم&lt;br /&gt; مقابل رنج های عشق&lt;br /&gt;چه دلتنگم &lt;br /&gt;برای کیشلوفسکی&lt;br /&gt;چه شرمگینم&lt;br /&gt;از عاشقی م&lt;br /&gt;چه خالی ام&lt;br /&gt;از خلوص&lt;br /&gt;چه محتاجم&lt;br /&gt;به نیکوتین ، به نگاتیو&lt;br /&gt;چه پر دردم&lt;br /&gt;از دیدن&lt;br /&gt;چه پر حسرتم &lt;br /&gt;از ندیدن&lt;br /&gt;چه پر لرزم&lt;br /&gt;از سرد موندن&lt;br /&gt;چه بی پناهم&lt;br /&gt;بی پناهم&lt;br /&gt;بی پناه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بهم نگاتیو برسون&lt;br /&gt;مجبورم کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7981560821158820767?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7981560821158820767/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7981560821158820767&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7981560821158820767'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7981560821158820767'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2009/01/nic.html' title='nic...'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-8292787526666947452</id><published>2008-12-13T00:30:00.001+03:30</published><updated>2008-12-13T00:31:41.065+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>_37</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;وقتی تو نیستی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چه فایده&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-8292787526666947452?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/8292787526666947452/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=8292787526666947452&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8292787526666947452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8292787526666947452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/12/37.html' title='_37'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-3315023898654142737</id><published>2008-12-02T13:09:00.003+03:30</published><updated>2008-12-02T14:13:39.259+03:30</updated><title type='text'>defloration of a bitter dream</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;پاریس ، پاریس قدیمی من&lt;br /&gt;پاریس فاحشه های مو مشکی و قد بلند که کیف ورنی همرنگ موهایشان بدست می گرفتند&lt;br /&gt;با چوب های سیگار بلند &lt;br /&gt;پاریس صندلی های چوبی کافه های کنار خیابون های تنگ&lt;br /&gt;پاریس شراب و پنیر و سنگفرش های خیس&lt;br /&gt;پاریس گرافیتی های ایستگاه های مترو &lt;br /&gt;پاریس دسته های کرفس تو زنبیل های حصیری زن های هر روزه اش&lt;br /&gt;پاریس من چه بلایی سرش آمده...&lt;br /&gt;فاحشه هایش دامن کوتاه می پوشند و لاک قرمز به ناخن می زنند&lt;br /&gt;توی کافه هایش کوکا کولا سرو میکنند ، خیابون های تنگش بوی پنیر آب شده روی همبرگر می دهد&lt;br /&gt;و پیدا کردن صندلی خالی در مترو شبیه به معجزه شده&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بدون چتر، زیر بارون سوار تاکسی فرودگاه میشم&lt;br /&gt;باورم نمیشه باید آدرس محل زندگی ام را برایش توضیح بدهم&lt;br /&gt;جای ابر دود توی آسمونه&lt;br /&gt;میرسم خونه&lt;br /&gt;خودم رو پرت می کنم روی کاناپه&lt;br /&gt;بوی نم میدهم&lt;br /&gt;شومینه با دیوار های دود گرفته اطرافش گرمه&lt;br /&gt;از پنجره کثیف و گل گرفته فقط ابرهای خاکستری معلومند &lt;br /&gt;اندازه یک کوه سنگین شده ام&lt;br /&gt;آشپزخانه بهم ریخته اندازه خانه پدری ام دور بنظر  می رسد&lt;br /&gt;بارونی خیس را روی کاناپه تنها می گذارم و  خودم را به آشپزخانه می رسانم&lt;br /&gt;ظرف های توی سینک orgy راه انداخته اند&lt;br /&gt;نگاهم به لامپ روی کابینت که برای پیرزن همسایه گرفته ام می افتد&lt;br /&gt;امروز،باید&lt;br /&gt;کتری را روی گاز می گذارم&lt;br /&gt;تن خسته ام را به کابینت می سپارم و اتاق را به نگاهم می رسانم&lt;br /&gt;امروز صبح هم فراموش کردم&lt;br /&gt;تخت دونفره ام را که هر شب فقط جای یک نفرش به هم می خورد ، مرتب کنم.&lt;br /&gt;میز چوبی کهنه دوست داشتنی ام هتل پنج ستاره موریانه ها شده&lt;br /&gt;غذا؟&lt;br /&gt;شراب؟&lt;br /&gt;هوس قهوه تلخ با پنیر  آب شده روی ژامبون با تست مادام لیون کرده ام&lt;br /&gt;الان اما&lt;br /&gt;فقط می توان قهوخ تلخش رو بنوشم&lt;br /&gt;اینجا کسی تلخ نوشیدن قهوه رو نشانی برای انتلکتوال بودن نمیدونه&lt;br /&gt;هه ه ه ه...&lt;br /&gt;یاد سال های دور می افتم&lt;br /&gt;سال های دور و تو&lt;br /&gt;سال های دور و سینما و تو&lt;br /&gt;سینما و چنار های پارک وی و تو&lt;br /&gt;چنار های پارک وی و قهوه تلخ و تو&lt;br /&gt;قهوه تلخ و کاناپه نرم و تو&lt;br /&gt;ذهن شلوغ تو و اتاق بهم ریخته من و تو&lt;br /&gt;تو و تو و تو&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;لبخندم پاره میشود ، گلویم سفت&lt;br /&gt;صدای کتری بلند می شود&lt;br /&gt;خودم رو از کاناپه می کنم و سراغ کتری می روم&lt;br /&gt;دستی به صورت اصلاح نشده ام می کشم&lt;br /&gt;- ته ریش اتفاق خوبیه ، زیاد&lt;br /&gt;می گفتی اگه می بودی&lt;br /&gt;نبودی نگفتی&lt;br /&gt;صدای زنگ در&lt;br /&gt;حتماً باید ایوت باشد&lt;br /&gt;لامپ را بر می دارم و به سمت در می روم&lt;br /&gt;-Je suis venu*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---&lt;br /&gt;by yn&lt;br /&gt;12/9/87&lt;br /&gt;* آمدم&lt;br /&gt;writen according to the song:"Et si tu n' existis" by Joe Dassin&lt;br /&gt;Ss made this&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-3315023898654142737?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/3315023898654142737/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=3315023898654142737&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3315023898654142737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3315023898654142737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/12/defloration-of-bitter-smile.html' title='defloration of a bitter dream'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5554148627455677031</id><published>2008-10-09T00:25:00.003+03:30</published><updated>2008-10-09T00:31:48.472+03:30</updated><title type='text'>loved : beloved</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;زن ظرف غذا را از آشپزخانه می آورد روی میز ، جلوی  مرد کنار ظرف سالاد و بطری آب می گذارد&lt;br /&gt;و خودش  روی صندلی کنار مرد می نشیند&lt;br /&gt;مرد با لبخند کمرنگی نشستن زن را همراهی می کند&lt;br /&gt;قاشق را از کنار ظرف بر می دارد و مشغول خوردن می شود&lt;br /&gt;به میز تکیه داده دست راستش را روی میز بین خودش و بشقاب گذاشته و با دست چپش غذا می خورد&lt;br /&gt;زن دست راستش را زیر گونه اش زده و مرد را نگاه می کند &lt;br /&gt;از چشمانش خستگی می بارد &lt;br /&gt;زیر مژه های مشکی و کشیده اش &lt;br /&gt;چند چین کمرنگ دیده می شود&lt;br /&gt;موهایش را از صبح وقتی که از خواب بیدار شده بود ، بسته&lt;br /&gt;چند تار مو از کش موهایش فرار کرده اند و روی گوشش بازی می کنند &lt;br /&gt;مرد با اشتهای زیادی تکه های مرغ داخل بشقابش را می خورد&lt;br /&gt;صورتش  از آقتاب سوخته و موهای دستش  روشن تر شده اند&lt;br /&gt;از اصلاح صورتش 2 یا 3 روزی می گذرد&lt;br /&gt;زن در نهایت خستگی ، لبخندی حاکی از لذت روی لبان کمرنگش نقش بسته&lt;br /&gt;قاشق را از زمانی که از روی بشقاب بلند می شود تا وقتی به دهان مرد می رسد &lt;br /&gt;تعقیب می کند&lt;br /&gt;بعد قاشق تنها بر می گردد و نگاه زن روی جویدن های مرد قفل می شود&lt;br /&gt;سالاد کاهو درست کرده&lt;br /&gt;کاهو و گوجه که درشت تکه تکه شده اند &lt;br /&gt;مرد نگاهش روی بشقاب است ، طعم غذا را نه اعصاب چشایی اش بلکه روحش حس می کند&lt;br /&gt;رضایت از طعم غذا را می  توان حتی در ته ریش هایش هم دید&lt;br /&gt;با شکوا و شیطنت : اینا که همه ش استخونه!&lt;br /&gt;زن لبخندش محو می شود برای لحظه ای&lt;br /&gt;و دو باره بعد از لحظه ای بر می گردد روی لب هایش&lt;br /&gt;معصومانه پاسخ داد: تو فریزر فقط همینا رو داشتیم عمرم!&lt;br /&gt;مرد لبخند زد&lt;br /&gt;- خوشمزه س ، خیلی!&lt;br /&gt;: زن به علامت رضایت پلک می زند&lt;br /&gt;غذا خوردن مرد تمام می شود&lt;br /&gt;تشکر می کند&lt;br /&gt;صندلی را عقب می دهد بلند می شود که به سمت اتاق خواب برود&lt;br /&gt;لبخند زن خشک می شود&lt;br /&gt;غصه اش می گیرد&lt;br /&gt;بغض تمام گلویش را پر می کند &lt;br /&gt;در نهایت خستگی بلند می شود تا ظرف ها را به آشپزخانه ببرد&lt;br /&gt;مرد که تقریباً به آستانه در اتاق خواب رسیده&lt;br /&gt;بدون آنکه رویش را برگرداند&lt;br /&gt;: اونا تا فردا اونجا بمونن چیزی شون نمیشه!&lt;br /&gt;زن بشقاب را که در دستش است با مکث و تردید روی میز می گذارد&lt;br /&gt;با نگاهش مرد را تععقیب می کند&lt;br /&gt;: میرم بخوابم ، فکر کنم تو هم خیلی خسته باشی&lt;br /&gt;تی شرتش را در می آورد و در تاریکی اتاق گم می شود&lt;br /&gt;زن به آهستگی دستش را پشت سر می برد کش موهایش را از سرش می کند&lt;br /&gt;با دو دست موهایش را از هم باز می کند&lt;br /&gt;تا زیر  برامدگی کتف هایش می آیند&lt;br /&gt;به سمت کلید اتاق می رود&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چراغ ها را اِلِن خاموش کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;to beloved Ss&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;17/7/87&lt;br /&gt;12:26&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5554148627455677031?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5554148627455677031/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5554148627455677031&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5554148627455677031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5554148627455677031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/10/loved-beloved.html' title='loved : beloved'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-4576284281640306136</id><published>2008-10-04T18:04:00.003+03:30</published><updated>2008-10-04T18:20:04.686+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>_31</title><content type='html'>&lt;p dir ="rtl"&gt;&lt;br /&gt;امروز روز خوبی بود&lt;br /&gt;برای مردن&lt;br /&gt;فقط حیف&lt;br /&gt;که الان دیگه خورشید تو آسمون نیست&lt;br /&gt;و این خواستن ها و خواستن ها&lt;br /&gt;خواستن ها و هوس ها&lt;br /&gt;برای نبودن&lt;br /&gt;برای مردن&lt;br /&gt;چیزی نیست&lt;br /&gt;جز &lt;br /&gt;جز&lt;br /&gt;جز&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;مردن قبل از مرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-4576284281640306136?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/4576284281640306136/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=4576284281640306136&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/4576284281640306136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/4576284281640306136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/10/31.html' title='_31'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-607963465843309793</id><published>2008-09-10T23:54:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T23:58:12.073+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>_29</title><content type='html'>&lt;p dir= "rtl"&gt;&lt;br /&gt;دنیام شده آخرت یزید&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-607963465843309793?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/607963465843309793/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=607963465843309793&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/607963465843309793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/607963465843309793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/09/29.html' title='_29'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5345671449562937538</id><published>2008-08-25T18:51:00.002+04:30</published><updated>2008-08-25T18:57:47.013+04:30</updated><title type='text'>duet</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;مرد جوان کراواتش را بدون اینکه گره اش را باز کند در آورده و به در باز کمد آویزان کرده&lt;br /&gt;با دست راست در حال باز کردن دکمه های پیراهن سفید رنگش است ، به دیوار تکیه داده&lt;br /&gt;سرش را کج کرده و به زن که جلوی او - چند قدم دور تر - ایستاده نگاه می کند&lt;br /&gt;لبخند کمرنگی روی صورتش نقش می بندد&lt;br /&gt;مرد : so...you are supposed to be a woman now ,huh&lt;br /&gt;خنده کوتاهی می کند&lt;br /&gt;زن جوان تاج نقره ای و درخشان روی سرش را با کمی مکث بر می دارد&lt;br /&gt;کش موهایش را که باز می کند&lt;br /&gt; سرش را کمی به عقب خم می کند و &lt;br /&gt;تکان کوچکی به سرش می دهد&lt;br /&gt;موهای بلند و زیتونی رنگش مثل آبشار روی کمرش سر می خورند&lt;br /&gt;مرد که فکر کرده بود زن متوجه حرفش نشده بود خواست جمله اش را تکرار کند&lt;br /&gt;:so...&lt;br /&gt;- بجای اونجا وایسادن  و تماشا کردن من ، میتونی بیای کمکم کنی از شر این خلاص شم&lt;br /&gt;مرد با خودش زمزمه کرد : م م م پس شنیدی&lt;br /&gt;خودش را به دیوار هل می دهد و ازش کنده می شود&lt;br /&gt;در نهایت طمانینه و حوصله به سمت زن می رود ، سمت زن جوان&lt;br /&gt;زن همچنان پشتش به مرد است  و بی تفاوت به او ، مشغول باز کردن گردنبندش است&lt;br /&gt;مرد حالا کاملاً پشت زن قرار گرفته ، انگشت اشاره دست راستش را سمت موهای زن می برد&lt;br /&gt;و موهایش را نوازش کنان از روی کمرش کنار می زند &lt;br /&gt;بعد در حالیکه موهای زن را روی کتف راستش نگه داشته &lt;br /&gt;با دست چپش آرام زیپ لباس همسرش را پایین می کشد&lt;br /&gt;دست راستش را بر می دارد&lt;br /&gt;آبشار دوباره روی کمر زن جاری می شود&lt;br /&gt;مرد با دو دستش آرام لباس را کمی از تن زن جدا می کند &lt;br /&gt;زن دست هایش را باز می کند &lt;br /&gt;مرد لباس را به پایین هل می دهد&lt;br /&gt;سینه ها ، کمر ، باسن ، ران ها ، ساق ، مچ پای چپ و در نهایت مچ پای راست&lt;br /&gt;از شر لباس بلند سفید خلاص می شوند&lt;br /&gt;زن بر می گردد &lt;br /&gt;لبخند موزیانه ای روی لبش است&lt;br /&gt;: ممنون&lt;br /&gt;مرد لبخند موزیانه تری می کند&lt;br /&gt;به پاسخ تشکر زن آرام پلک می زند&lt;br /&gt;- خیلی خسته ام...می خوابم&lt;br /&gt;این بار زن آرام پلک می زند &lt;br /&gt;مرد باقی لباس هایش را هم در می آورد و خودش را تقریباً روی تخت پرت می کند&lt;br /&gt;یک وری می شود و چشم هایش را می بندد&lt;br /&gt;زن تی شرت بی نهایت گشادی را از روی زمین  ، جایی که شب قبل پرتش کرده بود بر می دارد و به تن می کند&lt;br /&gt;تی شرت کمی بالای زانوهایش است و یقه اش کاملاً به سمت شانه چپش خم شده&lt;br /&gt;به سمت در می رود&lt;br /&gt;دستش به سمت کلید برق می رود&lt;br /&gt;قبل از اینکه لامپ را خاموش کند&lt;br /&gt;می ایستد ، بدون اینکه بر گردد&lt;br /&gt;: it's years , i'm a woman&lt;br /&gt;: heh&lt;br /&gt;چراغ را که خاموش کرد داخل آشپزخانه می شود&lt;br /&gt;یک صندلی کنار می کشد رویش می نشیند و پاهایش را روی کابین دراز می کند&lt;br /&gt;سیگارش را آتش می زند با دست چپ می گیردش و با دست راست دست چپش را&lt;br /&gt;پک عمیق...پلک های بسته.... نقطه نارنجی رنگ سیگار&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;لبخند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Ss helped alot&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5345671449562937538?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5345671449562937538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5345671449562937538&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5345671449562937538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5345671449562937538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/08/duet.html' title='duet'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-3918542387659536035</id><published>2008-08-23T13:16:00.001+04:30</published><updated>2008-08-23T13:26:20.153+04:30</updated><title type='text'>to you</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;گاهی که به مرگ فکر می کنم&lt;br /&gt;گاهی بار این زندگی اندازه ی کوه و مثل یه صخره تیز رو سینه ام سنگینی میکنه&lt;br /&gt;گاهی تحمل یک ثانیه دیگه از این زندگی برام نا ممکن میشه &lt;br /&gt;همون وقتاست که دوست دارم نباشم &lt;br /&gt;و همون وقتاست که نابودی و پوچی بعد از مرگ میشه بزرگترین آرزو م &lt;br /&gt;اما امشب که باز به مرگ فکر کردم&lt;br /&gt;باز که آرزوی نیستی کردم و فکر کردم باهاش به آرامش می رسم&lt;br /&gt;باز که از خدایی که نمی دونم باورش دارم یا نه طلب نیستی کردم&lt;br /&gt;با نبودنم&lt;br /&gt;وقتی به این فکر کردم که دیگه هوس دیدنت نفس هام رو به شماره نمی اندازه&lt;br /&gt;که دیگه صدات تو گوشم نمی رقصه&lt;br /&gt;که دیگه تو چشم هات  - که خود زندگیه - نور نارنجی رنگ آباژور نمی شکنه&lt;br /&gt;تنم لرزید&lt;br /&gt;بعد از مرگ ، اگر چیزی باشه&lt;br /&gt;فرسنگ ها  ازم دورت میکنه&lt;br /&gt;اگر نباشه آرامش نیستیم جای خودش رو به رنج نبودنت میده&lt;br /&gt;اونوقت دیگه&lt;br /&gt;از زوال&lt;br /&gt;هم &lt;br /&gt;نمیشه&lt;br /&gt;به &lt;br /&gt;آرامش رسید&lt;br /&gt;من ترسیدم &lt;br /&gt;نه از مرگ&lt;br /&gt;نه از نابودی&lt;br /&gt;از نبودنت&lt;br /&gt;از رقصیدن تیغ تنهایی&lt;br /&gt;روی تن برهنه ام&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-3918542387659536035?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/3918542387659536035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=3918542387659536035&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3918542387659536035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/3918542387659536035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/08/to-you.html' title='to you'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7425112754618024251</id><published>2008-08-19T20:02:00.001+04:30</published><updated>2008-09-11T00:00:47.832+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>_23</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;*نگاه کن &lt;br /&gt;تنهایی روز هایم را&lt;br /&gt;رویای شبهایم را&lt;br /&gt;زخم های تنم را&lt;br /&gt;و پاره پاره های روحم را&lt;br /&gt;نگاه کن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;می شنوی صدای تیغ را&lt;br /&gt;وقتی می درد دوستت دارم ها را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Ss is the one to drive me crazy to say so&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7425112754618024251?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7425112754618024251/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7425112754618024251&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7425112754618024251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7425112754618024251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/08/23.html' title='_23'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2249483785551666681</id><published>2008-07-12T15:42:00.002+04:30</published><updated>2008-07-12T16:48:14.729+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(fourteen)</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;: بله؟&lt;br /&gt;صدای شاد و پر انرژی زن بود که از آن طرف خط می آمد&lt;br /&gt;: الو ...بله؟&lt;br /&gt;بخودش آمد : الو ... سلام سوزان&lt;br /&gt;: سلام ، سهراب تویی ؟ پس چرا چیزی نمیگی؟&lt;br /&gt;: خوبی... کجایی چه می کنی؟&lt;br /&gt;- ها...خوب....؟ بد نیستم ممنون... جایی نیستم قدم می زنم تو دود و آدم&lt;br /&gt;- کجایی تو؟&lt;br /&gt;: من ؟ هیچی با بهروز اومدیم سینما بعد مدت ها ، الانم رفته بلیط بگیره&lt;br /&gt;-با بهروز؟&lt;br /&gt;: آره با بهروز و بدون بچه ها ، پیش دوستاشونن - کمی خندید&lt;br /&gt;سهراب در جوابش لبخند زد فقط&lt;br /&gt;: دیگه چه ها می کنی ؟ پیدات نیست مادر!؟&lt;br /&gt;مکثی کرد و نفس نسببتاً عمیقی کشید&lt;br /&gt;هیچ... ، قبل از اینکه  "ی" هیچی را بگوید سوزان حرفش را قطع کرد &lt;br /&gt;désolé sohrab* ، بهروز داره میاد نمی تونم ادامه بدم &lt;br /&gt;بعد باهم صحبت می کنیم خوب؟&lt;br /&gt;چاره ای جز گفتن ok نبود.&lt;br /&gt;- ok&lt;br /&gt;:salute boy و قطع کرد&lt;br /&gt;سهراب بعد از چند ثانیه مکث گوشی را از کنار گوشش پایین آورد و داخل جیب نسبتاً گشاد شلوارش انداخت&lt;br /&gt;توانایی انجام هیچ کاری را نداشت&lt;br /&gt;نه می توانست پایش را از زمین بکند و قدمی بردارد &lt;br /&gt;نه می توانست سرش را بچرخاند و به دور و برش نگاه کند &lt;br /&gt;نه می توانست دستش را در جیبش فرو کند &lt;br /&gt;نه حتی می توانست بیفتد&lt;br /&gt;بالاخره قفل نگاهش را باز کرد - یا شایدم شکست و نگاهش را کمی چرخاند &lt;br /&gt;نگاه کرد&lt;br /&gt;هرچه بود دود بود و آدم&lt;br /&gt;آدم هایی که چشم هایشان به غایت گشاد بود اما نمی دیدند - تند تند قدم بر می داشتند اما به زمین چسبیده بودند ، به زمین گرم  و چسبناک&lt;br /&gt;همین هر چی بود همین بود&lt;br /&gt;و برج میلادی که نوکش به زور دیده می شد و دماوندی که خیلی وقت بود دیگه دیده نمی شد.&lt;br /&gt;نسیم خنک بهاری میان موهایش که حالا دیگر بلند  نبودند پیچید - شاید 10 سالی میشد که جریان هوا را روی پوست سرش حس نکرده بود&lt;br /&gt;الان اما چند ماهی میشد که وقتی دستش را به سرش می کشید انگشت هایش در مو هایش گیر نمی کردند &lt;br /&gt;کیفش مشکی رنگش را که رنگ کهنگی بخودش گرفته بود  روی دوشش جابجا کرد&lt;br /&gt;کیفش هم خیلی سبک تر شده بود &lt;br /&gt;نهایت چیزی که درونش می شد پیدا کرد کتابی بود که هرگز ورق نمی خورد و دوربینی که صدای شاترش شنیده نمی شد &lt;br /&gt;گاهی پاکت سیگاری که تند تند خالی می شد و شیشه ادکلنی با بوی تند و سنگین&lt;br /&gt;دست ها را به سینه زد و به زحمت شروع به قدم زدن وسط پیاده رو کرد &lt;br /&gt;سرش رو به پایین بود قدم هایش نسبتاً بلند بودند اما آهسته قدم بر می داشت &lt;br /&gt;با نگاهش کفش های رهگذر ها را چند سانتی تعقیب می کرد و سعی می کرد از روی کفش هایشان خوشکلی یا بی ریخت بودنشان را حدس بزند&lt;br /&gt;به چهارراه رسید &lt;br /&gt;: پیاده میرم .... 4 3 کیلومتر که بیشتر نیست&lt;br /&gt;شاید سیگاری و شاید .... بد نیست خوبه دیگه&lt;br /&gt;از خیابان رد شد و به سمت خانه به راه افتاد&lt;br /&gt;چند صدمتری تا دکه روزنامه فروشی مانده بود - سرعتش را کمی زیاد کرد &lt;br /&gt;به دکه رسید ... سیگار همیشگی.... فروشنده همیشگی ... دیالوگ همیشگی&lt;br /&gt;فقط اینبار کسی نبود که ساعت را از او بپرسد و او هم در جوابش بگوید : ten to ten&lt;br /&gt;سیگارش را روشن کرد و به راه افتاد&lt;br /&gt;نسبتاً کند راه می رفت گاهی انقدر کند که از حرکت باز می ایستاد &lt;br /&gt;سیگار کشیدن هیچ لذتی برایش نداشت نه گیجش می کرد ، نه از بیرون دادن دودش لذت می برد و نه حتی پر حرفش کرده بود &lt;br /&gt;قدم زدن هم همینطور&lt;br /&gt;برداشتن هر گام و دوباره گذاشتنش روی زمین برایش از بیدار شدن های 4:55 صبح هم سخت تر بود &lt;br /&gt;آدم های پیاده رو هم که کمکی نمی کردند ، نظری بر نمی گرداندند &lt;br /&gt;باورش برایش سخت بود که زمانی یکی از تفریحاتش قدم زدن در پیاده رو های شهر بود ، بی هدف و بی برنامه بلند می شد می رفت به یکی از خیابان های شهر&lt;br /&gt;بدون اینکه تصمیم داشته باشد کجا و هر بار هم یکجا&lt;br /&gt;پارک وی ، کاخ ، ولیعصر ، هاشمی ، جمهوری ....&lt;br /&gt;با سرعت کم شروع به قدم زدن می کرد و عابران را ورانداز می کرد &lt;br /&gt;از فاصله ابرو و پلک هایشان و اندازه گوش ها و کوتاهی بلندی مژه هایشان و کفش هایشان تا تکه کلام ها  و دیالوگ های روزانه و غذایی که شب قبل&lt;br /&gt;خورده بود و ... حتی گاهی - اگر طرف می ارزید - پیش آمده بود که تا اتاق خواب یک زوج هم همراهشان  پیش رفته بود و فیگور عشق ورزی&lt;br /&gt;و جملات عاشقانه - اروتیک و احیاناً انحرافات جنسی شان هم حدس زده بود &lt;br /&gt;البته همیشه هم اوضاع بر وفق مراد پیش نمی رفت و پسرک کم موی چشم آبی قصه ما گرفتار می شد گاهی&lt;br /&gt;این عادت پیاده رو روی را از 16 15 سالگی همراه خودش داشت&lt;br /&gt;کوچکتر که بود گاهی پیش آمده بود که گرفتار طعمه هایش شده بود و دل به صید های مونث خود باخته بود&lt;br /&gt;هر چند که در چنین لحظاتی نه صید نه صیاد هیچ کدام شبیه اسمشان نبودند &lt;br /&gt;یک بار که از پیش ادوین برمی گشت و خیابان کاخ را به سمت جنوب پیاده می رفت &lt;br /&gt;بعد از دیدن مذکرهای بیکار و الاف و یائسه های زنبیل به دست و بچه های سرگردان عصر های تابستانی&lt;br /&gt;یکباره به دختر دانشجویی برخورد کرده بود که مانتویش را مثل لباس کار نقاش های ساختمان غرق در نقطه های رنگارنگ کرده بود&lt;br /&gt;و آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود و عینکش را روی موهایش گذاشته بود ، دختر را در حال رد شدن از خیابان دیده بود و از چهره اش فقط کمی&lt;br /&gt;آن هم نیمرخ دیده بود ، آنچنان دختر نقاش شده بود و آنچنان خود را در رسیدن به او ناتوان دیده بود که تا چند هفته در همان روز و همان ساعت &lt;br /&gt;جلوی ساختمان دانشکده هنر دانشگاه آزاد حاضر می شد تا شانس خودش را دوباره امتحان کند و البته هر بار که باز می گشت &lt;br /&gt;-موفق یا نا موفق - شیفته تر و افسرده تر می شد.&lt;br /&gt;الان که بعد از چند سال یاد آن ماجرا و آن روزها می کرد &lt;br /&gt;خودش هم بخاطر نداشت که چه چیزی عشق دخترک را از سرش انداخته بود و سهراب را سر عقل آورده بود &lt;br /&gt;هر چند که حدس زدنش کار دشواری برایش نبود &lt;br /&gt;اکران فیلم جدید یکی از کارگردان های محبوبش ، ارائه یه مدل جدید از کمپانی اتومبیل ساز محبوبش یا یک دعوای مفصل با خواهر محبوبش &lt;br /&gt;درست که بعد ها هر وقت از این ماجرا یا مواردی مثل آن یاد می کرد ، لبخندی مورب و تمسخر آمیز روی لب هایش نقش می بست و برایش لحظاتی شاد و مفرح&lt;br /&gt;به ارمغان می آورد اما چنین اتفاقاتی دقیقاً به یکی از عمیق ترین ضعف هایش اشاره داشتند &lt;br /&gt; بزرگتر که شد برای اینکه دوباره اسیر این رهگذرهای دلبر و بی رحم نشود سعی می کرد بجای اینکه با این ضعفش مبارزه کند&lt;br /&gt;و احیاناً از بین ببردش ، کاری کند که چنین موقعیت هایی برایش پیش نیاید &lt;br /&gt;مثلاً بجای استفاده از کفش های کتانی زیپ دار از وسایل نقلیه عمومی برای جابجایی استفاده کند &lt;br /&gt;یا اینکه این ولگردی هایش را با یک دوست تقسیم کند &lt;br /&gt;این کار هم بعد ها وقتی که داشت چای می نوشید و سعی می کرد برای دقایقی بجای رویا پردازی کمی خودش را تجزیه تحلیل کند ، خنده دار به نظرش&lt;br /&gt;رسیده بود . چه ، روزی را بخاطر آورده بود که با دوستی در یک  عصر بهاری برای دیدن  فیلم - فیلم برای خنده نه برای لذت - به عصر جدید رفته بود&lt;br /&gt;و وقتی فیلم تمام شده بود در میان انبوه زیبا رویان و عشاق که طیف عمده تماشاگران آن سینما را تشکیل می دادند ، دختری دیده بود &lt;br /&gt;بس رعنا و بس زیبا و بس جذاب و مهمتر از همه بس تنها که دیدنش و آرزوی با او بودنش چشم های سهراب را براق تر کرده بود&lt;br /&gt;چه سود اما که لذت دیدن و رویا پردازی دیری نپایید و جای خود را به اندوه و حسرت و هزار عقده سرباز کرده و نکرده داده بود&lt;br /&gt;چرا؟! چون اینبار هم پسرک بجای رویارویی با واقعیت لذت از رویا و خیالپردازی را انتخاب کرده بود و این در آن لحظه و لحظاتی از آن دست&lt;br /&gt;برابر بود با "غم".&lt;br /&gt;وجود دوست سینما رو هم عملا کمکی نبود . چون اصرار ها و ترغیب های او هم نمی توانست در واقعیت را برای سهراب باز کند &lt;br /&gt;بهرحال و با وجود همه این رنج ها و این مکث ها این عادت را هم مثل کلکسیون جا کلیدی هایش نگه داشته بود&lt;br /&gt;حالا اما چی؟&lt;br /&gt;در بعد از ظهر بهاری با نسیم دلنشینی که نه گرم بود نه سرد ، نه تند  می وزید و نه کند &lt;br /&gt;حوصله راه رفتن هم نداشت چه برسد به انرژی صرف کردن برای عابر هایی که لااقل در آن لحظه در صد بسیار زیادشان &lt;br /&gt;مثل کارگر های برده اهرام ثلاثه مصر بودند&lt;br /&gt;مذکر هایش بنفش پوست هلویی پوشیده بودند و مونث هایش پن کیک ارزان قیمت زده بودند و بوی هماغوشی های بیست دقیقه ای می دادند&lt;br /&gt;بی حوصلگی اش به دهان و لب هایش هم رسیده بود و لب پایینی اش را کج کرده بود . &lt;br /&gt;: لعنت!&lt;br /&gt;همه روحش پیش سوزان بود ، که نبود&lt;br /&gt;این لعنت هایی که اتفاقاً از خود سوزان گرفته بود ، چیزی نبود جز نمود بیرونی و عینی ناتوانی اش در تحمل و احیاناً تغییر این وضعیت&lt;br /&gt;که به شدت برایش تازگی داشت&lt;br /&gt;اما  تازگی اش بر خلاف همه چیزها و همه وقت های پیش از این نه تنها هیجان و لذتی برایش نداشت &lt;br /&gt;بلکه نفس کشیدنش را هم سخت کرده بود &lt;br /&gt;حرف های سوزان مدام در تکرار می شد&lt;br /&gt;نمی دانست توی گوشش بود یا توی کله اش یا توی روحش&lt;br /&gt;"اومدیم سینما با بهروز"&lt;br /&gt;"با بهروز" " سینما" "با بهروز اومدیم سینما"&lt;br /&gt;"بهروز" ، "بهروز" ، "بهروز"&lt;br /&gt;در آن عصر دل انگیز و  غیر قابل تحمل بهاری &lt;br /&gt;اولین باری بود که سایه سنگین " بهروز" را بالای سرش حس می کرد &lt;br /&gt;در آن مدتی که با هم بودند که مدت کمی هم نبود هرگز "بهروز" از یک اسم فراتر نرفته بود &lt;br /&gt;همیشه بهروز " خوب بود بد نبود"&lt;br /&gt;همیشه بهروز " تازه از سر کار آمده بود"&lt;br /&gt;همیشه بهروز " ماشین رابرده بود تعمیرگاه"&lt;br /&gt;همیشه بهروز " رفته بود خانه دوستش و شب دیر آمده بود"&lt;br /&gt;همیشه بهروز " بچه ها را از تولد دوستشان آورده بود"&lt;br /&gt;حتی گاهی  بهروز " بهروز" نبود و فقط یک ضمیر سوم شخص مفرد بود &lt;br /&gt;حالا اما سوزان با "بهروز" رفته بود سینما&lt;br /&gt;لحظه ای حرص وجودش را فرا می گرفت و لحظه ای بغض گلویش را&lt;br /&gt;مسخ شده بود توانایی انجام هیچ کار و فکر کردن به هیچ چیز و احساس کردن هیچ حسی را نداشت&lt;br /&gt;دیالوگ چند ثانیه ای اش با سوزان را مرور می کرد &lt;br /&gt;جز بی تفاوتی و شادی چیزی را درش پیدا نمی کرد &lt;br /&gt;و همین همه احساسات مزخرف را صد چندان می کرد &lt;br /&gt;اولین بار نبود که بی تفاوتی و شادی را در صدای سوزان یافته بود &lt;br /&gt;اما همیشه بی تفاوت به بهروز بود و خوشحال از بودن با سهراب&lt;br /&gt;و این بار دقیقاً بر عکس شده بود &lt;br /&gt;حتی این اولین باری هم نبود که سوزان به پسرک لا اقل در حرف زدن هایش بی تفاوت شده بود &lt;br /&gt;اما این با بهروز بودن بود که همه چیز را خراب تر می کرد &lt;br /&gt;حسادت بود یا عشق ؟ یا عشق و حسادت یکی بود &lt;br /&gt;یا تمامیت خواهی همیشگی اش&lt;br /&gt;یا احساس جا ماندن و جدا افتادن&lt;br /&gt;نمی دانست ، هیچ نمی دانست&lt;br /&gt;: داره سوزانمو ازم می گیره!؟&lt;br /&gt;اشک در چشم هایش آبی اش که بعضی ها بهش گفته بودند معصوم بعضی نافذ و عده ای موذی ، حلقه زد &lt;br /&gt;سهراب بیست و چند ساله حالا شبیه پسر بچه های 17 ساله شده بود که اولین عشق کوچه های خاکی که بوی سیب سبز و قطره های باران می داد &lt;br /&gt;توسط دیگری که احتمالاً از همبازی های بعد از ظهر های داغ تابستان  و شریک بد وبیراه شنیدن های مردم آزاری هایش بود ، غر زده شده بود&lt;br /&gt;هرگز انقدر احساس ناتوانی در داشتن یک نفر نکرده بود &lt;br /&gt;احساس اینکه معشوق با دیگری سر بر می گرداند و شروع می کنند به قدم زدن&lt;br /&gt;لحظه ای اشک به چشم هایش می آورد و لحظه ای غضب&lt;br /&gt;واقعاً دیگر به هیچ چیز نمی توانست فکر کند &lt;br /&gt;مطلقاً هیچ چیز &lt;br /&gt;و تنها چیزی که می دانست این بود که برای رسیدن به خانه&lt;br /&gt;باید می گفت " مستقیم"&lt;br /&gt;از پیاده رو به کنار خیابان آمد &lt;br /&gt;نسبتاً شلوغ بود - اما کسی قصد سوار کردنش را نداشت&lt;br /&gt;خیره شده بود به راننده ها - سرد و سخت نگاه را به نگاهشان گره می زد &lt;br /&gt;چشم های جوان ، نگاه های پیر ، چشم های درنده چشم های خسته&lt;br /&gt;نگاه های سنگی ، چشم های تنگ ، چشم های پررنگ ، نگاه های کم رنگ&lt;br /&gt;از معدود دفعاتی بود که ابایی از گره انداختن نگاهش در نگاه دیگران نداشت&lt;br /&gt;گستاخ و سرد نگاه می کرد &lt;br /&gt;دو سه تا از ماشین ها چراغ دادند &lt;br /&gt;اعتنا نکرد و همچنان ایستاد &lt;br /&gt;لجش گرفته بود &lt;br /&gt;لج همه راننده هایی را داشت که بخاطر هیچ، خیابان را شلوغ  کرده بودند&lt;br /&gt;درست مثل بچه ها &lt;br /&gt;کجی دهانش بیشتر شد ، پاهایش شل شدند&lt;br /&gt;چراغ داد&lt;br /&gt;: مستقیم &lt;br /&gt;جلو خالی بود&lt;br /&gt;عقب نشست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;صدای چرخاندن کلید در کل 4 طبقه پیچید&lt;br /&gt;کلید را عوض کرد ، کفش را با آنکه تمیز بود چند بار به جلو دری نیم دایره ای کنفی کوباند&lt;br /&gt;چشم هایش را بست&lt;br /&gt;نفس عمیقی کشید &lt;br /&gt;در را باز کرد و چشم هایش را هم&lt;br /&gt;: سلام&lt;br /&gt;- سلام&lt;br /&gt;&lt;سلام&lt;br /&gt;&gt;سلام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بیا پسر جون ببینم &lt;br /&gt;اینارو هم بگیر یه دستی روشون بکش &lt;br /&gt;انتظار هیچ کلمه ای را در هوای خنک آنوقت شب حیاط نمی کشید&lt;br /&gt;سرش را بالا آورد &lt;br /&gt;فرح بود با چکمه هایش که دستش گرفته بود&lt;br /&gt;رو به سهراب و ژاکت آبی رنگش را با دست دیگرش دور خود گرفته بود&lt;br /&gt;- بگیر دیگه بچه جون یخ کردم&lt;br /&gt;- یه واکس بهشون بزن می خوام برشون دارم&lt;br /&gt;: بده عمه ت واکس بزنه حیوون مگه من واکسی سر کوچه ام&lt;br /&gt;چند بار تچ تچ کرد : ببین ! باز بد حرف زدی&lt;br /&gt;آدم با خواهر گلش اینطور حرف نمی زنه  ، میگه چشم عزیزم چشم عمرم واکس که چیزی نیست بذار ناخوناتو برات سوهان بکشم&lt;br /&gt;بذار صبحونه ت رو برات بیارم تو تختت ، بذار پاهات رو برات تو آب گرم ماساژ بدم&lt;br /&gt;- بگیر دیگه سهراب دستم شکست&lt;br /&gt;تو سرباز شدی به یه درد ما نباید  بخوری؟!&lt;br /&gt;سهراب مات و مبهوت فقط به فرح نگاه می کرد &lt;br /&gt;قبل از اینکه جوابی برای فرح پیدا کند فرح گفت : سرکار ! بگیر  دیگه اذیت نکن&lt;br /&gt;: سرکار و زهر مار .صد بار بهت گفتم به من نگو سرکار &lt;br /&gt;- اِ خیله خوب ! بفرمایید بگیریدشون ژنرال دوگل&lt;br /&gt;سهراب به شدت از حرف خواهرش بر افروخته شده بود و به همان شدت هم سعی می کرد خودش را کنترل کند&lt;br /&gt;: بذارشون اینجا.&lt;br /&gt;فرح چکمه ها را گذاشت لب پله &lt;br /&gt;تشکر کرد ، دو تا بوس روی هوا برای برادرش فرستاد&lt;br /&gt;در را بست و رفت&lt;br /&gt;سهراب بعد از چند ثانیه تازه تکان خورد &lt;br /&gt;درست مثل اینکه pause شده باشد &lt;br /&gt;نفس نسبتاً عمیقی کشید &lt;br /&gt;اگه چند ماه پیش بود حتماً بخار زیادی از دهانش خارج می شد &lt;br /&gt;حالا اما فقط بوی cold candy چند ساعت پیشش را حس کرد &lt;br /&gt;کار واکس پوتین های خودش تقریباً تمام شده بود &lt;br /&gt;گذاشتشان کمی آنطرف تر&lt;br /&gt;نگاهی به چکمه های فرح که خودش اکثراً بهشان می گفت بوت ، انداخت&lt;br /&gt;: م م م تو اینا لابد خیلی دلربا می شه&lt;br /&gt;خنده اش گرفت ، همیشه بعد از گفتن دلربا یاد مربای به می افتاد &lt;br /&gt;و طبیعتاً نمی دانست که چرا این اتفاق می افتاد &lt;br /&gt;البته چند بار فرح این یاد آوری بی ربط را به انحرافات جنسی سهراب مرتبط کرده بود و سهراب هم &lt;br /&gt;این را به جای اینکه به حساب قدرت روانشناسی فرح بگذارد به حساب ذهن پلید و کثیف خواهرش گذاشته بود &lt;br /&gt;یکی از بوت ها را برداشت ، دستش را تا آرنج داخلش کرد &lt;br /&gt;فرچه را برداشت &lt;br /&gt;دو سه بار روی سطح نا مسطح واکس کوبید ، آرنج را کمی چرخاند  و فرچه را رویش کشید&lt;br /&gt;کارش که تمام شد پوتین های خودش و چکمه های فرح را با یک  دست و وسایل واکس را با دست دیگرش برداشت&lt;br /&gt;لامپ 100 جلوی در با نور پر کنتراستش خیلی به نظرش احمقانه می آمد آن را هم با دست چپش خاموش کرد و وارد خانه شد &lt;br /&gt;کفش ها و واکس را داخل جا کفشی گذاشت ، به طرف دستشویی رفت تا دست هایش را بشوید &lt;br /&gt;- دستت درد نکنه ( با لحن خاص همیشگی اش)&lt;br /&gt;: سرت بشکنه( با لحن خاص همیشگی اش)&lt;br /&gt;فرح پیش مادرشان و در اتاق آنها بود&lt;br /&gt;وارد اتاق شد  سمت میزش رفت و خودش را تقریباً روی صندلی پرت کرد &lt;br /&gt;کمی چرخید پاهایش را مثل کلانترهای امریکایی روی میز گذاشت ، دعا کرد وسایلی که زیر پایش مانده بودند بعداً هم قابل استفاده باشند &lt;br /&gt;صدای ماشین ها مثل همیشه از بیرون می آمد و صدای تلویزیون که از اتاق بغلی می امد و اینها برایش حکم سکوت داشتند &lt;br /&gt;چون همیشه بودند - مخصوصاً ماشین ها که حتی در نیمه های شب ، حدود ساعت 4 3 هم نمی شد بطور مطلق از شرشان در امان بود&lt;br /&gt;حال می توانست صدای معکوس کشیدن های کامیون های حمل کلر باشد یا کارناوال احمق های بدرقه کننده عروس و داماد &lt;br /&gt;یا جوان های مثل خودش شب زنده دار و البته نه مثل خودش خوشحال&lt;br /&gt;گاهی فکر می کرد انقدر به این صداها عادت کرده که قرار گرفتن در یک جای مطلقاً ساکت برایش آزار دهنده خواهد بود &lt;br /&gt;هر چند ، بیشتر که فکر می کرد می دید بعد از مدتی به آن هم میشد عادت کرد &lt;br /&gt;به هر چیزی می شد عادت کرد &lt;br /&gt;به طعم مارلبروی پایه بلند &lt;br /&gt;به بوی سوختن نان در توستر&lt;br /&gt;به بخار داغ داخل حمام&lt;br /&gt;به باریدن باران درست بعد از شستن ماشین&lt;br /&gt;به داس های واژگون شده بیکار چطور؟&lt;br /&gt;ها؟!؟ نه به اون نباید عادت کرد ، باید ایمان  آورد.&lt;br /&gt;سربازی چی؟&lt;br /&gt;به این لعنتی هم میشه عادت کرد ؟&lt;br /&gt;به 4:55 پاشدن هایش &lt;br /&gt;به تو ماشین خوابیدن هایش&lt;br /&gt;به کار نداشتن هایش و خستگی هایش&lt;br /&gt;به بندری خوردن هایش &lt;br /&gt;به به پنج شنبه دلخوش کردن هایش و از شنبه متنفر بودن هایش&lt;br /&gt;میشه؟&lt;br /&gt;عادت کرده ام من؟&lt;br /&gt;باید عادت کنم؟&lt;br /&gt;یاد روزهای آموزشی اش افتاد 5 4 ماه بیشتر از آن وقت نگذشته بود &lt;br /&gt;چقدر اما دور بنظرش می آمد&lt;br /&gt;دور تر از مسافرت های دوران کودکی اش&lt;br /&gt;دور تر از قبول نشدنش در کنکور&lt;br /&gt;و حتی دور تر  از دیدن آبی و عاشق شدنش به بینوش&lt;br /&gt;برای بخاطر آوردن آدم ها و اتفاق هایی که چند ماه بیشتر ازشان نگذشته بود مجبور بود فشار زیادی به حافظه اش بیاورد &lt;br /&gt;و در نهایت حاصلش چیزی نبود جز یک تصویر محو و گنگ و مجموعه ای از صداهای در هم آمیخته&lt;br /&gt;حتی احساسات،&lt;br /&gt;شدید ترین احساسات تلخ و دلپذیری که در ان دو ماه تجربه شان کرده بود و برایشان از روحش گذاشته بود ، حالا از بوی عطر یک هفته پیش فرح هم&lt;br /&gt;رقیق تر شده بودند &lt;br /&gt;آدم هایی که همراهشان لحظه گذرانده بود ، خندیده بود ، عصبانی شده بود ، فحش داده بود و حتی در یک مورد تا مرز اشک ریختن هم پیش رفته بود ،&lt;br /&gt;حالا اگر خودش با این فراموشی مقابله نمی کرد ، غریبه هایی بودند که فقط اسمشان را می دانست و احتمالاً تصویری شبیه تصویر آسمان در کاسه  آب&lt;br /&gt;حتی سختی ها هم رنگ باخته بودند &lt;br /&gt;وقتی که ساعت 4:30 4 از پادگان خارج می شد &lt;br /&gt;در بد رنگ ترین و کثیف ترین  خیابان های شهر به طرف خانه راه می افتاد به طرف خانه می آمد&lt;br /&gt;هیچ نکته مثبتی همراهی اش نمی کرد &lt;br /&gt;از زود تاریک شدن هوا و آسمان ابری گرفته تا متروی به غایت شلوغ و صف های طولانی تاکسی&lt;br /&gt;شب ها زود خوابیدن و صبح ها زودتر بیدار شدن &lt;br /&gt;روی همه شان چند سانت که نه ، چندین میلی متر غبار نشسته بود &lt;br /&gt;آن زمان فکر می کرد بعد از یادآوری این لحظه ها ، تمام شدنشان و اینکه الان درشان قرار ندارد احساس آرامش و لذت بی نظیری خواهد کرد &lt;br /&gt;اما از  آن هم خبری نبود &lt;br /&gt;سختی ها گذشته بودند و جای خودشان را به روزمرگی ها و بیهودگی ها و تکرار داده بودند &lt;br /&gt;تکرار تکرار تکرار&lt;br /&gt;تکرار بیدار شدن&lt;br /&gt;تکرار سخت بیدار شدن&lt;br /&gt;تکرار لباس پوشیدن &lt;br /&gt;تکرار بستن بند پوتین &lt;br /&gt;تکرار چسباندن کارت به سینه&lt;br /&gt;تکرار توی صف ایستادن&lt;br /&gt;تکرار جواب های فرمانده را دادن&lt;br /&gt;تکرار سلام ها و صبح بخیر ها &lt;br /&gt;تکرار به مسجد رفتن ها و نماز نخواندن ها &lt;br /&gt;تکرار به سخره گرفتن ها و خندیدن ها &lt;br /&gt;تکرار احساس باد روی صورت موقع برگشت به خانه&lt;br /&gt;تکرار نهار خوردن&lt;br /&gt;تکرار احساس خستگی&lt;br /&gt;تکرار تصمیم گرفتن ها و عمل نکردن ها &lt;br /&gt;تکرار جا ماندن ها &lt;br /&gt;تکرار درس نگرفتن از تکرار &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;تکرار تکرار&lt;br /&gt;یاد وقتی که بعد از ظهر ها از میدان رژه به یگان بر می گشتند افتاد &lt;br /&gt;همه اسلحه بدوش و بی نظم خسته از چندین و چند بار رژه رفتن و تحمل غرولند های فرمانده ، مثل لشکر از جنگ برگشته خیس و فرسوده&lt;br /&gt;سمت یگان برمی گشتند &lt;br /&gt;نمی دانست چرا&lt;br /&gt;اما همیشه لحظه ای را تصور می کرد که ناگهان فرمان حمله صادر می شد و این لشکر خسته مجبور می شد گلنگدن تفنگ هایش را بکشد &lt;br /&gt;و به سمت دشمن هجوم ببرد و دقیقاً در همان لحظه یاد غلاف تمام فلزی استاد و سکانس آغازین نجات سرجوخه رایان می افتاد&lt;br /&gt;که گوشت و پوست آدم ها مثل گوجه فرنگی هایی که با تیرکمان سوراخ می شوند از بدنشان بیرون می پرد و آدم ها مثل بوفالوهای وحشی&lt;br /&gt;یکی یکی روی زمین میان انبوه گرد و خاک می افتند &lt;br /&gt;و خونشان گل می شود از خاک &lt;br /&gt;و زیر لژ پوتین های آدم هایی  له می شوند که قربانی قدرت طلبی کسانی هستند که هر 10000 هزار نفر را به شکل یک اسلحه آماده شلیک می بینند &lt;br /&gt;اسلحه ای که گوشت و پوست را به هم می پیچاند  و استخوان را  سوراخ می کند &lt;br /&gt;سینه های صاف و نا صاف - تیره و روشن &lt;br /&gt;سینه های که  خدا می داند هر کدامشان چند بار پناهگاه گونه ای خسته و عاشق بوده اند و چند بار خیس شده اند از اشک های خیس عاشق&lt;br /&gt;وحالا گلوله داغ  گلوله داغ چرخان نوک تیز ، همه صافی ها و ناصافی ها را و همه  خستگی ها و درد ها را پاره می کند و می شود صدای فیس اشک ها را شنید&lt;br /&gt;وقتی که گلوکه بخارشان می کند&lt;br /&gt;سنگرهای تاریک و خیس صورت های عرق کرده و خاک گرفته ، موهای گره خورده ، قوطی کنسروهای مچاله شده &lt;br /&gt;تقریباً هر بار که از تمرین رژه بر می گشتند همه این ها را با خود مرور می کرد &lt;br /&gt;نه دلیلش را می دانست نه منشاء شان را &lt;br /&gt;با اینکه تلخ بودند و خشن اما مرور کردنشان احساس خوبی بهش می داد . این هم برایش تعجب آور بود اما مثل خیلی چیزهای تعجب آور دیگر&lt;br /&gt;هرگز دنبال دلیلش نرفته بود.&lt;br /&gt;نگاهش به چند کتاب داخل کتابخانه اش افتاد که به صورت افقی روی بقیه کتاب ها قرار گرفته بود و قرار بود مطالعه شان کند &lt;br /&gt;تا کاری را که پارسال نتوانسته بود در عرض 7 ماه انجام دهد امسال در 3 ماه انجام دهد &lt;br /&gt;نمی دانست کار درست چیست؟&lt;br /&gt;اینکه پشت میز بنشیند و کتاب های چند صد صفحه ای مطالعه کند یا اینکه یک روز بعد از ظهر به شرکت دوستش برود و راجع به همکاری های آینده صحبت کند &lt;br /&gt;و در عمل هیچ کدام این ها را انجام نمی داد &lt;br /&gt;در عوض چیز های دیگری دوست داشت&lt;br /&gt;دوست داشت به گوش سمت راستش یک حلقه نقره  ای خیلی نازک آویزان کند &lt;br /&gt;فکر می کرد حالا که فرم صورتش را به اجبار عوض کرده پس بهتره همه تلاشش را انجام دهد تا این فرم جدید هرچه بهتر روی صورتش اجرا شود &lt;br /&gt;موهای کوتاه تیغ تیغی با ته ریش های تیز&lt;br /&gt;حلقه نقره ای روی گوش و زنجیرش که از قبل روی گردنش بود&lt;br /&gt;با بلوز یقه گرد و چشم های آبی&lt;br /&gt;این دقیقاً چیزی بود که دوست داشت باشد &lt;br /&gt;اما فقط دوست داشت &lt;br /&gt;فاصله نه چندان زیاد اما بسیار عمیقی تا عملی کردن این خواسته وجود داشت &lt;br /&gt;از واکنش های خانواده و افراد فهیم کوچه و خیابان گرفته&lt;br /&gt;تا سوراخ کردن لاله گوش و بدوش کشیدن مرارت های هزار تجربه نکرده &lt;br /&gt;اما انقدر بی انگیزه بود که حتی حوصله دور خیز کردن و پریدن از این شکاف چند متری را هم نداشت &lt;br /&gt;گاهی میل شدیدی به آموختن دانش و ادامه تحصیل پیدا می کرد و گاهی همان 5 سال دانشگاه رفتنش هم به نظرش بیهوده می رسید &lt;br /&gt;در نیمه باز اتاق باز شد &lt;br /&gt;فرح بود با فنجان پر از قهوه  سهراب &lt;br /&gt;و دو حبه قند کج و کوله &lt;br /&gt;- تلخ مثل زهر مار&lt;br /&gt;سهراب انقدر احساس دلپذیری پیدا کرده بود که نزدیک بود گریه اش بگیرید &lt;br /&gt;نه دیگه پسر لوس بازی در نیار - این را با خودش گفت&lt;br /&gt;لبخندش آنقدر عمیق بود که میشد نهایت رضایت را تا ته وجود سهراب درش دید&lt;br /&gt;پاهایش را از روی میز پایین گذاشت &lt;br /&gt;فرح فنجان را کنار چراغ مطالعه گذاشت و قند ها را کنار فنجان&lt;br /&gt;سهراب دست هایش را باز کرد &lt;br /&gt;فرح چشمکی شیطنت آمیز زد و سرش را به علامت نفی تکان داد&lt;br /&gt;سهراب چشم هایش را به علامت التماس ریز کرد &lt;br /&gt;فرح دست هایش را روی زانویش گذاشت و خم شد &lt;br /&gt;سهراب فرح را در آغوش گرفت و محکم به طرف خودش کشید &lt;br /&gt;آنقدر محکم که دخترک نزدیک بود بیفتد&lt;br /&gt;عاشق بو کردن فرح بود &lt;br /&gt;بوی همیشگی را می داد به همراه تلخی قهوه&lt;br /&gt;چند ثانیه طول کشید&lt;br /&gt;- سهراب کمرم شکست&lt;br /&gt;دست هایش را رها کرد &lt;br /&gt;دخترک دستی به کمر زد و قامت راست کرد &lt;br /&gt;سهراب با خودش : اگه یه روز فقط یه دلیل واسه از موندن تو این برزخ داشته باشم اون بدون شک&lt;br /&gt;دیدن لب ها و لبخند های تو اِ&lt;br /&gt;به سبک سریال های ارزشی دهه شصت : ممنون خواهرم&lt;br /&gt;فرح وانمود کرد که چادر سرشه از سهراب رو گرفت و با صدای آرام پاسخ داد : قابل شما رو نداره آقا سهراب&lt;br /&gt;- فرح چراغارو عوض کن لطفاً&lt;br /&gt;و این یعنی لامپ های تنگستن خاموش و مهتابی ها روشن&lt;br /&gt;فرح چراغ ها را عوض کرد در را بست و رفت&lt;br /&gt;لپ تاپش را از hybernate  در آورد&lt;br /&gt;هدفون های mp3 player  اش را کند و به لپ تاپش زد&lt;br /&gt;baruqe.mp3&lt;br /&gt;دابل کلیک&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;صدای فلوت جادویی باخ.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;پیاده روی آن دست خیابان خلوت تر بود ، همیشه خلوت تر بود &lt;br /&gt;سیگار روی لبش دو سه تا ماشین را رد کرد و به آن سمت خیابان رفت&lt;br /&gt;پک نسبتاً عمیقی به سیگار زد ، سیگار را در دستش گرفت و راه افتاد&lt;br /&gt;طعم پر شدن دندانش را که چند دقیقه پیش انجام شده بود  هنوز حس می کرد &lt;br /&gt;طعم خوشایند نبود&lt;br /&gt;دود سیگار کمی ملایمش می کرد &lt;br /&gt;چند مدت می شد که از دندانپزشکی بیزار شده بود ، اینبار هم فقط برای خلاص شدن از شر بلایی به اسم اندو بود&lt;br /&gt;که حاضر شده بود پایش را در مطب دندانپزشکی بگذارد&lt;br /&gt;صدای مته را هنوز توی گوشش حس می کرد &lt;br /&gt;نفرتش به دندانپزشکی متعجبش می کرد &lt;br /&gt;چون یاد بچگی اش می افتاد که  وقتی برای اولین بار به دندانپزشکی رفته بود انقدر زیر دست دکتر آرام و بی سر وصدا&lt;br /&gt;نشسته بود که دکتر بخشی از ویزیت خود را بهشان تخفیف داده بود&lt;br /&gt;با مادرش رفته بود &lt;br /&gt;ولی حالا در دهه سوم زندگی ش از دندانپزشکی بیزار بود &lt;br /&gt;داشت از سیگار کشیدنش لذت می برد . از معدود دفعاتی بود - مخصوصاً این اواخر که از سیگار کشیدنش لذت می برد&lt;br /&gt;این چند وقت سیگار کشیدن هایش زیاد شده بود ، زیاد تر از هر وقت دیگری و به همان اندازه هم لذت بردن هایش از سیگار کم شده بود &lt;br /&gt;دو پک پشت سر هم زد احساس گیجی کرد نیکوتین را در تک تک سلول هایش حس کرد &lt;br /&gt;لبخند زد&lt;br /&gt;آنروز - آنجا در آن پیاده روی خلوت اما سیگار کشیدنش مثل  گذشته شده بود &lt;br /&gt;یاد آن شبی افتاد که نیمی از شهر را به دنبال یک نخ سیگار طی کرده بود &lt;br /&gt;اما دریغ از یک دکه باز  و دست آخر هم مجبور شده بود یک نخ سیگارش را از یک داروخانه شبانه روزی تهیه کند &lt;br /&gt;چشم های گشاد شده صندوقدار را دقیقاً بخاطر داشت وقتی که داخل داروخانه شده بود و پس از سلام و خسته نباشید &lt;br /&gt;سهراب به جای دادن نسخه به او ، از وی تقاضای یک نخ سیگار کرده بود و بعد ساکت ایستاده بود وسط داروخانه میان نگاه های متعجب &lt;br /&gt;و کمی بدبین صندوقدار و نسخه پیچ ها&lt;br /&gt;و صندوقدار میانسال که دست را در جیب راست  شلوار خاکستری اش برده بود و پاکت سیگار را به سهراب تعارف کرده بود &lt;br /&gt;سهراب پس از گرفتنش یک نخ سیگار برداشته بود و پاکت را روی میز شیشه ای کنار صندوق گذاشته بود &lt;br /&gt;و بعد دو بار با فاصله و هر بار آرام گفته بود "ممنون"&lt;br /&gt;و از داروخانه خارج شده بود &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سرعت قدم زدنش را کم کرد تا قبل از رسیدن به خانه سیگارش تمام شده باشد نزدیک خانه شد&lt;br /&gt;آخرین پک را زد با انگشت سبابه و شست دست راستش سیگار را نیم دور پیچاند  و به هوا پرت کرد &lt;br /&gt;سرعت قدم زدنش را زیاد کرد جلوی در خانه ایستاد دو سه مرتبه کفش هایش را جلوی در کوبید &lt;br /&gt;کلید انداخت و وارد شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;------------&lt;br /&gt;*متاسفم سهراب&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;پ.ن. : این قصه   اینجا نمی بود ، اگر Ss نبود &lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;87/3/4&lt;br /&gt;8 شب&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2249483785551666681?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2249483785551666681/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2249483785551666681&amp;isPopup=true' title='21 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2249483785551666681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2249483785551666681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/07/miraclefourteen.html' title='miracle(fourteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-1979234629065754762</id><published>2008-05-11T23:49:00.001+04:30</published><updated>2008-09-11T00:00:47.833+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='underscore'/><title type='text'>underscore nineteen</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;آدم مبتلا میشه - درست وقتی که فکرشو نمی کنه - درست وقتی به هیچ موجود زنده و مرده ای&lt;br /&gt;احساس تعلق نمی کنه ، مبتلا میشه&lt;br /&gt;امان...امان از مبتلا شدن ... امان از این دل&lt;br /&gt;که عینک زدن و سیگار کشیدن و بستن شال سیاهش یه درده و &lt;br /&gt;خوردن سیب زمینی سرخ کرده و تقسیم کردن پیاده رو ها  با دیگری و &lt;br /&gt;منتطر ماندن ها یه طرف&lt;br /&gt;انسان ... انسانِ محکوم به تنهایی و ناتوان از تحملش&lt;br /&gt;برای فرار از تنهاییش پناه می بره به یه تنهای دیگه و نمی دونه...&lt;br /&gt;... نمی دونه که فقط .... فقط قراره تنها تر بشه&lt;br /&gt;مزحرف میگم نه؟&lt;br /&gt;حتی دونستنش هم چیزی رو عوض نمی کنه&lt;br /&gt;وقتی بدونی قراره باز هم همین سیب رو گاز بزنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-1979234629065754762?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/1979234629065754762/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=1979234629065754762&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/1979234629065754762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/1979234629065754762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/05/underscore-nineteen.html' title='underscore nineteen'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7615521605794914981</id><published>2008-04-09T20:23:00.003+04:30</published><updated>2008-04-09T20:27:00.839+04:30</updated><title type='text'>ژولیت ، شراب ، چوب بلوط</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt; جوونتر که بودم به یه کافه می رفتم...یه خانوم مسن ، مسن که نه میانسال اونجارو اداره می کرد...سفارش من همیشه یکی بود : قهوه فرانسه بدون شیر و شکر&lt;br /&gt;خانوم صاحب کافه دیگه می دونست که من چی می خورم برای همین هر بار که می رفتم بدون اینکه ازم بپرسه فنجون قهوه رو به همراه لبخندی شیرین برام می اورد&lt;br /&gt;اون من رو به اسم کوچیک صدا میزد و من هم اون رو ژولیت صدا میزدم&lt;br /&gt;یه روز که ژولیت فنجون قهوه ام رو برام آورد&lt;br /&gt;بهش گفتم...با لبخند گفتم... نه ژولیت امروز چای می نوشم&lt;br /&gt;لبخند ژولی روی صورتش محو شد&lt;br /&gt;قهوه را برد و برام چای آورد&lt;br /&gt;از اون روز ژولی دیگه هرگز من رو به اسم کوچیک صدا نزد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;هنوز نمی دونم چرا اون روز تصمیم گرفتم چای بنوشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;-------------------------------------&lt;br /&gt;DZ and Ss ! thank you my friends&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7615521605794914981?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7615521605794914981/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7615521605794914981&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7615521605794914981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7615521605794914981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='ژولیت ، شراب ، چوب بلوط'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2278563035346210915</id><published>2008-03-31T14:41:00.001+04:30</published><updated>2008-03-31T14:43:41.577+04:30</updated><title type='text'>violet wall</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;وقتی با چند نفر نشستی ، می نوشی ، میگی ، می خندی&lt;br /&gt;بعد یکی از شیرینی بچه و لذت بچه دار شدن میگه&lt;br /&gt;از شب بیدار ماندن ها و کهنه شستن ها و ....&lt;br /&gt;و کلی لذت از همه ی این چیزایی که یه عده بهش میگن زندگی و یه عده ازش می نالند و &lt;br /&gt;یه عده ای هم احتمالا تحملش می کنن و یه عده هم بهش فحش میدن&lt;br /&gt;و تو نمی تونی بگی که حتی بهش فکر هم نمی کنی &lt;br /&gt;به ساختن یه موجود دیگه از خودت&lt;br /&gt;و هدیه کردن یه دنیا رنج بهش&lt;br /&gt;نمی تونی بگی اگه کسی موقع بدنیا آوردنت ازت اجازه گرفته بود....هرگز....هرگز این اجازه رو بهش نمی دادی&lt;br /&gt;حالا....حالا....حالا چی&lt;br /&gt;چطور می تونی بدون اجازه یه نفر دیگه رو بیاری بندازی وسط این دیگ&lt;br /&gt;که هی غل بزنه غل بزنه که یا بجوشه یا تو دیگ حل بشه&lt;br /&gt;که چی بشه؟&lt;br /&gt;تو از  تو خواب خندیدناش یا بابا بابا گفتناش یا دست های مثل عروسکش لذت ببری و بخودت ببالی&lt;br /&gt;که یکی درست کردی از خودت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;ه ه ه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آخه اینم شد کار &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;باور کن تقصیر من نیست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;باور کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2278563035346210915?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2278563035346210915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2278563035346210915&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2278563035346210915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2278563035346210915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/03/blog-post_31.html' title='violet wall'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-8173265935526784020</id><published>2008-03-29T02:33:00.002+04:30</published><updated>2008-03-29T03:48:41.198+04:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R-18q3PqhbI/AAAAAAAAAMo/FO4G62f7q18/s1600-h/10049965.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182935821999310258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R-18q3PqhbI/AAAAAAAAAMo/FO4G62f7q18/s400/10049965.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;دلخوشی&lt;br /&gt;واقعاً چاره ای هست جز دلخوشی ؟ برای نجات&lt;br /&gt;نجات از زندگی به زنده گی&lt;br /&gt;زندگی که 'ز' ش الان بیشتر هر وقت دیگه ای رنگ زنگ زدگی گرفته&lt;br /&gt;و زنگ زدنش توی گوش بیشتر از هر وقت دیگه ای آرامش رو میکشه&lt;br /&gt;آرامشی که اگه یه همچین وقتایی نبود به وجودش شک می کردم&lt;br /&gt;وقتی که قرار نیست هیچ وقت آروم بگیری&lt;br /&gt;باید دلتو خوش کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-8173265935526784020?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/8173265935526784020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=8173265935526784020&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8173265935526784020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/8173265935526784020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/03/blog-post_29.html' title='...'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R-18q3PqhbI/AAAAAAAAAMo/FO4G62f7q18/s72-c/10049965.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7373682463305200348</id><published>2008-03-20T01:25:00.004+03:30</published><updated>2008-03-20T01:32:26.541+03:30</updated><title type='text'>یک ِ یک</title><content type='html'>&lt;p dir = "rtl"&gt;&lt;br /&gt;همه چه خوشحالند&lt;br /&gt;میدونی من ... من هیچ وقت آروم نبودم&lt;br /&gt;آروم منظورم آرامشه....&lt;br /&gt;...آرامش&lt;br /&gt;آرامش که مثل یخ خنکه و مثل خواب سبک&lt;br /&gt;کاش می شد یکم خوشحال شد&lt;br /&gt;از این عوض شدن&lt;br /&gt;از بوی نم روزنامه &lt;br /&gt;از تخم مرغ های سفالی&lt;br /&gt;از بوی کفش نو&lt;br /&gt;از زبری پیراهن &lt;br /&gt;از پیاده روهای تنگ پر از تنگ&lt;br /&gt;از آدمای بیخود خوشحال&lt;br /&gt;از صدای شکستن پسته&lt;br /&gt;ازتکرار بی امان " سال نو مبارک"&lt;br /&gt;از تهران خلوت&lt;br /&gt;از آمدن....از رفتن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;حیف اما&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نمیشه&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آدما دارن تند تند راه میرن&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نگاه می کنم فقط&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;فقط&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;1/1&lt;br /&gt;1:32&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7373682463305200348?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7373682463305200348/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7373682463305200348&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7373682463305200348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7373682463305200348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='یک ِ یک'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7689447881279751783</id><published>2008-01-02T14:59:00.000+03:30</published><updated>2008-01-02T15:26:05.148+03:30</updated><title type='text'>tentative</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R3t3cZBHSsI/AAAAAAAAAMI/-JhVmatTBhY/s1600-h/61KAER88QALj.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5150841928463895234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R3t3cZBHSsI/AAAAAAAAAMI/-JhVmatTBhY/s400/61KAER88QALj.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#6666cc;"&gt;Superstition taking all of us for a ride&lt;br /&gt;Mimes overtaken by the signs of the Right&lt;br /&gt;The bombs are falling overhead with no sight&lt;br /&gt;While you are talking all detached, so tell us&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Where you're going to the bottom&lt;br /&gt;Do you hear us we are rotting?&lt;br /&gt;We're going down in a spiral to the ground&lt;br /&gt;No one, no one's gonna save us now!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ceremonies have killed religions for they provide&lt;br /&gt;The masked comforts to delusionals, they're all in fright&lt;br /&gt;The true believer's head was bathed in sunlight&lt;br /&gt;While you are walking all detached, so tell us&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Where you're going to the bottom&lt;br /&gt;Do you hear us we are rotting?&lt;br /&gt;We're going down in a spiral to the ground&lt;br /&gt;No one, no one's gonna save us now, not even god!&lt;br /&gt;No one saved us, no one's gonna save us&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Where do you expect us to go when the bombs fall?&lt;br /&gt;Where do you expect us to go when the bombs fall?&lt;br /&gt;Where do you expect them to go when the bombs fall?&lt;br /&gt;Where do you expect us to go when the bombs fall?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Superstition taking all of us for a ride&lt;br /&gt;Mimes overtaken by the signs of the Right&lt;br /&gt;The bombs are falling over our head with no sight&lt;br /&gt;While you are talking all detached, detached, detached, detached, detached,&lt;br /&gt;We're going down in a spiral to the ground&lt;br /&gt;No one, no one's gonna save us now! (not even god!)&lt;br /&gt;No one saved us, no one saved us&lt;br /&gt;No one saved us, no one's gonna save us now&lt;br /&gt;Where do you expect us to go when the bombs fall?&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7689447881279751783?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7689447881279751783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7689447881279751783&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7689447881279751783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7689447881279751783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2008/01/tentative.html' title='tentative'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/R3t3cZBHSsI/AAAAAAAAAMI/-JhVmatTBhY/s72-c/61KAER88QALj.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-7886053841108879202</id><published>2007-10-27T16:54:00.000+03:30</published><updated>2007-12-27T02:00:13.910+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(fourteen)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;- باید تا آخر هفته دفتر چه رو پست کنم&lt;br /&gt;: دفتر چه چی ؟&lt;br /&gt;- کلمات را شمرده و جدا جدا گفت : دفتر چه - اعزام - به - خدمت&lt;br /&gt;: Ah merde!&lt;br /&gt;- گفتی oh shit ؟&lt;br /&gt;: آره تو از کجا فهمیدی ؟&lt;br /&gt;- پسر لبخند کم رنگی زد - هاه چون منم اگه بودم همینو می گفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن هم انگار لبخند زد&lt;br /&gt;: که اینطور .. که اگه جای من بودی همینو می گفتی . دیگه اگه جای من بودی چی کار می کردی ؟! با یه پسره چشم آبی مو بلند هم دوست می شدی ! تخت خوابتو باهاش شریک می شدی ؟!&lt;br /&gt;پسر دستهایش زیر سرش بود و به سقف نگاه می کرد&lt;br /&gt;سه ثانیه بعد از اینکه سوال سوزان تمام شد , سرش را به سمت چپ چرخاند .&lt;br /&gt;با صدای آمیخته با خنکی و آرامش&lt;br /&gt;- هه هه هه&lt;br /&gt;بعد دوباره سرش را رو به سقف , به حالت اولش برگرداند&lt;br /&gt;- اگه جای تو بودم سعی می کردم یکم کمتر خودخواه باشم ... زیاد نه ها ! ...فقط یه کم ... لا اقل تو هماغوشی هام !&lt;br /&gt;سوزان سرش را نه ,چشمش را به راست چرخاند و به پسر که به سقف خیره بود , نگاه کرد&lt;br /&gt;: من خودخواه نیستم . توئی که هنوز یاد نگرفتی هماغوش و سکس جای گذشت و فداکاری نیست&lt;br /&gt;چشم هایش را رو به سقف بر گرداند .&lt;br /&gt;: البته خوب اشکالی نداره .. تو هنوز خیلی جوونی .. فرصت برای یاد گرفتن و کسب تجربه زیاد داری .. نه نه! اصلا غصه اش رو نخور !&lt;br /&gt;- فرصتی بشه , شما در حق ما مادری بکنی , تجربیات ای سالها تون رو در اختیار ما بذاری .&lt;br /&gt;زن صورتش را جمع کرد : لعنت به تو&lt;br /&gt;پسر لبخند موزیانه ای زد&lt;br /&gt;: تجربه هم تزریق کردنی نیست , عزیزم . باید خودت کسب کنی ... البته اگه عرضش رو داشته باشی !&lt;br /&gt;- تو هم لابد این چهار دهه عمری که از خدا گرفتی رو به تجربه کردن آدم های جور وا جور پرداختی !&lt;br /&gt;سوزان خواست چیزی بگوید . قبل از اینکه شروع به صحبت کند , سهراب حرف زدنش را قطع کرد .&lt;br /&gt;- این حریم خصوصی تو و من حق ندارم توش دخالت کنم okay , می دونم شروع نکن !&lt;br /&gt;این بار این زن بود که لبخنده موزیانه ای داشت .&lt;br /&gt;: خوبه که می دونی !!!&lt;br /&gt;- جدی سوزان , تا حا لا به این فکر کردی یکم کمتر خودخواه باشی ؟! به این فکر کردی که با خودخواهی کمتر هم میتونی زندگی کنی , هاه, به این فکر کردی ؟!&lt;br /&gt;سوزان لب پایین ا ش را بر گردان, مثل دختر بچه ها&lt;br /&gt;: م م م . خوب نه فکر نکردم . اما گمانم بشه زندگی کرد , اینطور که تو می گی . چی گفتی ؟ خودخواهی کمتر ؟ آره گمانم بشه اونطور هم زندگی کرد . حالا مگه اینطور زندگی کردن اشکالی داره ؟&lt;br /&gt;هاه ؟ تو مشکلی داری با خودخواهی من ؟!&lt;br /&gt;سهراب سرش را برگرداند&lt;br /&gt;- اگه داشته باشم , تو مشکلی داری با مشکل داشتن من ؟!&lt;br /&gt;: نه نه , اصلا جواب قشنگی نبود , پس بهت فرصت میدم عوضش کنی ... فیلمو پنج ثانیه بر می گردونم , عقب .&lt;br /&gt;دوباره دقیقا همان سوال را با همان بلندی صدا و با همان حرکات صورت تکرار کرد&lt;br /&gt;: تو مشکلی داری با خودخواهی من آ قای سهراب فروزش ؟&lt;br /&gt;سهراب سرش را برگرداند&lt;br /&gt;- خوش شانسی تو , که ندارم . دوباره سر به جای اولش برگردانده شد , رو به سقف !&lt;br /&gt;: داری میری سربازی ؟&lt;br /&gt;- آره گمانم دارم میرم سربازی .&lt;br /&gt;: چرا ؟&lt;br /&gt;- اساسا اینجا وقتی 18 سالت تمام میشه یا باید درس بخونی و یا بری سربازی , خوب من درس خوندم .. پنج سال ! وقتی درست تمام بشه یا باید ادامه بدی یا بری سربازی&lt;br /&gt;اگر هم خوش شانس باشی معاف میشی . .. مثل من اگه لوک خوش شانس باشی و از هیچ راهی نتونی دورش بزنی , باید بری سر بازی ! خوب من میخواستم&lt;br /&gt;ادامه بدم .. نشد . یعنی شاید هم می شد , نتونستم , شاید باید بیشتر می خوندم , به هر حال ..حتما باید برم سر بازی ... دور کلام قرمزی ..هه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن به فکر فرو رفته بود , سطح نگاهش روی سقف نشسته بود اما معلوم نبود که عمقش , کجاست .&lt;br /&gt;زن آهی کشید ... ه ه آره باید بری سربازی .&lt;br /&gt;- سیگار بکشیم .&lt;br /&gt;: نه , بوش میمونه شب خوابم نمی بره&lt;br /&gt;- پسر مکث کرد , با خودش آرام زمزمه کرد ... لعنت به تو , زن !&lt;br /&gt;زن اما شنید&lt;br /&gt;: میریم بیرون میکشیم , تازه سیگار برای سلامتیت خوب نیست پسر . چی می گفتی ؟ سیگار پدر ورزشه؟! لبخند زد&lt;br /&gt;سهراب هم لبخند کم رمقی تحویل داد&lt;br /&gt;- آره سیگار پدر ورزشه ! اما دختر از اونجا که رگه های سادیسم در من دیده شده ..الان من یه سیگار روشن می کنم تا با هم لذت ببریم . برای خواب , همیشه وقت هست , نیست ؟&lt;br /&gt;: god باز این پسره زد به سرش&lt;br /&gt;: سهراب نکن این کار رو !&lt;br /&gt;قبل از اینکه حرفش تمام شود سهراب بدون انکه نگاه کند با دست راست روی میز آباژور کنار تخت را جستجو کرد . پاکت سیگار و فندک را با همان دست یافت&lt;br /&gt;... اینجایین؟ ... پیداتون کردم&lt;br /&gt;یه نخ سیگار از پاکت برداشت و گوشه سمت راست لبش گذاشت .. روشن کرد&lt;br /&gt;پاکت سیگار را بدون نگاه کردن به کنار آباژور پرت کرد و فندک را کنار سیگار گذاشت&lt;br /&gt;سوزان با نگاهش تمام حرکات او را زیر نظر داشت&lt;br /&gt;سهراب پک نسبتا عمیقی به سیگار زد و سیگار را چند سانت بالاتر از لبش با دست راست نگه داشت&lt;br /&gt;چند لحظه بعد دود سیگار را از بینی به آرامی بیرون فرستاد&lt;br /&gt;کمی گذشت&lt;br /&gt;- اوه خاکسترش رو کجا بریزم , الان میریزه !&lt;br /&gt;نیم خیز شد و دستش را زیر سیگار گرفت&lt;br /&gt;سوزان که از کارهای سهراب خنده اش گرفته بود , همانطور درازکش دستش را زیر تخت برد و زیر سیگاری سرامیکی را بیرون کشید . از خالی بودنش مطمئن نبود . معمولا در اولین فرصت خالی اش می کرد و می شستش اما گاهی که فاصله سیگار کشیدن هایش کمتر می شد , مواقعی پیش می آمد که موقع برداشتن زیر سیگاری از زیر تخت با یکی دو تا ته سیگار که روی فیلتر سفید رنگشان اثر قرمز رنگ لب هایش مانده بود , مواجه می شد و آن وقت بود که همه لذت سیگار کشیدن تبدیل به یک عذاب می شد , چون از زیر سیگاری پر متنفر بود و مجبور بود دوباره راه تخت تا آشپزخانه را طی کند .&lt;br /&gt;گاهی مجبور شده بود این مسیر را در سرما و گرما, روشنی و تاریکی و حتی برهنه طی کند .&lt;br /&gt;این بار و در آن لحظه , تنها آرزوئی که داشت , خالی بودن زیر سیگاری بود .&lt;br /&gt;زیر سیگاری را بالا آورد و جلوی چشمهایش گرفت . لبخند رضایت روی لب های بدون آرایشش نقش بست . دست چپش را دراز کرد و زیر سیگاری را به طرف سهراب گرفت .&lt;br /&gt;: بیا بریزش تو این !&lt;br /&gt;سهراب چشمهایش برق زد و از جنب و جوش افتاد . نگاهش را درست به وسط مردمک های سوزان پرتاب کرد . لبخند زد . خم شد . زیر سیگاری را از سوزان گرفت و روی تخت بین هردویشان گذاشت .&lt;br /&gt;- اینطور بهتره دختر&lt;br /&gt;دوباره دراز کشید&lt;br /&gt;سوزان همچنان سر گرم تماشای سهراب بود&lt;br /&gt;روی دست راست لمیده بود و با دست چپ ملافه ای را که دور خود پیچیده بود , نگه می داشت .&lt;br /&gt;بعد از چند لحظه احساس خستگی کرد و به حالت قبل برگشت و باز به سقف خیره شد .&lt;br /&gt;سهراب متوجه سوزان شد&lt;br /&gt;صورتش را نزدیک صورت سوزان کرد . سوزان اما نگاهش را از سقف بر نداشت&lt;br /&gt;انگار که متوجه سهراب نشده باشد . سهراب سیگار را به گوشه چپ لب سوزان نزدیک کرد .&lt;br /&gt;- بیا&lt;br /&gt;سوزان نگاهش را لحظه ای از سقف کند و به سهراب خیره شد&lt;br /&gt;لحظه ای مکث کرد . سهراب با چشم به سیگار اشاره کرد و آرام سیگار را ,گوشه چپ لب سوزان قرار داد&lt;br /&gt;سوزان به سیگار پک زد . عمیق . اما نه به عمق پک پسر .&lt;br /&gt;صدای سوختن سیگار به گوش هر دویشان رسید&lt;br /&gt;زن نیمی از دود را بیرون فرستاد و نیم دیگر را روانه ریه هایش کرد&lt;br /&gt;سهراب برای اینکه زن از دود سیگار اذیت نشود , سیگار را دور نگه داشت .&lt;br /&gt;چند ثانیه بعد , زن دود را به آرامی و با مکث از بینی اش خارج کرد .&lt;br /&gt;پسر در حالیکه با دستش به سختی سیگار را از زن دور نگه داشته بود , با لبخند&lt;br /&gt;بسیار کم رنگی به سوزان نگاه می کرد .&lt;br /&gt;سوزان نگاهش اما به سهراب نبود , نگاهش دور بود . خیلی دور .&lt;br /&gt;خیلی دور تر از پنجره فلزی اتاق و آسمان خاکستری شهر .&lt;br /&gt;سهراب دستش را آرام بالا آورد و با انگشت اشاره اش چند تار از موهای نا مرتب و درهم سوزان را که روی گونه اش ریخته بود , به آهستگی به پشت گوشش برد .&lt;br /&gt;بعد انگشت اشاره اش را از پشت گوش سوزان به آرامی به پایین لغزاندو به کنار گردنش رسید&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را چند درجه به سمت سهراب چرخاند . این بار سهراب به او نگاه می کرد . نگاهش روی گوشش بود&lt;br /&gt;: چقدر طول می کشه ؟&lt;br /&gt;امیدوار بود سهراب نپرسد , چی چقدر طول می کشه.&lt;br /&gt;سهراب هم قصد داشت تا همه امیدهای او را بر آورده کند.&lt;br /&gt;- چی ...سربازی ؟ نمی دونم فکر کنم بیست ماه , اگه زیادش نکنن&lt;br /&gt;زن آرام با خودش تکرار کرد : بیست ماه !&lt;br /&gt;: ه ه ..خیلی زیاده که .&lt;br /&gt;باز نگاهش می کرد سهراب . از لبخند روی صورتش , خبری نبود .&lt;br /&gt;- آره خیلیه . وقتی برگردم به عدد سال 2 تا اضافه شده .&lt;br /&gt;فکر کن 2 سال .&lt;br /&gt;زن چیزی نگفت . پک زد فقط . یک پک نسبتا طولانی&lt;br /&gt;پسر خاکستر سیگار را که داشت می ریخت , داخل زیر سیگاری تکاند و سیگار را داخلش گذاشت .&lt;br /&gt;زیر سیگاری را کمی دور تر از هر دویشان روی تخت هل داد. سیگار را خاموش نکرد .&lt;br /&gt;سوزان ملافه آبی را تا روی سینه روی خودش کشیده بود . آویز , بین دو استخوان گردنش قرار گرفته بود و زنجیر , از پشت گردنش آویزان بود .&lt;br /&gt;لب هایش کمی ازهم فاصله داشتند و دندان های سفید و مرتب جلویی اش از همین فاصله , پیدا بود .&lt;br /&gt;موهایش بهم ریخته بودند و روی گردن و شانه های برهنه اش ریخته بودند .&lt;br /&gt;ساعتش هم از معدود چیزهائی بود که روی بدنش باقی مانده بود .&lt;br /&gt;این بار ساعت دایره ای با صفحه سیاه با بند سیاه باریک دستش بود . دست راستش .&lt;br /&gt;معمولا ساعت هایش را چندان محکم روی دستش نمی بست , به جز این یکی , که انقدر محکم می بست که جای بندش روی دستش باقی می ماند .&lt;br /&gt;از نظر سهراب 2 چیز وجود داشت که پوشیدنشان باعث می شد بدن برهنه تر از زمانی که هیچ چیز بر رویش نبود , به نظر بیاید . ساعت و جوراب .&lt;br /&gt;سوزان با جوراب موافق بود اما با ساعت نه . برای همین هم همیشه سعی می کرد ساعتش را از دستش در بیاورد تا پیش سهراب , برهنه تر از چیزی که بود به نظر نیاید .&lt;br /&gt;سهراب هم این را به حساب گرایشات فروخفته سادیستیک سوزان می گذاشت , که هرگز اجازه نمی داد , سهراب از چیزهاییکه در ذهن داشت , لذت کامل ببرد .&lt;br /&gt;سوزان در مقابل فقط لبخند می زد و می گفت : تو هنوز خیلی جوونی&lt;br /&gt;سهراب هم می گفت : نه به اندازه خودخواهی تو!&lt;br /&gt;این بار اما ساعت روی دستش مانده بود . در تمام دقیقه هایی که با هم بودند , ساعت روی دستش مانده بود . اما مطمئن بود که سهراب خیلی زود تر از این متوجه اش شده بود .&lt;br /&gt;مچ دستش را بلند کرد و رو به سهراب گرفت&lt;br /&gt;: این بار ..تو بردی , سرباز .&lt;br /&gt;- هه .. شاید اما ... بازنده اصلی , منم .&lt;br /&gt;سوزان با سر اشاره کرد .. چرا ؟&lt;br /&gt;سهراب دو دستش را روی قلبش گذاشت و به سبک تئاتر های کلاسیک گفت : چون قلبم را به تو باخته ام شاه دخت .&lt;br /&gt;سوزان سرش را به آنطرف بر گرداند&lt;br /&gt;: روز به روز ,دریغ از دیروز&lt;br /&gt;- باز از تو ذوق زدن که بهتره&lt;br /&gt;سهراب که سر جایش برگشته بود , خیز برداشت و به سوزان نزدیک شد .&lt;br /&gt;صورتش را درست مقابل صورت سوزان قرار داد .&lt;br /&gt;انگشت های هر دو دستش را در موهای بهم ریخته سوزان فرو برد , بطوریکه موهای جلوی سر زن کاملا کشیده شد .&lt;br /&gt;: آخ&lt;br /&gt;- دردت اومد ؟&lt;br /&gt;: معلومه چت شده دیوونه !&lt;br /&gt;- من؟ .. چیزیم نشده .&lt;br /&gt;: سهراب نکن ! ..درد داره .&lt;br /&gt;پسر چیزی نگفت . همانطور که موهای زن را نگه داشته بود به او نگاه می کرد&lt;br /&gt;لبخند بسیار کم رنگی روی لب هایش بود .&lt;br /&gt;دود سیگار از زیر سیگاری مستقیم بالا میرفت , ناگهان پیچ می خورد و در هوا پخش می شد.&lt;br /&gt;سهراب کمی دستهایش را شل کرد . البته کمی .&lt;br /&gt;لب هایش را به صورت سوزان نزدیک کرد .&lt;br /&gt;سوزان نگاهش را بر گرداند .&lt;br /&gt;سهراب با لب هایش نوک بینی سوزان را لحظه ای لمس کرد .&lt;br /&gt;بوسه ای دیگر روی گونه چپ . باز کوتاه , لحظه ای , عمیق .&lt;br /&gt;این کار را چندین بار تکرار کرد . روی گونه ها, پلک ها , پیشانی , گوش ها , چانه , گردن .. بو سه های کوتاه و عمیق .&lt;br /&gt;سوزان عکس العملی نشان نمی داد. حتی دست هایش بی حرکت بودند و در دو طرفش روی تخت قرار داشتند .&lt;br /&gt;سهراب بدن سوزان را از پشت دو لایه پارچه حس می کرد که گرم تر شده بود . اجازه داد تا قسمت بیشتری از بدنش گرمای تن سوزان را حس کند . اما اجازه نداد که سوزان سنگینی تنش را حس کند .&lt;br /&gt;با انگشت های دست چپش , آرام روی صورت سوزان می کشید , از پیشانی تا کنار گوش ها از گوش ها تا زیر گردن و از گردن تا زیر چشم ها ... دست راستش هنوز توی موهای سوزان بود .&lt;br /&gt;سوزان نفس عمیقی کشید . انقدر عمیق , که سهراب باز شدن قفسه سینه اش را حس کرد .&lt;br /&gt;سوزان بی تاب شده بود . این را از ضربان تند تر قلبش و پلک هایش که زیاد همدیگر را لمس می کردند , می شد فهمید .&lt;br /&gt;در نهایت چشم هایش را بست .&lt;br /&gt;: سهراب !&lt;br /&gt;پسر جوابی نداد .&lt;br /&gt;: سهراب می خوای چی کار کنی ؟ !!&lt;br /&gt;باز هم پسر چیزی نگفت .&lt;br /&gt;: سهرا&lt;br /&gt;قبل از اینکه " ب " را به زبان بیاورد و دهانش بسته شود , سهراب لب هایش را روی لب پایینی سوزان گذاشت , و نگذاشت سوزان دهانش را ببندد .&lt;br /&gt;سوزان تکان شدیدی خورد .&lt;br /&gt;خواست چشم هایش را باز کند . اما در اخرین لحظه منصرف شد .&lt;br /&gt;حس می کرد , فشار جریان خون در رگ هایش چند برابر شده و همه جریان خون به لب هایش پمپاژ می شد .&lt;br /&gt;سهراب در حالیکه با لب هایش لب های سوزان را گرفته بود :&lt;br /&gt;I just wanna make you .. stop talking .&lt;br /&gt;سوزان متوجه نشد که سهراب چی گفت , خود سهراب هم , نفهمید .&lt;br /&gt;سوزان هیچ عکس العملی نشان نمی داد . نه با لب هایش بوسه سهراب را پاسخ داده بود نه با دست هایش آن را رد کرده بود .&lt;br /&gt;سهراب لب هایش را کمی جلو تر برد و لب های سوزان را سفت تر از قبل گرفت و چند میلی متر به سمت خودش کشید . این کار 2_3 بار تکرار کرد .&lt;br /&gt;بار آخر لب های سوزان را حس کرد که لب هایش را گرفته بود ... نه ..انتظارش را نداشت . شاید هم داشت . خودش هم نمی دانست .&lt;br /&gt;سوزان کمی محکم تر لب های سهراب را گرفت . لب بالای سهراب را.&lt;br /&gt;دست هایش هم دیگر روی تخت نبودند .&lt;br /&gt;آن ها را بلند کرد و آرام روی شانه های سهراب گذاشت .&lt;br /&gt;با دست هایش سهراب را به سمت خود هل داد .&lt;br /&gt;سوزان با لب هایش انتظار مسافری را می کشید که چند لحظه قبل با دستهایش بدرقه کرده بود ... لب های سهراب !&lt;br /&gt;هیچ کدامشان نمی دانستند که تصوری که از بوسیدن یکدیگر داشتند , منطبق بر چیزی که الان داشتند , بود یا نه.&lt;br /&gt;سهراب با لب هایش لب های سوزان را ذره ذره جستجو می کرد .. گرما و طعم ..&lt;br /&gt;تک تک سلول هایش را روی لب های بی قرار و در ظاهر آرام خود , حس می کرد .&lt;br /&gt;زن لب هایش را کمی عقب کشید . لب هایش را تقریبا از لب های پسر جدا کرد پسر غافلگیر شد . چشم هایش یک لحظه نزدیک بود باز شوند . اما بسته نگهشان داشت . لب های زن را در چند میلی متری لب هایش حس می کرد .&lt;br /&gt;زن سرش را چند درجه چرخاند . منتظر سهراب بود .&lt;br /&gt;سهراب , مانند یک نابینا دنبال گمشده اش می گشت . پیدایش کرد .&lt;br /&gt;بوسه ای کوچک روی پوست سوزان گذاشت و به مسیرش ادامه داد . یافتشان !&lt;br /&gt;لب بالائی سوزان را گرفت و کشید .&lt;br /&gt;انقدر که صدایی شبیه ناله از سوزان به گوش رسید . یک جور آوای پر از درد و هوس.&lt;br /&gt;دقیقه ای گذشت .&lt;br /&gt;هر دو در یک لحظه در حالیکه لب های همدیگر را نگه داشته بودند , از حرکت ایستادند .&lt;br /&gt;مثل تماشای دوندگان دوی 200 متر با مانع که هنگام پریدن دگمه pause فشرده شود و دوندگان چندین سانت بالای زمین بایستند .&lt;br /&gt;تنها چیزی که شنیده می شد , صدای نفسهاشان بود .. و حرارتی که بین فضای خالی بدن هاشان حرکت می کرد .. سر می خورد و درجه حرارتشان را بالا می برد .&lt;br /&gt;بعد از چند دقیقه , سهراب ناگهان .. خیلی سریع لب هایش را از سوزان جدا کرد .. از روی تخت , بلند شد ... با سرعت تمام همه لباسهایش را پوشید ... دستی در موهایش برد و مثلا مرتبشان کرد .. کیفش را روی دوشش انداخت و به طرف در رفت .&lt;br /&gt;وقت خارج شدن ایستاد و رو به سوزان بر گشت .&lt;br /&gt;چیزی روی صورتش بود که معلوم نبود لبخند بود , یا نبود .&lt;br /&gt;- بهت زنگ میزنم .&lt;br /&gt;و از اتاق خارج شد .&lt;br /&gt;چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در خانه به گوش سوزان رسید .&lt;br /&gt;زن که در این چند لحظه فقط تماشا کرده بود همه چیز را , بعد از شنیدن صدای در , دستش را که موقع یه وری شدن زیر سرش گذاشته بود , از زیر سرش برداشت .. و خود را بر روی تخت , رو به سقف رها کرد .هر دو دستش را زیر سرش گذاشت .. آهی کشید .&lt;br /&gt;سرش را چرخاند به سمت متکا و ملافه ی مچاله شده , که تا چند لحظه پیش پسر را درونش مخفی کرده بود , نگاه کرد ... لبخندی مورب روی لبش نقش بست .&lt;br /&gt;هرگز تصور نمی کرد که در همچین لحظه ای می توانست لبخند بزند, حالا , اما زده بود .&lt;br /&gt;خودش هم دقیق نمی دانست که به چه چیز فکر می کرد .&lt;br /&gt;به اینکه سهراب مثل جوانی های خودش , می بوسید .&lt;br /&gt;یا به وقتی که سهراب با انگوریشان تا در خانه رساندش و موقع پیاده شدن , بهش گفته بود , بدون اینکه منتظر جواب شود : بالا نمی یای ؟ و در را پشت سر باز گذاشته بود و هنگامیکه مانتواش را پشت در اتاق خوابش آویزان کرده بود .. حضور سهراب را قبل از شنیده شدن صدای در, حس کرده بود .&lt;br /&gt;یا به سیگار داخل زیر سیگاری که همه اش خاکستر شده بود ..و همچنان دود می کرد .&lt;br /&gt;یا به سربازی رفتن سهراب به.. انگار مجبور بود ..چیزی را که دوست می داشت , یک جا ,جا بگذارد&lt;br /&gt;نمی دانست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ نمی دانست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رایحه سیب سبز مام رولی که همیشه استفاده می کرد , به مشامش رسید .خیلی گنگ , احساسش می کرد . سرش را چرخاند و نگاهی به زیر بغلش انداخت .. خنده اش گرفت ... امان از تو دختر .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چشم هایش را بست و خوابید .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- مستقیم !&lt;br /&gt;پیکان قهوه ای رنگ متعلق به سه دهه پیش که سر عتش را کم کرده بود , بعد از شنیدن " مستقیم " پایش را روی گاز گذاشت و دور شد .&lt;br /&gt;پسر برگشت و رو به ماشین هایی که می آمدند ,منتظر ماشین بعدی شد .&lt;br /&gt;پیکان سفید رنگ نزدیک شد .&lt;br /&gt;خودش را چند درجه خم کرد : مستقیم !&lt;br /&gt;ماشین بی اعتنا به راه خود ادامه داد.&lt;br /&gt;به سا عتش نگاه کرد .. و منتظر ماشین های بعدی شد .&lt;br /&gt;بعدی و بعدی و بعدی هم ... بدون اعتنا به " مستقیم " سهراب جوان پا روی گاز گذاشتند و دور شدند .&lt;br /&gt;- عجب بابا ! نمی دونم از اینجا جز مستقیم کجا می شه رفت , که شما چهارپایان نمی برید آدم رو ! .. یه ربع راهه ..باید بیست دقیقه منتظر ماشین وایسی ..مسخره ست .&lt;br /&gt;ولش کن ..پیاده می رم امشب رو .&lt;br /&gt;و بعد یک فحش آبدار نثار مسافرکش ها کرد ... کیفش را روی دوشش محکم کرد ..و راه افتاد .&lt;br /&gt;پنجاه شصت متری که طی کرد , مرد میانسالی که در ایستگاه اتوبوس نشسته بود , پرسید : آقا ساعت چنده ؟&lt;br /&gt;- ده دقیقه به ده .&lt;br /&gt;مرد تشکر کرد و سهراب به راهش ادامه داد چند متر انطرف تر , دوباره به ساعتش نگاه کرد و با خود کلمه " ten to ten " را زمزمه کرد .&lt;br /&gt;نمی دانست چطور و چگونه این کلمه به ذهنش آمده بود .&lt;br /&gt;یاد زمانی افتاد که به کلاس زبان می رفت .&lt;br /&gt;هفت سال پشت سر هم کلاس رفته بود .&lt;br /&gt;از روزهای اول که احساس عقب افتادن در زبان می کرد تا ترم آخر که به خاطر کنکور مجبور شده بودند , که خودش و دوستهای چند ساله اش, قیچی کنند این جریان چند ساله را.&lt;br /&gt;به هم قول داده بودند که از هم خبر بگیرند .. از زندگیشان ,نتایج کنکورشان و از خیلی چیز های دیگر .&lt;br /&gt;اما بعد از آن روز حتی یک تماس 30 ثانیه ای هم با هم نگرفته بودند . هیچ کدام !&lt;br /&gt;به دکه روزنامه فروشی رسید .&lt;br /&gt;- یه پایه بلند .&lt;br /&gt;دست در جیب عقب جینش کرد و یک صد تومانی در آورد&lt;br /&gt;مرد , یک نخ سیگار مارلبروی قرمز پایه بلند را روی پیشخوان گذاشت .&lt;br /&gt;سهراب صد تومانی را به او داد و با فندکی که از شیشه ای روزنامه فروشی آویزان بود , سیگارش را روشن کرد و دوباره به راه افتاد .&lt;br /&gt;هیچ وقت مثل اون لحظه این چند سال زبان خواندن , انقدر زود نگذشته بود .&lt;br /&gt;همیشه می گفت و همانطور هم فکر می کرد , که یک زمانی و برای مدتی زبان خوانده بود .هرگز به این فکر نکرده بود .. که آن زمان ,همین 6 سال پیش و آن مدت 7 سال تمام بوده .&lt;br /&gt;به خاطر همان چند سال بود که توانست زبانش را در کنکور خوب بزند و در دانشگاه راحت بتواند کتاب های انگلیسی را بخواند .&lt;br /&gt;اما چه موقع کنکور دادن و چه سر کلاسهای دانشگاه هرگز به این 7 سال فکر نکرده بود .&lt;br /&gt;پک نسبتا عمیقی به سیگار زد و دودش را در هوا رها کرد .&lt;br /&gt;به پمپ بنزین نابینایان رسید.&lt;br /&gt;پمپ بنزینی که چنند سال بود , تعطیل بود و قرار بود مورد باز سازی اساسی قرار بگیرد .. اما تا امروز فقط مورد فراموشی قرار گرفته بود .&lt;br /&gt;پمپ بنزینی که زمانی تنها پمپ بنزین آن اطراف بود و هرگز به یک دهم شلوغی پمپ های این روز , نبود .&lt;br /&gt;پمپی که تا همین چند سال پیش اکثر ماشین هایش را به جای کمری و پرادو , پیکان و بیوک و شورلت های قدیمی تشکیل می دادند .&lt;br /&gt;آخرین پک را به سیگارش زد .&lt;br /&gt;فکر کرد . اگر این پمپ بنزین سالم بود و کار می کرد , می توانست ته سیگارش را مثل فیلم ترمیناتور ll داخل پمپ بنزین روی زمین بیاندازد و یک جهنم درست کند&lt;br /&gt;خنده اش گرفت&lt;br /&gt;ته سیگارش را با انگشت اشاره و سبابه دستش گرفت و داخل هوا پرتاب کرد .&lt;br /&gt;هر دو دستش را توی جیب جینش کرد و به راه خودش ادامه داد.&lt;br /&gt;پیاده رو به نظر ش تنگ تر می آمد . شاید هم این آدم ها بودند که انقدر زیاد شده بودند که باعث می شدند , پیاده رو تنگ تر به نظر بیاید .&lt;br /&gt;گذشت و گذشت و گذشت ...&lt;br /&gt;از میدانی که دیگر میدان نبود و به چند بزرگراه و پل متقاطع تبدیل شده بود , گذشت.&lt;br /&gt;از رو به روی ساندویچ فروشی که روز آخر دبیرستان با همکلاسی هایش در آنجا جشن گرفته بودند و چون یک ظرف سس قرمز در مغازه وجود داشت, مجبور می شدند, هر سه ثانیه یک بار آن را بینشان رد و بدل کنند.&lt;br /&gt;گذشت .&lt;br /&gt;از عینک فروشی مقابل ایستگاه اتوبوسی که هر روز , موقع برگشت از دبیرستان با دوستانش مقابل آن پیاده می شدند و یک بار زن و مرد صاحب مغازه را در حال معاشقه داخل مغازه دید زده بودند .&lt;br /&gt;اتوبوسی که در آن خودش و دوستانش به دختر ها به چشم آدم فضائی و دختر ها به آن ها به چشم وسایل سر گرمی نگاه می کردند .&lt;br /&gt;گذشت...&lt;br /&gt;از پایین پارک نزدیک خانهشان که روزگاری در آن پینگ پنگ را خبره شده بود و روزگاری قبل تر فرار کردن از دست باغبان در چمن ها را , فرا گرفته بود .&lt;br /&gt;باغبان هنوز آنجا بود . آقا حبیب که حالا بعد از این همه سال , نه سهراب می دانست و نه احتمالا خودش , که گرد پیری به صورت و مو هایش نشسته بود و حرف زدن برایش دشوار تر شده بود .&lt;br /&gt;گذشت .. از کنار همه این ها گذشت .&lt;br /&gt;چقدر همه این ها زود گذشته بود .&lt;br /&gt;این تنها جمله ای بود که توانائی گفتنش را در آن لحظه داشت&lt;br /&gt;و 5 سال دانشگاه&lt;br /&gt;آ خ دانشگاه&lt;br /&gt;دانشگاه چی بود ...جز رنج و پر از نگاه های مهوع&lt;br /&gt;چهار سال و نیم دانشگاه :&lt;br /&gt;چی یاد گرفتم تو این چهار سال و نیم&lt;br /&gt;چهار سال و نیم را به مسخره بیان کرد .&lt;br /&gt;جدا چی ؟ جز سیگار کشیدن&lt;br /&gt;آهی کشید&lt;br /&gt;آها ه.. یادم آمد&lt;br /&gt;تو این چهار سال و نیم&lt;br /&gt;که نه&lt;br /&gt;تو این 23 سال فقط یک چیز و خوب یاد گرفتم&lt;br /&gt;فقط به درست بودن یک چیز شک نکردم&lt;br /&gt;این که تنهام&lt;br /&gt;مطلقا تنها ..&lt;br /&gt;همیشه بودم و تا آخر عمرم هم خواهم بود&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;هیچ چیز هم عوضش نمی کنه&lt;br /&gt;فرق نمی کنه .. می خواد لب های پر از هوس و گس سوزان کامرویی باشه یا گوش شنوای فرح فروزش&lt;br /&gt;یا دوست های طاق و جفت روزانه و شبانه ..&lt;br /&gt;رفقای بچه گی ها و بزرگی ها&lt;br /&gt;...فرق نمی کنه&lt;br /&gt;تنهام .....&lt;br /&gt;چشمهاش تر تر شده بودند .&lt;br /&gt;چیزی در گلویش سنگینی می کرد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;به طرف ماشین ها بر گشت .&lt;br /&gt;با بغض: مستقیم .&lt;br /&gt;آر دی یشمی رنگ چند قدم جلوتر نگه داشت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;yn&lt;br /&gt;86/7/28 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:78%;"&gt;typed and edited by dear Ss&lt;br /&gt;special thanks to her &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-7886053841108879202?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/7886053841108879202/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=7886053841108879202&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7886053841108879202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/7886053841108879202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/10/miraclefourteen.html' title='miracle(fourteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-2221836360260762732</id><published>2007-08-03T04:58:00.000+03:30</published><updated>2007-08-03T05:02:29.111+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(thirteen and half) : bitter tea</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;- دستت درد نکنه&lt;br /&gt;چندد ثانیه طول کشید تا دختر بتواند برای لیوان و قند ، روی میز جا پیدا کند&lt;br /&gt;بعد از اینکه گذاشتشان روی میز ، به سیب که با دهانش نگه داشته بود ، گازی زد و در دست راستش گرفت&lt;br /&gt;در حالیکه به سمت تختش می رفت : خواهش می کنم&lt;br /&gt;پسر پایش را به سبک کلانتر های امریکایی روی میز گذاشته بود&lt;br /&gt;البته چیزی گوشه ی لبش نبود&lt;br /&gt;با کیبورد لپ تاپ روبرویش ور می رفت&lt;br /&gt;از این فولدر به آن فولدر&lt;br /&gt;از این عکس به آن عکس&lt;br /&gt;دختر را نمی دید فقط چند ثانیه یک بار صدای گاز زدن به سیبش را می شنید&lt;br /&gt;خوب به هر حال اذیت کردن فرح بهتر از بیکاری بود&lt;br /&gt;- چقدر سر و صدا می کنی فرح . یه سیب خواستی بخوری ها!&lt;br /&gt;: دارم سیب می خورم دیگه کاری نمی کنم که&lt;br /&gt;- کاش می خوردیش . داری می شکافیش&lt;br /&gt;: می خورم یا می شکافم از تو که بهترم ، مثل پیرهن مچاله شده پرت شدی روی دسته ی صندلی&lt;br /&gt;- دخترم لااقل می خوای تیکه یا بقول خودت تکه بندازی اصولش رو هم رعایت کن&lt;br /&gt;اصل اول : عدم هرگونه پایبندی به نزاکت&lt;br /&gt;عدم پایبندی به اخلاق&lt;br /&gt;مثلا می تونی بجای پیرهن مچاله شده بگی&lt;br /&gt;مثل یه لنگ که تازه با هاش ماشین پاک کردند یا...&lt;br /&gt;سرش را بالا آورد تا عکس العمل دختر را کامل ببیند&lt;br /&gt;- یا تازه باهاش عرق رو پیشونی شون رو پاک کردن&lt;br /&gt;تازه من مودب بودم و الا همه می دونن که بدن غیر از پیشونی جاهای دیگه هم داره&lt;br /&gt;مثل رعد و برق که اول برق می اومد و بعد رعد&lt;br /&gt;قبل از اینکه رعد فرح روی سرش فرود بیاید ، عروسکی که فرح شب ها با هاش می خوابید را دید که&lt;br /&gt;به سرعت مسیر 3 2 متری بین تخت و میز را روی هوا طی کرد و روی سینه ی سهراب فرود آمد&lt;br /&gt;آنقدر این کار را تکرار کرده بود که بدون نگاه کردن می توانست دقیقاً به هدف بزند&lt;br /&gt;فرح حاتمی کیا چه اشتباهی کرد که از تو توی فیلم دیده بان استفاده نکرد&lt;br /&gt;ادای حاتمی کیا را دراورد : " والا به ما گفتن یه خانومی هست خیلی خوب گرا میده ، برای نقش دیده بان&lt;br /&gt;ما باورمون نشد . به ما گفتن فیلمای شما صادقانه ست ما گفتیم درست صادقانه ست&lt;br /&gt;حالا صادقانه ست ما باید این دختر رو بذاریم دیده بان؟! "&lt;br /&gt;- اااااااِِِِ ِ اداشو در نیار من دوسش دارم&lt;br /&gt;: بله ! می دونم متاسفانه&lt;br /&gt;- چقدرم بد اداشو در میاری اصلاً شبیهش نیست&lt;br /&gt;: شبیهشه تو نمی فهمی&lt;br /&gt;- تو می فهمی برای کل سینما بسه&lt;br /&gt;روز به روز استعدادت تحلیل میره سهراب&lt;br /&gt;: تو ام روز به روز دریده تر میشی&lt;br /&gt;دختر سرش را از روی تخت بلند کرد&lt;br /&gt;- سهراب حیوون مگه باهات شوخی دارم&lt;br /&gt;باقی مانده ی سیبی که گاز می زد را به طرف سهراب نشانه گرفت&lt;br /&gt;سهراب در حالیکه ریز ریز می خندید&lt;br /&gt;: نه نه! نزنیا ! همه چیز درست میشه نزنیا!&lt;br /&gt;دختر سیب را با نهایت قدرتی که داشت به سمت سهراب پرتاب کرد&lt;br /&gt;سیب درست وسط پیشانی پسر فرود آمد&lt;br /&gt;سهراب در حالیکه همچنان می خندید یک جیغ بنفش دخترانه کشید&lt;br /&gt;: گوسِپند نزدیک بود بخوره به چشمم . اونوقت کی دیگه نگاهت می کرد؟&lt;br /&gt;مجبور بودم یک عمر مثل یه دزد دریایی شرافتمند ، با یک چشم زندگی کنم&lt;br /&gt;دختر ادای سهراب را در آورد : کی دیگه نگات می کرد؟&lt;br /&gt;- تحفه خان ! آدم قحطی تو دنیا که تو نگام کنی ؟! جعفر آقا نگام می کرد&lt;br /&gt;- چیزیت که نشد؟&lt;br /&gt;پسر در حالیکه عروسک را به آرامی به سمت دختر پرت می کرد : نه به اونصورت&lt;br /&gt;دختر ریز ریز می خندید : اون چیه رو پیشونی ت پاکش کن&lt;br /&gt;: ها ؟ چی؟ این؟ نگاه کن بی شرف انگار می خواسته گاو بکشه&lt;br /&gt;- می خواستم نشد&lt;br /&gt;هسته ی سیب بود که روی پیشانی سهراب به جا مانده بود&lt;br /&gt;هسته را از پیشانی اش برداشت و روی یکی از cd های روی میز گذاشت تا بعد بیرون بیاندازدش&lt;br /&gt;اتفاقی که البته اکثر موارد نمی افتاد&lt;br /&gt;فرح دوباره روی تخت دراز کشید وسهراب روی صندلی دراز شد&lt;br /&gt;قند را در دهانش گذاشت و یک جرعه از چای نوشید&lt;br /&gt;- مزه ی زهر مار میده&lt;br /&gt;: چی؟&lt;br /&gt;- هیچی&lt;br /&gt;چند لحظه در سکوت گذشت&lt;br /&gt;:سهراب چرا یه روز آرسینه و ادوین رو دعوت نمی کنی بیان پیشمون؟&lt;br /&gt;پسر چیزی نگفت&lt;br /&gt;- کجایی سهراب؟&lt;br /&gt;: ها...چی؟&lt;br /&gt;- میگم یه روز آرسینه و ادوین رو دعوت کن بیان پیشمون&lt;br /&gt;: آرسینه و ادوین رو؟&lt;br /&gt;آره تو فکرش بودم&lt;br /&gt;تو هفته ی بعد یه روز برای ناهار دعوتشون می کنم&lt;br /&gt;- حالا ناهار یا شام فرق نمی کنه&lt;br /&gt;: نه نه نمی خوام مامان اینا باشن ، تنها باشیم بهتره&lt;br /&gt;- وااا خوبه میدونی مامان چفدر دوسشون داره همیشه ام میگه بگو بیان- چه ت شده سهراب&lt;br /&gt;: هیچی ... نمی دونم فکر کردم تنها باشیم بهتره - تازه ظهر فرصت هم بیشتر هست . می تونیم بیشتر با هم باشیم&lt;br /&gt;- حال باباشون چطوره؟&lt;br /&gt;: مثل قبل . خوب نیست . بدم نیست&lt;br /&gt;فرح دوباره سرش را بالا آورد&lt;br /&gt;نگران بود : راست میگی؟&lt;br /&gt;سهراب با سر تایید کرد .&lt;br /&gt;دختر چهره اش درهم شد&lt;br /&gt;- طفلی ادوین ! خیلی باید سخت باشه&lt;br /&gt;سهراب در حالیکه بجای فرح به مانیتور لپ تاپ خیره شده بود : آره خیلی سخته&lt;br /&gt;فرح با صدایی پر از نگرانی پرسید : یعنی چی میشه سهراب&lt;br /&gt;سهراب باز به مانیتور خیره شده بود با مکث جواب داد : نمی دونم فرح . امیدوارم طور بدی نشه&lt;br /&gt;فقط امید دارم&lt;br /&gt;فرح چند ثانیه محو به صورت سهراب که پشت صفحه ی لپ تاپ پنهان شده بود با چشم های نگران نگاه کرد&lt;br /&gt;و باز سر جایش برگشت&lt;br /&gt;سهراب یک جرعه از چای را با یک دانه قندی که آورده بود نوشیده بود و حالا برای&lt;br /&gt;بقیه اش قند نداشت . هیچوقت نداشت&lt;br /&gt;اینطور می خواست به بدنش ریاضت بدهد تا اگر یک زمانی فرصت شد&lt;br /&gt;مراحل بعدی سیر و سلوک را هم طی کند&lt;br /&gt;اما خوب هر چیزی یک شروعی داشت&lt;br /&gt;چای را تمام کرد برای برگرداندن لیوان روی میز باید دنبال جا می گشت&lt;br /&gt;گاهی هم چون جایی پیدا نمی کرد مجبور می شد فنجان را به آشپزخانه - همانجایی که باید - ببرد&lt;br /&gt;این بار اما نبرد&lt;br /&gt;پاهایش را از روی میز برداشت و به شکلی که معمولاً انسان ها روی صندلی می نشینند - روی صندلی نشست&lt;br /&gt;- فرح؟!&lt;br /&gt;فرح دراز کشیده بود و سرش پایین بود&lt;br /&gt;: هوم ؟&lt;br /&gt;- فرح؟؟!&lt;br /&gt;: بله چیه&lt;br /&gt;- فرح تا حالا فکر کردی اگه ازدواج کنی بری تو زندگی ت.... بچه دار بشی&lt;br /&gt;همه چیز چه شکلی میشه&lt;br /&gt;: خوب معلومه ! از شر فنومنی به نام سهراب خلاص میشم و می تونم آرامش رو از نزدیک لمس کنم&lt;br /&gt;- فنومن ! چه غلطا!&lt;br /&gt;: نه جدی میگم تا حالا بهش فکر کردی؟&lt;br /&gt;فرح به همه ی این ها و حتی چند سال بعد از همه ی اینها فکر کرده بود&lt;br /&gt;اما بنظرش کار درست الان اینجا این بود که وانمود کنه به هیچ کدومشون فکر نکرده&lt;br /&gt;از همین الان می توانست بغض 3 2 دقیقه ی بعد سهراب را حدس بزند&lt;br /&gt;مطمئن بود که در آنصورت نمی توانست خودش را کنترل کند&lt;br /&gt;اونوقت ممکن بود - ممکن که نه ، حتماً - هر دو زار زار گریه کنند&lt;br /&gt;اتفاقی که بار ها و بار ها افتاده بود و هر کدام دیگری را فرشته ی نجات و آغوشش را آخر دنیای خود دیده بود&lt;br /&gt;گریه برای سهراب و فرح نه یک اتفاق غمگین بلکه یکی از مناسک لاینفک زندگی شان بود&lt;br /&gt;چه بار ها اتفاق افتاده بود که نه از روی غم و اندوه بلکه به خاطر یه اتفاق خوش یا از روی هیجان گریه کرده بودند&lt;br /&gt;سهراب به آرامی ادامه داد :&lt;br /&gt;اونوقت دیگه شبا با هم شام نمی خوریم&lt;br /&gt;بین جمله هایش چند ثانیه درنگ می کرد&lt;br /&gt;دیگه تو نیستی تا عصر ها برام چای بریزی&lt;br /&gt;ه ه ه...&lt;br /&gt;نگه داشتن چیزهایی که دوسشون داریم چقدر سخته&lt;br /&gt;فرح با خودش : سهراب تو رو به خدا ! الان نه!&lt;br /&gt;خیلی سعی می کرد که خودش را کنترل کند&lt;br /&gt;سهراب ادامه داد&lt;br /&gt;اونوقت این تخت همیشه مرتبه&lt;br /&gt;دوربینت دیگه از دیوار پشت در آویزون نیست&lt;br /&gt;دیگه وقتایی که خونه نیستی دامنت روی تختت نیست&lt;br /&gt;دیگه جوراب های خیست کنار جورابام روی شوفاژ نیست&lt;br /&gt;فرح فقط از این خوشحال بود که روز تخت دراز کشیده بود و می توانست در چشم های سهراب نگاه نکند&lt;br /&gt;خیسی را روی سطح چشمش حس کرد&lt;br /&gt;یک بار پلک زد : الان وقتش نیست دختر&lt;br /&gt;به خودش مسلط شد&lt;br /&gt;سرش را بلند کرد - سهراب با نگاهش انتظارش را می کشید&lt;br /&gt;فرح لبخند کوچکی زد - سهراب هم&lt;br /&gt;لبخند سهراب اما خیلی کمرنگ بود&lt;br /&gt;- سهراب خل چل من&lt;br /&gt;من جداً نمیدونم جای عقل تو کله ی تو چیه&lt;br /&gt;سهراب لبخند غمگینی به لب داشت : آب سرد&lt;br /&gt;سردی آب سرد توی سر سهراب به لب های فرح هم رسید&lt;br /&gt;- می دونی سهراب.&lt;br /&gt;شاید حق با تو باشه&lt;br /&gt;شاید همه ی این چیزهایی که تو میگی یه روز اتفاق بیافته&lt;br /&gt;اما هر چیزی یه وقتی داره&lt;br /&gt;وقتش که برسه باید انجام بشه&lt;br /&gt;اونوقت انجام ندادنشه که آزار دهنده میشه&lt;br /&gt;وقتش که برسه من و تو باید از این خونه بریم&lt;br /&gt;بریم خونه ی خودمون&lt;br /&gt;تا ابد که نمیشه تو خونه ی پدری موند&lt;br /&gt;مامان ، بابا ، عمرشون می گذره نیاز به استراحت پیدا می کنند&lt;br /&gt;نیاز به خلوت ، نیاز به تنهایی با هم بودن&lt;br /&gt;من و تو هم نیاز پیدا می کنیم&lt;br /&gt;نیاز به اینکه مستقل زندگی کنیم&lt;br /&gt;که شاید برای زندگی مون شریک انتخاب کنیم&lt;br /&gt;می دونم....می دونم سهراب&lt;br /&gt;تصورش سخته ، شایدم غیر ممکن&lt;br /&gt;به قول خودت ما گیر افتادیم تو الان - چاره ای هم نداریم&lt;br /&gt;اما سهراب به این فکر کن.....&lt;br /&gt;مکث کرد کمی&lt;br /&gt;به این فکر کن که یه روز من و تو تو این اتاق به جای اینکه همدیگرو زندگی کنیم ، همدیگرو تحمل کنیم&lt;br /&gt;فرح طبق آمار هایی که سهراب گرفته بود اولین کسی بود که فعل زندگی کردن رو از لازم به متعدی تبدیل کرده بود&lt;br /&gt;فرح ادامه داد : به این فکر کن که نفس کشیدن همدیگر رو سخت کنیم&lt;br /&gt;- میگی غیر ممکنه نه؟&lt;br /&gt;اما نیست سهراب ، به راحتی ممکنه اتفاق بیفته&lt;br /&gt;به همون راحتی که من الان تحمل یک شب خالی موندن تختت رو ندارم&lt;br /&gt;سهراب تمام مدت مثل شاگردی که محو گوش کردن به صحبت های معلمش است ، به چشم ها و دهان فرح&lt;br /&gt;خیره شده بود&lt;br /&gt;: این خوبه یا بد فرح؟&lt;br /&gt;فرح داشت به سهراب نگاه می کرد&lt;br /&gt;- این زندگیه سهراب ، زندگی&lt;br /&gt;سهراب چیزی نگفت فقط نگاهش کرد&lt;br /&gt;- خوب خوب خوب بسه دیگه از منبر بیام پایین&lt;br /&gt;از روی تختش بلند شد&lt;br /&gt;- آخ پام خواب رفت&lt;br /&gt;در حالیکه پایش را به سختی و با مکث روی زمین می گذاشت&lt;br /&gt;از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخانه رفت&lt;br /&gt;- حالام که می بینی باید تورو تحمل کنم&lt;br /&gt;مدتی بعد با دو تا سیب برگشت&lt;br /&gt;- بگیرش اصلا میوه نمی خوری&lt;br /&gt;قبل از اینکه از سهراب جوابی بشنود سیب را به سمت او پرتاب کرد&lt;br /&gt;سهراب سیب را گرفت&lt;br /&gt;- نخوریش نمی ذارم مامان شیرشو حلالت کنه&lt;br /&gt;: من شیر خشک خوردم خانم شیر فروش&lt;br /&gt;فرح همراه با سیبش دوباره رفت روی تخت کنار مجله اش - که معلوم نبود چه مجله ای است - و یه وری دراز کشید&lt;br /&gt;سهراب به سیبش گاز زد&lt;br /&gt;فکر نمی کرد سیب های این فصل انقدر خوشمزه می توانستند باشند&lt;br /&gt;چند گاز دیگر هم زد&lt;br /&gt;بلند شد رفت و باقی مانده ی سیب ها را داخل سطل نارنجی رنگ کنار کتابخانه شان انداخت&lt;br /&gt;- اون واسه زباله های خشکه&lt;br /&gt;: خب اونم بمونه اونجا خشک میشه بالاخره&lt;br /&gt;هر دو لبخند زدند&lt;br /&gt;سهراب روی تخت کنار فرح نشست&lt;br /&gt;دختر سرش را بر نگرداند ، پسر نگاهش روی کلمات مجله بود&lt;br /&gt;: تو رو خدا فونت رو نگاه کن&lt;br /&gt;آدم رو یاد گروپ سکس مورچه ها می اندازه&lt;br /&gt;- گروپ سکس مورچه هام مگه دیدی؟&lt;br /&gt;: نه اما حدس زدن اینکه چی از آب در میاد کار سختی نیست&lt;br /&gt;- پرستیژ این مجله به فونت کوچیکشه ، عمداً اینطوریه&lt;br /&gt;: آره بابا ! کاغذ های کاهی درجه n ش هم لابد بخاطر هماهنگی با جنبش آوانگاردیسم اروپاست&lt;br /&gt;- کی میدونه؟&lt;br /&gt;: لابد تو&lt;br /&gt;شانه هایش را بالا انداخت فرح&lt;br /&gt;: فرح!&lt;br /&gt;داشت مجله را ورق می زد : هوم؟!&lt;br /&gt;- من..&lt;br /&gt;م م م...&lt;br /&gt;من یعنی...&lt;br /&gt;من با ...&lt;br /&gt;- تو با؟&lt;br /&gt;سهراب به شدت احساس ناتوانی در ساختن جملات می کرد&lt;br /&gt;من با یه زن دوستم؟&lt;br /&gt;من با یه زن شوهر دار 40 ساله دوستم؟&lt;br /&gt;از تصور جمله ی خودش حال بدی پیدا کرد&lt;br /&gt;با اینکه حقیقت داشت اما هرگز اینطور این کلمات را کنار هم نچیده بود&lt;br /&gt;زن ِ ...شوهر دارِ... 40 ساله&lt;br /&gt;: من فرح....من....&lt;br /&gt;سرش را بلند کرد : چی؟&lt;br /&gt;: من یه دوست دارم&lt;br /&gt;- خوبه منم یه چندتایی دارم - لبخند زد&lt;br /&gt;سهراب کاری نکرد&lt;br /&gt;: یه دوست غیر همجنس&lt;br /&gt;- خوب انتظار که نداری متعجب بشم&lt;br /&gt;: یه دوست غیر همجنس که 8-7 سال از مامان کوچکتره و با همسر و دوتا بچه ش تو یکی از خونه های همین شهر زندگی می کنه&lt;br /&gt;فرح با چشم هایی که به اندازه ی دو تا کاسه گرد شده بودند سرش را بالا آورد&lt;br /&gt;زل زد به چشم های سهراب&lt;br /&gt;به جای زبان با چشم هایش پرسید : تو چی گفتی؟&lt;br /&gt;: من یه دوست دارم ، یه خانوم - یه خانوم حدوداً 40 ساله&lt;br /&gt;- از کی با هم دوستین؟&lt;br /&gt;: چند ماهه&lt;br /&gt;- خوشکله؟&lt;br /&gt;: خوشکله......کمی مکث کرد :...زیاد&lt;br /&gt;فرح لبخند تند و سریع و کمرنگی زد&lt;br /&gt;- دوسش داری نه؟&lt;br /&gt;سهراب با سر تایید کرد&lt;br /&gt;نگاه ، حرف زدن و آرامش فرح&lt;br /&gt;سهراب را هم آرام می کرد&lt;br /&gt;حس می کرد بار سنگینی را با دیگری تقسیم کرده است&lt;br /&gt;فرح اما نگران بود&lt;br /&gt;نگران شد&lt;br /&gt;نمی دانست چرا؟ نمی دانست اصلاً باید نگران می بود؟&lt;br /&gt;اما بود کم هم نبود&lt;br /&gt;- حواست هست سهراب؟&lt;br /&gt;سهراب سرش را بالا آورد و به چشم های فرح نگاه کرد&lt;br /&gt;: نه...نیست فرح&lt;br /&gt;فرح ناگهان از جایش پرید و به سمت در رفت&lt;br /&gt;- میرم سیگار بیارم میکشی که؟!&lt;br /&gt;: فقط یه نخ ، با هم&lt;br /&gt;چند لحظه بعد فرح با یک پاکت سیگار ، زیر سیگاری و فندک در چارچوب در ایستاده بود&lt;br /&gt;لبخند می زد&lt;br /&gt;- اسمش سوزانه نه!؟&lt;br /&gt;سهراب از تعجب حتی نمی توانست دهانش را باز کند&lt;br /&gt;دختر نشست ، یک نخ سیگار درآورد - روشن کرد و یک پک زد&lt;br /&gt;- سیگارش تازه ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:78%;"&gt;yn&lt;br /&gt;12/5/86&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-2221836360260762732?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/2221836360260762732/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=2221836360260762732&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2221836360260762732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/2221836360260762732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/08/miraclethirteen-and-half-bitter-tea.html' title='miracle(thirteen and half) : bitter tea'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-6197513926195996725</id><published>2007-07-23T05:33:00.001+03:30</published><updated>2007-07-26T04:19:42.931+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(thirteen)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;چی کارا می کنی؟&lt;br /&gt;همانطور که به روبرو نگاه می کرد و می راند بدون آنکه برگردد سوال را پرسید&lt;br /&gt;- کار بدی به اونصورت نمی کنم&lt;br /&gt;دختر کیفش را در دستش گرفته بود و کمی متمایل به راننده نشسته بود&lt;br /&gt;: این ترم تمومه؟&lt;br /&gt;- ترم پیش تموم شد&lt;br /&gt;: پروژه هم دادی؟&lt;br /&gt;- دادم&lt;br /&gt;با آنکه دانستن اینکه او درسش کی تمام شده یا می شود کوچکترین جذابیتی برایش نداشت اما پرسید :&lt;br /&gt;- تو چی؟&lt;br /&gt;: من این ترم ، فقط پروژه م مونده&lt;br /&gt;کمی به طرف دختر برمی گردد و سوالش را تکرار می کند&lt;br /&gt;- تو کی؟&lt;br /&gt;: من هم همین ترم&lt;br /&gt;جواب را که شنید برگشت و به صندلی تکیه داد&lt;br /&gt;- خوبه!&lt;br /&gt;: برنامه ت چیه؟&lt;br /&gt;- برنامه ی چی؟&lt;br /&gt;: بعد از درس&lt;br /&gt;- هیچ ...شاید فوق...شایدم سربازی&lt;br /&gt;این را فقط با خودش زمزمه کرد : شایدم کوفت&lt;br /&gt;- کار چی؟ کار نمی کنی؟&lt;br /&gt;آهی کشید و دست هایش را روی سرش گذاشت :&lt;br /&gt;: نه نمی کنم !&lt;br /&gt;دختر به طرف پسر برگشت : سهراب ! بچه خرخونیا !&lt;br /&gt;- هااه! جدی میگی؟! آره شایدم حق با تو باشه&lt;br /&gt;اما من اینطور فکر نمی کنم&lt;br /&gt;با حالت مسخره آمیزی ادامه داد : خیلی بده که من و تو مثل هم فکر نمی کنیم نه؟&lt;br /&gt;دختر که از لبخند و لحن مسخره آمیز فقط متوجه لبخند سهراب شده بود ، با همان لبخند ادامه داد :&lt;br /&gt;نمی دونم!....چی میگی تو!!؟&lt;br /&gt;- گرچه اشکالیم نداره ، آدمایی م هستن - با چشم به آرامی پسر را نشان می دهد - که مثل تو فکر می کنند نگران نباش&lt;br /&gt;این بار دختر علاوه بر لبخند متوجه لحن مسخره آمیز پسر هم شد&lt;br /&gt;به روی خودش نیاورد ، سری تکان داد و برگشت به روبرو نگاه کرد مثل قبل&lt;br /&gt;- چه احساسی داری حالا که تمام شد؟&lt;br /&gt;: مطمئنی احساسی دارم که می پرسی چه احساسی؟&lt;br /&gt;- نداری یعنی؟&lt;br /&gt;- نه - شایدم آره - نمی دونم&lt;br /&gt;یه زمان بود 3 2 پیش ، به امروز که فکر می کردم&lt;br /&gt;- هیچ تصوری ازش نداشتم&lt;br /&gt;هیچ تصوری از اینکه یه روز همه ی اون تو حیاط نشستنا&lt;br /&gt;تو بوفه چای خوردنا ، تو کلاسا استادا رو با شوخی و بچه ها تحمل کردنا - تموم میشه نداشتم&lt;br /&gt;غصه ام می گرفت فکر می کردم نوستالژی ش همه ی عمر با هام می مونه&lt;br /&gt;نوستالژی که می دونی چیه؟ کمی عصبی و تمسخر آمیز گفت&lt;br /&gt;قبل از اینکه جوابی بشنود ادامه داد&lt;br /&gt;الان که وقتش رسیده - اما&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;تحمل یک دقیقه موندن تو دانشکده رو ندارم&lt;br /&gt;آدماش - دیواراش - اتاقاش - پله هاش همه با هام غریبه ان&lt;br /&gt;همه دارن پسم می زنن فکرشم نمی تونم بکنم که یه روزی تو همین کلاسا درس می خوندم&lt;br /&gt;تو همین بوفه چای می نوشیدم ، تو همین حیاط می نشستم&lt;br /&gt;چهره ها ...صورت ها همیشه برام غریبه بودن&lt;br /&gt;غریبه و تکراری ، به دیدنشون عادت کرده بودم&lt;br /&gt;به دیدن چهره های سرد ، چهره های نازک ترک خورده&lt;br /&gt;نگاه های خالی بی نگاه&lt;br /&gt;الان ، صورت ها هنوز غریبه ان&lt;br /&gt;اما دیگه تکراری نیستن . شاید 5 سال دیگه طول بکشه تا به این چهره ها هم عادت بکنم&lt;br /&gt;حالا بجای اون همه نوستالژی ، هیچ تصوری از خود نوستالژی ندارم&lt;br /&gt;هر چیزی یه زمانی داره&lt;br /&gt;وقتی تموم بشه باید صفحه رو ورق بزنی و بری صفحه ی بعد&lt;br /&gt;چقدر میشه رو یه صفحه مکث کرد ؟&lt;br /&gt;چند بار میشه کلمات یک صفحه رو از سر به ته و از ته به سر خوند؟&lt;br /&gt;زیاد که بخونی می پوسه - اگه بپوسه می ریزه - اگه بریزه اونوقت دیگه نمی تونی ورقش یزنی&lt;br /&gt;باید تا آخر روی همون صفحه بمونی&lt;br /&gt;اونوقت ممکنه خودت بپوسی - خودت بریزی&lt;br /&gt;گاهی باورم نمیشه که ساعت 6 تو تاریکی و سرمای زمستون از خونه می زدم بیرون که ساعت 7&lt;br /&gt;سر کلاس مدار I حاضر بشم و دو ساعت تمام اون اراجیف رو یادداشت و اون مردک رو تحمل کنم&lt;br /&gt;تو اون اتوبوس های شلوغ دود گرفته&lt;br /&gt;که از همه جاش صدای موتور میومد و از موتورش صدای ناله&lt;br /&gt;حتی آدم گاهی فکر می کنه چند سال که بگذره همه ی اینا میشه خاطره&lt;br /&gt;پیش خودش یه استکان چای می ریزه با دو تا دونه قند تو نعلبکی یا همون نلبکی بعد میشینه&lt;br /&gt;کنار پنجره و همونطور که دونه های برف آروم آروم میریزه رو لبه ی پنجره&lt;br /&gt;تو هم به سوژه ساختنات برای استادا و خوردن خورش قیمه های 50 تومنی با دوستات تو&lt;br /&gt;سلف دانشگاه فکر می کنی بعد یه لبخند یه وری مسخره روی لب هات که معلوم نیست پشتشون دندونی هست&lt;br /&gt;یا نه نقش می بنده و چایت رو سر می کشی&lt;br /&gt;ه ه ه... اما چیزی که واقعاً اتفاق می افته اینه که وقتی وقتش می رسه حتی حوصله نداری&lt;br /&gt;سرت رو برگردونی به عقب بهشون نگاه کنی&lt;br /&gt;چه برسه به اینکه بخوای مرورشون هم بکنی&lt;br /&gt;به خیابان نگاه کرد&lt;br /&gt;چند دقیقه ای بود که پیاده شده بود انگار&lt;br /&gt;متوجه نشده بود کجا&lt;br /&gt;نمی دانست چقدر از حرف هایش را پیش آن دو زده بود و چقدرش را تنها ، کنار این خیابان&lt;br /&gt;با هوای بهاری اش&lt;br /&gt;یاد حرف هایش که می افتاد ترجیح می داد همه را اینجا کنار این خیابان زده باشد&lt;br /&gt;- نه نه! اینا حرفایی نبود که بخوام اونا بشنون&lt;br /&gt;مخصوصاً اون دوتا&lt;br /&gt;پوزخند خیلی کجی زد&lt;br /&gt;هاه ه ه... تو&lt;br /&gt;کی باورش میشه که من عاشق تو بودم&lt;br /&gt;که شب و روزم با تو گره خورده بود&lt;br /&gt;که فکر می کردم وجود تو مفهموم عشق رو بهم فهمونده&lt;br /&gt;که فکر می کردم جز تو به کس دیگه ای نمی تونم فکر کنم&lt;br /&gt;که حاضر بودم جونم رو بی درنگ به سمتت بگیرم&lt;br /&gt;اگه همون چند نفر از دوستام هم این رو نمی دونستند&lt;br /&gt;فکر می کردم همه ی اینا یه خواب بوده&lt;br /&gt;یه خواب چهار ساله ، طولانی و شیرین&lt;br /&gt;اما خواب خوابه دیگه قرار که نیست تا ابد بخوابی&lt;br /&gt;یه وقت بالاخره باید بیدار شی . تلخ یا شیرین - کابوس یا رویا&lt;br /&gt;باید رو حتو برگردونی سر جاش و زیپ بدنت رو بکشی و از خواب بیدار شی&lt;br /&gt;اعتراف می کنم که خواب شیرینی بود ازون خواب هایی که هرگز دوست نداری ازش بیدار شی&lt;br /&gt;هر قدر طولانی تر ... عمیق تر&lt;br /&gt;اما نمی دونم این چه سرنوشتی بود که پیدا کرد این خواب&lt;br /&gt;اصلاً این بلاییه که سر همه ی اینجور خوابا میاد یا نه؟&lt;br /&gt;یه همچین خوابی چقدر می تونه طول بکشه&lt;br /&gt;شاید خیلی زیاد ، اگه تو هولم نمی دادی&lt;br /&gt;اگه من چشمامو باز نمی کردم و تو رو نمی دیدم&lt;br /&gt;من از کور بودن فرار نکردم هرگز ، حتی بهش اعتراف هم کردم&lt;br /&gt;اما وقتی قرار باشه کور نباشه دیگه نمی تونی نبینی&lt;br /&gt;نمی تونی روت رو بکنی اونور و نبینی&lt;br /&gt;نمی تونی ببینی که اون بتی که ساختی ، روز به روز ، لحظه به لحظه مقابل کور نبودن های تو آب میشه&lt;br /&gt;و چیزی که می مونه هیچ شباهتی به اونی که تو ساختی نداره&lt;br /&gt;هر چند بتی که من ساختم چهره ش زیاد با آدما فرق نمی کرد حتی از نظر همه زیبا هم نبود&lt;br /&gt;چه ظاهرش - چه درونش&lt;br /&gt;بدشانسی اینجاست که می فهمی کسی که خواستی بتش رو بسازی لباس بتی از بزرگی به تنش زار میزنه&lt;br /&gt;ه ه ه... آره دیگه من آدم چندان خوش شانسی نبودم هرگز&lt;br /&gt;همه چیز برگشت - اگه نگم 180 درجه ، صد و هفتاد و پنج درجه&lt;br /&gt;خنده اش گرفت - سرش را دو سه بار تکان داد و خندید&lt;br /&gt;خوب اگه همه چیز اینجا تمام میشه ، با کمی اغماز میشد بهم گفت لوک خوش شانس&lt;br /&gt;اما حیف میشد ، زندگی و این لطف ها !&lt;br /&gt;تازه این طور که هیجانی نداره&lt;br /&gt;همه چیز تمام میشه و میره پی کارش - پس چرا بذاریم اینطور شه&lt;br /&gt;حالا باید سرو کله ی اون عوضی پیدا بشه&lt;br /&gt;من بار ها با خودم فکر کردم خودم را بار ها جای دختر های مختلف گذاشتم&lt;br /&gt;شاد - غمگین - سبک - سنگین - تهی مغز - فرهیخته&lt;br /&gt;اما هیچ کدومشون آدمی مثل اون عوضی رو دوست داشته باشند&lt;br /&gt;اشکال نداره !&lt;br /&gt;هر عوضی ی رو هم که دلت می خواد دوست داشته باش&lt;br /&gt;تو ماشینش هم یه وری رو به خودش بشین&lt;br /&gt;به درک!!&lt;br /&gt;برافروخته شد . دوست داشت چند واژه ی نه چندان موءدبانه نثار دختر و پسر بکنه&lt;br /&gt;ول کن&lt;br /&gt;نمی ارزن . تازه الانم که رفتن&lt;br /&gt;رسید جلوی در خانه&lt;br /&gt;حوصله ی کلید انداختن نداشت ، زنگ زد&lt;br /&gt;کیه؟&lt;br /&gt;منم&lt;br /&gt;در باز شد&lt;br /&gt;داخل شد و در را بست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;پنجره را باز کرد وسیگارش را روشن کرد&lt;br /&gt;معدود چیز هایی که تو دانشگاه یاد گرفته بود همین سیگار کشیدن بود&lt;br /&gt;چند وقتی بود که به سیگار بی میل شده بود .به این یکی اما میل عجیبی داشت&lt;br /&gt;جای سیگار ها را از خود سوزان یاد گرفته بود و برخلاف حدس سوزان&lt;br /&gt;این بار پاکت سیگار سر جایش در کشوی کابینت یود&lt;br /&gt;به دیوار کنار پنجره تکیه داده بود و به سیگارش پک زد&lt;br /&gt;نگاهش را رو آشپزخانه پن کرد&lt;br /&gt;یخچال - ماشین لباسشویی - کابینت ها و اجاق گاز&lt;br /&gt;اجاق گازی که هیچی روش نبود نگاهش را از اجاق به سرعت روی میز آشپزخانه آورد&lt;br /&gt;روی میز هم به جز ظرف شکر و ظرف خالی نان و چند قلم خرت و پرت چیزی نبود&lt;br /&gt;یاد کوکو سبزی های سوزان کامرویی افتاد&lt;br /&gt;لبخند روی لبش نقش بست مزه اش را با کمی تلاش هنوز می توانست به خوبی به یاد بیاورد&lt;br /&gt;الان اما نه از کوکو ها خبری بود - نه از کامرویی ِ کوکو درست کن&lt;br /&gt;خانم آشپزباشی که فعلاً در بستر بیماری افتاده بودند و کوکو ها هم که کسی نبود بیاد درستشان کند&lt;br /&gt;با خودش فکر کرد که این جمله اش از نظر فلسفه شناسانه ایراد داشت و اگر افلاطون یا سقراط&lt;br /&gt;یا یکی از بر و بچه هایشان اینجا بودند حتماً بهش گیر می دادند&lt;br /&gt;که کوکو قبل از اینکه کوکو بشود اصلاً کوکو نیست و تا مواد اولیه اش با هم مخلوط نشوند و درون ماهی تابه&lt;br /&gt;سرخ نشوند نمی توان لفظ کوکو را به آنها اطلاق کرد&lt;br /&gt;بنابراین تو حق نداری بگی کسی نبود تا کوکو ها را درست کند&lt;br /&gt;یا به عبارتی دیگر کوکو تا کوکو نشود کوکو نیست&lt;br /&gt;- اوه ه ه ه... ولمون کنید تو رو خدا بابا&lt;br /&gt;بیکارید شما هام ها!&lt;br /&gt;اون بیچاره رو تختش مریض خوابیده&lt;br /&gt;اونوقت شما اینجا سر کوکو هاش دعوا می کنید&lt;br /&gt;خولید دیگه . البته نه خول تنها&lt;br /&gt;حالا به خودشون اگه بگی - کوکو که هیچی - تخم مرغ بلدی آبپز کنی&lt;br /&gt;مثل اون حیوون چشم قشنگ تو گل می مونن&lt;br /&gt;: چشم قشنگ گاوه ! اون گوشش درازه&lt;br /&gt;- آها راس میگی . ببخشید مثل اون حیوون گوش دراز تو گل می مونن&lt;br /&gt;سیگارش تمام شد . خاکسترهای سیگارش را کف دستش ریخته بود&lt;br /&gt;یادش رفته بود جای زیر سیگاری را هم از سوزان بپرسد&lt;br /&gt;سیگار را زیر آب خاموش کرد و به همراه خاکستر های کف دستش داخل سطل زباله انداخت&lt;br /&gt;دستش را شست و داخل جیبش فرو برد&lt;br /&gt;کته با ماست ، چای تلخ و آب معدنی&lt;br /&gt;تنها چیزایی که دکتر گفت می تونی بخوری ، دختر&lt;br /&gt;من اگه جای تو بودم خودم رو پرت می کردم ته دره&lt;br /&gt;حالا خوبه نگفت کته با خورش فسنجوون&lt;br /&gt;اونوقت چه خاکی تو سرم می ریختم&lt;br /&gt;خوب خوب خوب! گفتی برنحات کجاست دختر؟&lt;br /&gt;کابینت زیر ظرفشویی؟&lt;br /&gt;بذار ببینم . آره اینجاست&lt;br /&gt;دو سه پیمانه برنج برداشت و داخل سینی ریخت&lt;br /&gt;م م م م برنجای تمیزی به نطر میان&lt;br /&gt;برنج ها را به سرعت هر چه تمام تر پاک کرد و داخل کاسه ی قرمز رنگ پلاستیکی ریخت&lt;br /&gt;کاسه را زیر شیر آب گرفت&lt;br /&gt;برنج ها را مشت مشت در دستش می گرفت و زیر آب حسابی شستشویشان می داد&lt;br /&gt;آب کاسه را چند بار پر و خالی کرد تا اینکه از شفافیت آب برنج مطمئن شد&lt;br /&gt;برنج ها را داخل قابلمه ی متوسط زرد رنگی ریخت&lt;br /&gt;به تعداد پیمانه هایی که برنج برداشته بود یکی بیشتر آب داخل قابلمه ریخت&lt;br /&gt;روغن و کمی نمک و بعد قابلمه را روی گاز گذاشت و گاز را روشن کرد ، با شعله ی نسبتاً زیاد&lt;br /&gt;یادت نره پسر! بسوزه&lt;br /&gt;در قابلمه را نیمه باز گذاشت&lt;br /&gt;این هم یکی از مزایای داشتن موجودی بنام خواهر از نوع فرحش بود&lt;br /&gt;کاسه و سینی را شست و سر جایشان گذاشت ، البته بسیار آهسته تر از وقتی که همین کار را در خانه شان انجام می داد&lt;br /&gt;- ماست چی؟ داریم؟&lt;br /&gt;در یخچال را باز کرد و تا نیمه وارد یخچال شد&lt;br /&gt;امروز شانس باهاته سهراب ، اینم ماست&lt;br /&gt;سرش را بیرون آورد و در را بست&lt;br /&gt;از آشپزخانه بیرون آمد ، در آستانه در از حرکت ایستاد و نگاهی به خانه انداخت&lt;br /&gt;دفعه ی پیش همه ی این مبل ها و تلویزیون و تابلو ها را زیر نور لامپ های لوستر دیده بود&lt;br /&gt;حالا اما همه ی آنها به علاوه ی خود لوستر را می توانست با نور طبیعی - که چیز زیادی ازش نمانده بود - ببیند&lt;br /&gt;روبرویش دو اتاق کنار هم می دید&lt;br /&gt;بدون هیچ تردیدی می دانست که اتاق بچه های سوزانند&lt;br /&gt;خودش را که به دیوار تکیه داده بود با یک هل بلند کرد و به سمت حمام رفت&lt;br /&gt;چراغ را روشن کرد و در را باز کرد&lt;br /&gt;وارد شد&lt;br /&gt;در را پشت سرش بست و به دنبال لباسی که ساعتی قبل ، مچاله داخل حمام انداخته بود ، گشت&lt;br /&gt;- اوه !! اونجایی یادم رفته بود کجا پرتت کردم ببخش&lt;br /&gt;حال صاحبت اصلا خوب نبود چاره ای نداشتم&lt;br /&gt;لباس را برداشت و روبرویش نگه داشت&lt;br /&gt;جلوی لباس را چیز هایی که احتمالاً سوزان چندین ساعت قبل خورده بود ، پوشانده یود&lt;br /&gt;می شورمت قبول؟&lt;br /&gt;لباس را زیر آب گرفت&lt;br /&gt;اول غذاهایی که سوزان خورده بود را به مقصد نهایی شان راهنمایی کرد&lt;br /&gt;- اینجا شما ظرف ندارین بچه ها؟&lt;br /&gt;کمی دور و اطراف حمام را گشت&lt;br /&gt;آها آره خودتی ، تشت کوچولوی سبز رنگ&lt;br /&gt;خدا می دونه سوزان ازت چه استفاده ای میکنه&lt;br /&gt;من کار بدی باهات نمی کنم قول!&lt;br /&gt;لباس را داخل تشت انداخت کمی پودر ریخت و آب سرد&lt;br /&gt;بعد شروع به شستن تی شرت زرد رنگ کرد&lt;br /&gt;بر خلاف جوراب های خودش اصلاً محکم چنگ نمی زد&lt;br /&gt;خوب طبیعی هم بود ، اون ها جوراب های سهراب بودند و این تی شرت زرد کمرنگ سوزان !&lt;br /&gt;شست&lt;br /&gt;از حمام بیرون آمد لباس را با سرعت تمام در حالیکه ازش آب می چکید با دو دستش مثل مار&lt;br /&gt;گرفت و به سمت تراس رفت . وارد تراس شد از جیبش دستمال کاغذی در آورد و چند بار روی بند رخت کشید&lt;br /&gt;لباس را باز کرد و چند بار محکم تکاند تا صاف شود دو عدد گیره برداشت ، لباس را به حالت ایستاده&lt;br /&gt;گرفت و با دو گیره به بند گیر داد&lt;br /&gt;لباس را به باد و آفتاب روز بعد سپرد و به پیش برنج ها رفت - حالشان خوب بود&lt;br /&gt;آبشان تمام شده بود و قد کشیده بودند شعله زیرشان را کم کرد ، خیلی کم و آنها را هم ترک کرد&lt;br /&gt;رفت پیش سوزان ، در را آهسته باز کرد و وارد شد&lt;br /&gt;سوزان خواب بود . دو زانو پایین تخت نشست&lt;br /&gt;انگار به یکی دیگه از آرزوهایش رسیده بود : دیدن سوزان در خواب با چشم های بسته&lt;br /&gt;موهای سوزان خیس بودند و صورتش بی رنگ شده بود&lt;br /&gt;حدس زد با خودش که از معدود مواردی بود که چهره ی سوزان انقدر معصوم بود&lt;br /&gt;خودش را به سوزان نزدیکتر کرد&lt;br /&gt;با آهستگی هر چه تمام تر موهای خیس روی پیشانی اش را فوت کرد&lt;br /&gt;با پشت انگشت اشاره موهای خیس سوزان را از روی پیشانی اش&lt;br /&gt;کنار زد و نوازش کرد باورش نمی شد که از زیبایی سوزان ضربان قلبش تند تر شده بود&lt;br /&gt;سوزان آرام چشم هایش را باز کرد&lt;br /&gt;سهراب لبخند زد همانطور که نوازشش می کرد : بهتری عزیزم؟&lt;br /&gt;لب های سوزان خشک بودند ، لبخند کمرنگی زد&lt;br /&gt;- برات غذا درست کرده ام یکم دیگه آماده میشه&lt;br /&gt;البته به خوشمزگی دستپخت خوشگل خانوم نیستا&lt;br /&gt;لب های خشکیده را آرام حرکت داد : زحمتت شد سهراب!&lt;br /&gt;- وای مادر این چه حرفیه نگو - اصلاً بهت نمیاد&lt;br /&gt;با دست چپش دست راست سوزان را گرفت ، همانطور که نوازشش می کرد : خل چل این چه حرفیه؟&lt;br /&gt;- دستشویی نمی خوای بری؟&lt;br /&gt;سوزان با سر جواب نه داد&lt;br /&gt;سهراب غرق در نگاه کردن سوزان شده بود انگار بار اول بود که می دیدش&lt;br /&gt;با رنگ - رنگ پریده - خواب - بیدار&lt;br /&gt;خواست با اصطلاحات کامپیوتری یک جمله درست کند که عمق زیبایی اش را بیان کند ، اما نکرد&lt;br /&gt;فقط گفت زیبایی ...به آهستگی&lt;br /&gt;لحظه ها می گذشتند بدون اینکه کوچکترین کلمه ای بینشان رد و بدل شود&lt;br /&gt;هر چه بود فقط نگاه بود - نگاه - نگاه و نگاه&lt;br /&gt;برای سهراب یک لذت ناب بود خالص ، بدون کوچکترین ذره ی مزاحم&lt;br /&gt;دلش می خواست بهش وحی می شد که می بایست تا آخر عمر یا اخر دنیا اگر می شد پای تحت سوزان&lt;br /&gt;بنشیند و نگاهش کند لذت بخش بودن این نگاه باعث می شد تا خود کلمه ی "نگاه" هم در نظرش زیباتر جلوه کند&lt;br /&gt;صدای گوشی اش از هال آمد&lt;br /&gt;سهراب زیر لب یک فحش خیس نثارش کرد&lt;br /&gt;- بر می گردم okay؟&lt;br /&gt;دست ها را به زانو زد و از جایش بلند شد و به هال رفت&lt;br /&gt;گوشی را جواب داد :&lt;br /&gt;- بله؟&lt;br /&gt;- سلام خوبی؟&lt;br /&gt;- نه خونه نیستم چطور؟&lt;br /&gt;- بیرونم کار دارم&lt;br /&gt;- نه امشب خونه نمی رم&lt;br /&gt;- نه نمی تونم بیام&lt;br /&gt;- نمیشه باید اینجا باشم&lt;br /&gt;- ای بابا میگم نمیشه تو چه کار داری کجام؟&lt;br /&gt;- فکر کن مادرم مریض شده می تونم ول کنم بیام فیلم ببینم؟!&lt;br /&gt;- نه چیزی نیست گفتم فکر کن&lt;br /&gt;- okay بعد باهات تماس می گیرم خدافظ&lt;br /&gt;گوشی را روی مبل پرت کرد و به آشپزخانه رفت در قابلمه را برداشت&lt;br /&gt;داشت دیر میشد اما هنوز نشده بود&lt;br /&gt;اجاق را خاموش کرد از جا ظرفی بشقاب را دراورد و روی کابینت گذاشت کفگیر را برداشت و مقداری&lt;br /&gt;برنج درون بشقاب ریخت&lt;br /&gt;خوب! کته ی کته هم نشدید اما بد نیست&lt;br /&gt;از یخچال ظرف ماست را آورد&lt;br /&gt;یک گوشه از برنج های بشقاب را کنار زد و چند قاشق ماست کنار بشقاب ریخت&lt;br /&gt;در قابلمه را گذاشت و ماست را در یخچال&lt;br /&gt;بشقاب را برداشت و به اتاق سوزان رفت&lt;br /&gt;آباژور را روشن کرد&lt;br /&gt;- ما اومدیم بخوریمون سوزان!&lt;br /&gt;به سوزان کمک کرد از جایش کمی بلند شود و به پشت تخت تکیه دهد متکا را پشتش گذاشت&lt;br /&gt;و خودش این بار روی تخت و کنارش نشست بشقاب را برداشت و چند برگ هم دستمال کاغذی کند&lt;br /&gt;کمی برنج برداشت و مقداری هم ماست بهش اضافه کرد&lt;br /&gt;قاشق را به سمت دهان سوزان برد&lt;br /&gt;- اینجوری نگام نکن دکتر گفته!&lt;br /&gt;خنده اش گرفت زن : دیوونه !&lt;br /&gt;سهراب با لذت تمام ، قاشق را به سمت دهان سوزان می برد و غذا خوردنش را تماشا می کرد&lt;br /&gt;: مرسی کافیه.&lt;br /&gt;- هیچی نخوردی کامرویی&lt;br /&gt;: نمی تونم&lt;br /&gt;- باشه گلم&lt;br /&gt;سوزان یک برگ از دستمال های کنده شده را برداشت و دهانش را پاک کرد&lt;br /&gt;- ببرم؟&lt;br /&gt;: ممنون&lt;br /&gt;سهراب بلند شد که ظرف ها را ببرد&lt;br /&gt;: میرم مسواک بزنم سهراب&lt;br /&gt;- الان میام&lt;br /&gt;پسر دوید ظرف ها را در آشپزخانه گذاشت و به سوزان که داشت به سمت حمام می رفت رسید&lt;br /&gt;سوزان همیشه در حمام مسواک می زد&lt;br /&gt;وارد حمام شد&lt;br /&gt;پسر هم کنارش بود&lt;br /&gt;: نمی خوای که باهام بیای تو می خوای؟&lt;br /&gt;پسر مکث کرد&lt;br /&gt;- نگاهت می کنم. خوب؟&lt;br /&gt;: نگام می کنی؟ خوب مگه الان نمی کنی؟&lt;br /&gt;- هر کاری که می خوای بکنی ، فقط بذار نگاهت کنم&lt;br /&gt;چشم های گود افتاده ی سوزان حالا گرد شده بودند&lt;br /&gt;: من شاید بخوام ... خدایا!&lt;br /&gt;پسر با صدای بسیار آرام : می دونم می دونم ... فقط بگذار&lt;br /&gt;: خل شدی سهراب ! بس کن تو رو خدا .&lt;br /&gt;خواست در را پشت سرش ببندد . سهراب جلوی در را گرفت&lt;br /&gt;نگاهشان به هم گره خورد&lt;br /&gt;زن از نگاه پسر احساس خنکی می کرد&lt;br /&gt;بدن تب دار خنک&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- بگذار سوزان...&lt;br /&gt;خواهش می کنم&lt;br /&gt;سوزان مکثی طولانی می کند . بهت گقته بودم هرگز از یک زن خواهش نکن نگفته بودم&lt;br /&gt;سهراب چیزی نگفت&lt;br /&gt;سوزان در را رها کرد و وارد حمام شد&lt;br /&gt;سهراب در آستانه ی در ایستاد&lt;br /&gt;اول باید آب هایی که خورده بود را دوباره وارد چرخه ی حیات می کرد&lt;br /&gt;دکمه ی شلوارش را باز کرد و بعد زیپش را&lt;br /&gt;شلوار و لباس زیرش را با هم تا زانو پایین کشید&lt;br /&gt;سرش را چرخان و به سهراب نگاه کرد&lt;br /&gt;سهراب به زمین میخ شده بود و نگاهش به سوزان&lt;br /&gt;درب سفید پلاستیکی توات فرنگی چینی سفید را برداشت و نشست&lt;br /&gt;سهراب تنش داغ شده بود&lt;br /&gt;سوزان سرش را با دو دستش گرفت و کمی خم شد&lt;br /&gt;نمی توانست سرش را روی تنش نگه دارد&lt;br /&gt;سهراب حس می کرد چند لحظه ی دیگر آتش می گیرد&lt;br /&gt;نمی توانست نگاهش را از سوزان بردارد&lt;br /&gt;با دست یقه ی تی شرتش را باز و باز تر می کرد اما فایده ای نداشت&lt;br /&gt;حرارت از همه جای بدنش بیرون می زد. احساس می کرد بدنش از داخل در حال ذوب شدن بود&lt;br /&gt;سوزان کارش تمام شد&lt;br /&gt;خم شد و چند برگ دستمال رل کشید و کند&lt;br /&gt;کاری که باید با دستمال می کرد را کرد و رهایش کرد&lt;br /&gt;بلند شد و لباس هایش را سر جایشان برگرداند&lt;br /&gt;و چند لحظه بعد صدای جریان آب در حمام طنین انداز شد&lt;br /&gt;گلوی سهراب خشک شده بود ، دندان هایش به هم قفل شده بودند انگار با چسب قطره ای روی هم چسبیده بودند&lt;br /&gt;سوزان دست هایش را شست و مشغول مسواک زدن شد مسواک را سر جایش گذاشت و دهانش را با حوله خشک کرد&lt;br /&gt;با اینکه سهراب هرگز سوزان را در این حالت ندیده بود اما مطمئن بود که همه ی این کار ها را در حالت عادی سریعتر&lt;br /&gt;انجام می داد&lt;br /&gt;سوزان از حمام بیرون آمد ، نگاه سهراب هم&lt;br /&gt;: دیدی؟&lt;br /&gt;سهراب مکثی طولانی کرد&lt;br /&gt;- دیدم&lt;br /&gt;تا اتاق و از اتاق تا تخت همراهی ش کرد&lt;br /&gt;سوزان تقریباً روی تخت افتاد&lt;br /&gt;- می خوابی؟&lt;br /&gt;: کم کم&lt;br /&gt;سوزان دست کرد و لباس خواب سفید رنگش را از زیر متکا بیرون کشید&lt;br /&gt;تی شرتش را درآورد&lt;br /&gt;و بعد به کمک سهراب شلوارش هم&lt;br /&gt;همانطور که روی تخت نشسته بود لباس را از بالای سرش رد کرد و تا نیم تنه اش آورد&lt;br /&gt;نیم تنه اش را بلند کرد و باز با کمک سهراب لباسش را تا پایین زانوهایش آورد&lt;br /&gt;اون کتاب رو از رو دراور بهم میدی سهراب؟&lt;br /&gt;سهراب بلند شد و کتاب را برایش آورد&lt;br /&gt;: یه کم می خونم&lt;br /&gt;- okay و از اتاق خارج شد وارد آشپزخانه شد&lt;br /&gt;به هیچ وجه حوصله ی شستن و مرتب کردن اونجارو نداشت اما چاره ای نبود&lt;br /&gt;ظرف ها را با سرعت و بدون هیچ ملایمتی شست و در جایشان قرار داد&lt;br /&gt;باقی مانده ی ماست را در یخچال گذاشت&lt;br /&gt;روی کابینت را دستمال کشید&lt;br /&gt;چراغ را خاموش کرد به دستشویی رفت&lt;br /&gt;مسواک هم نداشت ، با آب و انگشت مثلاً دندان هایش را شست&lt;br /&gt;جوراب هایش را در آورد پاچه ی شلوارش را کمی بالا داد و پاهایش را داخل آب سرد کرد&lt;br /&gt;مثل نوزاد ها 3 2 ماهه بی اختیار لیخند روی لبش نقش بست&lt;br /&gt;همین کار را با دست وصورتش هم کرد&lt;br /&gt;بیرون آمد با دستمال دست و صورتش را خشک کرد&lt;br /&gt;- آخیش تمام شد&lt;br /&gt;همه ی چراغ ها را خاموش کرد&lt;br /&gt;وارد اتاق سوزان شد&lt;br /&gt;سوزان کتاب را سمت چپش باز رها کرده بود و به خواب رفته بود&lt;br /&gt;کتاب را برداشت و کنار آباژور گذاشت صفحه اش را حفظ کرد&lt;br /&gt;ملافه را تا نیمه های تن سوزان بالا کشید&lt;br /&gt;حالا باید آباژور را خاموش می کرد&lt;br /&gt;اما نه - حیف بود - بعید بود که در بقیه ی عمرش همچین فرصتی دوباره نصیبش می شد&lt;br /&gt;نور تقریباً نارنجی آباژور که یه وری و متعادل شده در تاریکی مطلق خانه روی صورتش&lt;br /&gt;فریم بی نظیری از صورت سوزان درست کرده بود&lt;br /&gt;سرجایش نشست و نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد&lt;br /&gt;لذت می برد تا می توانست&lt;br /&gt;نگاه کرد و نگاه کرد&lt;br /&gt;سکوت ! تا می توانست&lt;br /&gt;نگاه کرد و نگاه کرد&lt;br /&gt;غصه اش گرفت تا میشد&lt;br /&gt;نگاه کرد و نگاه کرد چشم هایش خیس شد&lt;br /&gt;آباژور را خاموش کرد&lt;br /&gt;جای خودش را کنار تخت درست کرد&lt;br /&gt;دست سوزان را در دستش گرفت&lt;br /&gt;سرش را کنار سوزان گذاشت و چشم هایش را بست&lt;br /&gt;وقتی پلک هایش را روی هم گذاشت مژه های بلندش خیس شده بودند&lt;br /&gt;پلک زد ، مژه ها خیس تر شدند&lt;br /&gt;دلش می خواست یکبار دیگر عاشقش میشد&lt;br /&gt;عاشق سوزان&lt;br /&gt;از اول - به سبک عشق های 17 سالگی&lt;br /&gt;بکر&lt;br /&gt;دست نخورده&lt;br /&gt;وحشی&lt;br /&gt;عشق 17 سالگی&lt;br /&gt;یک 17 داشت اما هفدهی که داشت عشق 17 سالگی نبود&lt;br /&gt;17 سال تفاوت 17 سال دوری 17 سال صدای زنگ که مثل پتک توی سرش می خورد&lt;br /&gt;17 بهار از دست رفته ، 17 سال دیر رسیدن ،17 سال به ته نزدیک تر بودن&lt;br /&gt;17 سال زیبا تر شدن تو و 17 سال فرسوده شدن من&lt;br /&gt;حالا اشک هایش به هق هق تبدیل شده بودند&lt;br /&gt;آرام و بی صدا هق هق می کرد&lt;br /&gt;کل بدنش به شدت از هق هق تکان می خورد&lt;br /&gt;ترسید سوزان بیدار شود دستش را رها کرد&lt;br /&gt;هر دو دستش را کنار سوزان گذاشت وسرش را روی دست هایش و بدون زار زار فقط گریه کرد&lt;br /&gt;در حالیکه به شدت هق هق می کرد :چی میشد؟&lt;br /&gt;آخه چی میشد منو بیست سال زودتر می فرستادی این دنیا&lt;br /&gt;فقط بیست سال . برای تو که کاری نداشت لعنتی فقط بیست سال&lt;br /&gt;همانطور که سرش پایین بود و گریه می کرد&lt;br /&gt;حرکت انگشت های ظریفی را در موهایش حس کرد&lt;br /&gt;انگشت ها کنجکاو به کشف مسیر های ناشناخته ی موهای سرش می پرداختند&lt;br /&gt;سهراب سرش را بلند نکرد&lt;br /&gt;انگشت ها آخرین بار مسیر را تا ته طی کردند ، به گردن رسیدند&lt;br /&gt;حالا نوبت ناحن ها یود که روی گردن پاتیناژ بازی کنند&lt;br /&gt;یک نفره ، دو نفره ، چهار نفره&lt;br /&gt;بعد از کنار گوشش سر خوردند و از کنار دست هایش که سرش رویشان بود به چشم هایش رسیدند&lt;br /&gt;انگشت اشاره ، آرام پلک های پسر را نوازش کرد و خودش را به خیسی مژه های پسر رساند&lt;br /&gt;انگشت ها از حرکت ایستادند&lt;br /&gt;هق هق سهراب هم!&lt;br /&gt;درست چهل و هفت ثانیه گذشت&lt;br /&gt;سهراب با چشم های پف کرده سرش را بلند کرد&lt;br /&gt;صورت سوزان انتظارش چشم هایش را می کشید&lt;br /&gt;- مامان !&lt;br /&gt;بغضش ترکید&lt;br /&gt;و به آغوش سوزان پرتاب شد&lt;br /&gt;انگشت ها حالا روی کتف های پسر بودند&lt;br /&gt;: پسرم!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:78%;"&gt;yn&lt;br /&gt;86/4/31&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(warm thanks to Ss)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-6197513926195996725?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/6197513926195996725/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=6197513926195996725&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6197513926195996725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/6197513926195996725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/07/miraclethirteen.html' title='miracle(thirteen)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-9017923774605791279</id><published>2007-06-03T05:15:00.000+03:30</published><updated>2007-07-26T04:18:59.994+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(twelve)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;-مامان فردا می تونم برم پیش سحر؟&lt;br /&gt;صدا به گوشش رسید اما نشنید انگار&lt;br /&gt;با صدای بلند تر تکرار شد : مامان ن ن...!؟&lt;br /&gt;این بار ، هم صدا به گوشش رسید هم شنید&lt;br /&gt;: هوم جانم چی میگی؟&lt;br /&gt;- میگم فردا می تونم برم پیش سحر؟&lt;br /&gt;: کی مامان؟&lt;br /&gt;- فردا عصر&lt;br /&gt;: اونوقت کی برت گردونه مامان جان؟&lt;br /&gt;- تو یا بابا دیگه&lt;br /&gt;با خودش آرام تکرار می کند&lt;br /&gt;من یا بابا!؟&lt;br /&gt;و باز صدایی بلند از اتاق می آید&lt;br /&gt;- مامان ن ن...&lt;br /&gt;: ها....سرم رفت&lt;br /&gt;- میشه برم یا نه؟&lt;br /&gt;: راجع بهش صحبت می کنیم عزیزم شاید فردا کار داشته باشم&lt;br /&gt;- نمیشه الان دارم با سحر صحبت می کنم&lt;br /&gt;لحنش را کمی جدی تر می کند&lt;br /&gt;: گفتم راجع بهش صحبت می کنیم دخترم&lt;br /&gt;صدایی از اتاق نمی آید ، ظاهراً صدای بلند کار خودش را کرده است&lt;br /&gt;چند لحظه بعد دختر با لب و لوچه ی آویزان کنار در آشپزخانه ظاهر می شود&lt;br /&gt;به چارچوب تکیه داده و پای چپش را کمی جمع کرده و بالا آورده&lt;br /&gt;با نگاهی پر از التماس و خواهش و البته دلخوری : م م م سوزان چرا نذاشتی برم؟&lt;br /&gt;زن که از قیافه ی دختر خنده اش گرفته خنده اش را قورت می دهد ، ابروی چپش را بالا می برد و چشم راستش را&lt;br /&gt;کمی ریز می کند : سوزان نه!! مامان!&lt;br /&gt;- می ذاشتی برم دیگه چی میشد مگه؟&lt;br /&gt;: نگفتم نرو که مامانم . گفتم راجع بهش صحبت می کنیم بذار ببینم بابا کار نداره می تونه بیاد دنبالت؟&lt;br /&gt;- خب نتونه اصن چی میشه مگه شب همونجا می مونم&lt;br /&gt;: آ...آ... نشد نشد نشد . تو شب اونجا نمی مونی کوچولوی سر به هوا&lt;br /&gt;- مگه چی میشه&lt;br /&gt;: نمیشه مامان اصرار نکن&lt;br /&gt;دخترک حسابی ناراحت شده اگر یک کلمه ی دیگر حرف بزند بغضش یقیناً می ترکد&lt;br /&gt;پایش را که بلند کرده روی زمین می گذارد&lt;br /&gt;بر می گردد که برود سوزان صدایش می کند&lt;br /&gt;خانوم خوشکله از سیب زمینی های رستوران ما میل نمی کنید&lt;br /&gt;دختر همچنان با لب و لوچه ی آویزان سرش را به علامت نه بالا می اندازد&lt;br /&gt;بیا دیگه پرنسس کوچولو قهر نکن&lt;br /&gt;بعد با قاشق چوبی چند تا سیب زمینی سرخ شده بر می دارد و داخل ظرف مخصوص دختر می گذارد و به طرف دختر می برد&lt;br /&gt;زانو می زند و روبروی دخترش می نشیند&lt;br /&gt;ظرف را به دست دختر می دهد بعد موهای دختر را از روی صورتش کنار می زند و پشت گوشش می فرستد&lt;br /&gt;حالا یه بوس مخصوص سوزان بده&lt;br /&gt;بعد هر دو با هم چشمانشان را می بندند . دستانشان را پشتشان می گیرند کمی عقب می روند سپس ناگهان جلو می آیند&lt;br /&gt;و لب همدیگر را در یک لحظه می بوسند و دوباره به عقب بر می گردند&lt;br /&gt;این روشی بود که مادر و دختر مدتها قبل برای بوسیدن هم اختراع کرده بودند&lt;br /&gt;و اینطور که بنظر می آمد هر دو از این اختراع به شدت شاد و مسرور بودند&lt;br /&gt;بعد از انجام مراسم بوسه ی مخصوص لب و لوچه ی دختر سر جایش برگشته بود و لبخند رویش نشسته بود&lt;br /&gt;دختر به همراه ظرف سیب زمینی هایش به اتاق برگشت .&lt;br /&gt;سوزان هم دست هایش را روی زانوهایش گذاشت و بلند شد و برگشت پیش سیب زمینی هایش&lt;br /&gt;از اتاق صدای ملایم تلویزیون می آمد&lt;br /&gt;صدا هر چند ثانیه یک بار عوض می شد. گاهی حرف گاهی موسیقی گاهی فیلم گاهی هم هیچ...&lt;br /&gt;صدای سرخ شدن سیب زمینی ها اما الان صدای پیش زمینه ی ذهنش بود&lt;br /&gt;آرام و بی دغدغه به لطف ماهی تابه ی نچسب در حال سرخ شدن بودند&lt;br /&gt;پنچره ی آشپزخانه باز بود و نسیمی ملایم هر از گاهی به آشپزخانه سرک می کشید&lt;br /&gt;گرمای سیب زمینی ها و خنکای نسیم بهاری تضاد جالبی برایش درست کرده بود&lt;br /&gt;یکهو از گرمای روغن داغ سیب زمینی ها که بهش می خورد&lt;br /&gt;احساس خفگی کرد - نفس کشیدن برایش سخت شد&lt;br /&gt;شعله ی گاز را کم کرد از آشپزخانه بیرون آمد&lt;br /&gt;داخل اتاق شد در را تا نیمه بست&lt;br /&gt;از روی لباسش سوتینش را باز کرد ، از جلو دست کرد زیر لباسش و با شدت هر چه بیشتر سوتین را بیرون کشید&lt;br /&gt;و روی تخت انداخت&lt;br /&gt;به آشپزخانه و پیش سیب زمینی ها برگشت&lt;br /&gt;حالا نسیم بهاری احساس بهتری بهش می داد&lt;br /&gt;با خودش : انگار تو بهار همه چیز آهسته تره زمان کند تر می گذره&lt;br /&gt;مخصوصاً عصر ها .&lt;br /&gt;این باد خنک...این سیب زمینی ها...صدای تلویزیون از هال....همه و همه آهسته ترند&lt;br /&gt;بعد با چشم هایش مثل دوربین کل فضای آشپزخانه ش را پن کرد - به آهستگی&lt;br /&gt;آشپزخانه اش را دوست داشت&lt;br /&gt;هوس سیگار کرد دلش می خواست همانطور که به کابینت کنار اجاق گاز تکیه داده بود&lt;br /&gt;با دست راستش سیگارش را گوشه لبش می گذاشت و با دست چپش دست راست را نگه می داشت&lt;br /&gt;معمولاً یک پاکت سیگار داخل کشوی وسطی کابینت نگه می داشت&lt;br /&gt;کشو را بیرون کشید خرت و پرت های داخلش را کمی زیر و رو کرد&lt;br /&gt;اثری اما از پاکت سیگار نبود . زیر لب چند کلمه به فرانسه غرغر کرد ، کشو را محکم هل داد&lt;br /&gt;و برگشت روبروی سیب زمینی ها - با قاشق چوبی کمی جابجایشان کرد&lt;br /&gt;- خوب خوب بچه ها روغن سواری بسه دیگه ، وقت پیاده شدنه&lt;br /&gt;هاه...! روغن سواری! چه واژه ی احمقانه ای&lt;br /&gt;چند بار "روغن سواری" را با خود تکرار کرد تا احمقانه بودنش برایش کاملاً مسجل شود&lt;br /&gt;- با این پسره گشتن این چیزارو هم داره دیگه کامرویی&lt;br /&gt;سیب زمینی ها را دسته دسته با قاشق چوبی کنار می کشید چند لحظه به لبه ی ماهی تابه تکیه شان می داد&lt;br /&gt;از جا ظرفی دیس چینی سفید را بیرون می کشید و سیب زمینی ها را دسته دسته داخلش می گذاشت&lt;br /&gt;سیب زمینی هایی را که درون آب خیسانده بود مشت مشت بیرون می آورد&lt;br /&gt;چند بار آبشان را می گرفت و روی ماهی تابه رهایشان می کرد&lt;br /&gt;چند ثانیه بدون حرکت نگاهشان می کرد و سپس با قاشق پخششان می کرد&lt;br /&gt;بعد دسته بعد ... و دسته ی بعد ...&lt;br /&gt;- سلام&lt;br /&gt;دو دست گرم و بلند را دور کمرش حس کرد&lt;br /&gt;به شدت ترسید&lt;br /&gt;از جایش پرید . تند برگشت و سعی کرد خودش را بیرون بیاورد&lt;br /&gt;- نترس منم!&lt;br /&gt;: تویی؟! اَه ه ه ه... این چه کاریه آخه - صد بار نگفتم از این شوخیا نفرت دارم!؟&lt;br /&gt;- من فکر کردم داخل شدم فهمیدی&lt;br /&gt;با حالت همچنان دلخور : وقتی مثل گربه رو پنجه هات میای تو معلومه که نمی فهمم&lt;br /&gt;روزبه کارت خیلی احمقانه بود . قلبم هنوزم تند می زنه&lt;br /&gt;مرد سرش را روی سینه ی زن می گذارد وکمی مکث می کند&lt;br /&gt;با لبخند ادامه می دهد : اوه ه ه... راس می گی ! ببخشید&lt;br /&gt;: می خندی؟ به قول سهراب شوخی ت خیلی کارگری بود&lt;br /&gt;مرد همانطور که به سیب زمینی ها ناخنک می زند بی تفاوت و بدون آنکه سرش را برگرداند :&lt;br /&gt;سهراب کیه؟ سپهری؟ بعیده ازش.&lt;br /&gt;سوزان که تازه متوجه شده ممکن است جبران ناپذیر ترین اشتباه زندگی مشترکش را مرتکب شده باشد&lt;br /&gt;3 2 ثانیه مکث می کند ، قلبش حالا چند برابر تند تر از چند دقیقه می زد&lt;br /&gt;- ها؟ سهراب؟ یکی از بچه های کلاسه گاهی که لا هم شوخی می کنند اینو میگه&lt;br /&gt;روزبه با خودش : شوخی کارگری ؟ مگه پرولتاریا شوخی هم می کنه؟ پس کی جامعه رو از چنگال خونین سرمایه داری&lt;br /&gt;نجات بده ؟!&lt;br /&gt;- روزبه من فکر می کنم خدا همه ی استعدادی که قرار بوده توی شوخ طبعی بهت بده ، به جاش باهات&lt;br /&gt;سر آرشیتکتوری حساب کرده . برای همینم هست که انقدر خوب نقشَه می کشی&lt;br /&gt;خودش از حرف خودش خنده اش گرفت&lt;br /&gt;- جداً؟&lt;br /&gt;: جداً.&lt;br /&gt;- تو هم جای همه ی استعدادات خوشکل شدی لابد؟ هان؟&lt;br /&gt;لب هایش را کمی غنچه می کند : نیستم؟&lt;br /&gt;روزبه آهی می کشد و به سوزان را از بالا تا پایین ور انداز می کند : چرا هستی . کم هم نه . زیاد . خیلی زیاد&lt;br /&gt;- شام چیه؟&lt;br /&gt;: می بینی که؟&lt;br /&gt;- ایناااا؟!&lt;br /&gt;: نه اونا!&lt;br /&gt;- آخه سیب زمینی ام شد شام؟ خورشتی...برنجی....نونی....&lt;br /&gt;: مخصوصاً تو با این شکمت حتماً باید اینارو بخوری . روزبه این چیه آخه . یکم رعایت کن تو رو خدا&lt;br /&gt;اه اه...حال آدم بد میشه&lt;br /&gt;- یکم شکم برای مرد لازمه . من که شکم ندارم تازه. نگاه کن از رو لباس اصلاً معلوم نیست&lt;br /&gt;شوهرای مردم و ندیدی لابد؟!&lt;br /&gt;: از رو لباس بله دیگه . زیر لباس هم که سهم من بدبخته&lt;br /&gt;: اصلاً همینم بهت نمی دم شام سیب با پرتغاله ! از هر کدوم 3 تا . خوب سیرت می کنه&lt;br /&gt;: اومممم&lt;br /&gt;صورت سوزان جمع می شود&lt;br /&gt;: به اونا دست نزن با دست نشسته&lt;br /&gt;چند ثانیه بدون حرف می گذرد&lt;br /&gt;روزبه پشت سوزان می ایستد&lt;br /&gt;صورتش را نزدیک گردن سوزان می کند&lt;br /&gt;سوزان نفس های روزبه را روی گردنش حس می کند . احساس بی حسی نصف بدنش را فرا می گیرد&lt;br /&gt;دست هایش را از زیر تی شرت زرد کمرنگ سوزان بالا می برد و روی شکمش می گذارد&lt;br /&gt;صدایش کم است : نکن روزبه ، بچه ها می بینن .&lt;br /&gt;با صدایی زمزمه مانند : اما بچه ها اینجا نیستن&lt;br /&gt;مکث می کند&lt;br /&gt;ادامه می دهد : بانوی زیبای من!&lt;br /&gt;بعد دست هایش را بالاتر می آورد&lt;br /&gt;سوزان خنده اش می گیرد . و به خودش می پیچد&lt;br /&gt;- نکن قلقلکم می گیره&lt;br /&gt;: بخند عزیزم بخند&lt;br /&gt;و دستش را باز بالاتر می آورد&lt;br /&gt;خنده ی سوزان محو می شود&lt;br /&gt;از شنیدن عزیزمِ روزبه احساس تهوع می کند&lt;br /&gt;- نکن روزبه&lt;br /&gt;روزبه اعتنایی نمی کند&lt;br /&gt;: داری بهم تجاوز می کنی نه؟ براوو !---- دستت رو بردار&lt;br /&gt;روزبه دست هایش را تکان نمی دهد&lt;br /&gt;: اه ه ه... گفتم دستت رو بردار&lt;br /&gt;با دودستش دستهای مرد را محکم کنار می زند&lt;br /&gt;با صورتی بر افروخته از آشپزخانه ش خارج می شود و به اتاقش می رود&lt;br /&gt;مرد مبهوت به در آشپزخانه که چند لحظه پیش سوزان ازش رد شده بود نگاه می کند&lt;br /&gt;و سیب زمینی ها....&lt;br /&gt;سیب زمینی ها همچنان سرخ می شوند&lt;br /&gt;به آهستگی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- آخه ساعت سه و نیم هم وقت سینما اومدنه پسر؟&lt;br /&gt;: پس چیه؟ وقت بچه درست کردنه؟&lt;br /&gt;- بچه ام بلدی درست کنی؟ نمی دونستم&lt;br /&gt;: شایدم تا حالا درست کردم از کجا می دونی&lt;br /&gt;- اسم که داره؟&lt;br /&gt;: فوضولی؟&lt;br /&gt;- سوزانم&lt;br /&gt;هر دو رو بهم لبخندی می زنند&lt;br /&gt;: کامرویی کیف می کنی میارمت محیط های فرهنگی هنری؟&lt;br /&gt;- میارمت؟ تو کجاوه ی بلورین لابد . هان؟&lt;br /&gt;: راس میگم دیگه . بده از دنیای پر زرق و برق مادیات آوردمت به دنیای واقعیت و رویا&lt;br /&gt;- کوچولو ! اون زمان که تو برای دختر همسایه بغلی تون نامه ی عاشقانه می فرستادی&lt;br /&gt;من داشتم ژول و ژیم رو رو پرده ی سینما تماشا می کردم&lt;br /&gt;سهراب می زند زیر خنده&lt;br /&gt;: اتفاقاً همسایه بغلی مون دختر خوشکلی داشت&lt;br /&gt;- خوب&lt;br /&gt;همانطور با خنده : هیچی شوهر کرد . بچه ام داره الان گمانم&lt;br /&gt;: ولی جدی تو ژول و ژیم رو رو پرده دیدی؟&lt;br /&gt;: اَ....اگه یه چیزی باشه که بابتش تو این دنیا بهت حسودیم بشه یقیناً همینه&lt;br /&gt;- همین سرورم ؟ مطمئن؟&lt;br /&gt;: کار دنیا همینه دیگه . همه چیز جابجاست&lt;br /&gt;اونی که پول داره نمی دونه چه جوری خرجش کنه&lt;br /&gt;اونی که می دونه چه جوری پول خرج کنه ، پول نداره&lt;br /&gt;نیم نگاهی به سوزان می اندازد و بعد رویش را آنور می کند&lt;br /&gt;با شیطنت ادامه می دهد : اونی که نمی دونه سینما چیه ... ژول و ژیم رو رو پرده ی سینما تماشا می کنه&lt;br /&gt;ه ه ه... عجب دنیایی!.. چاره چیه؟!&lt;br /&gt;- سهراب بچه پر رو بد می بینیا&lt;br /&gt;اصلاً تو چند تا فیلم دیدی؟&lt;br /&gt;: نه نشد . ببین تعداد مهم نیست&lt;br /&gt;سوزان وسط حرفش می پرد . لابد مهم کیفیته نه کمیت هاه؟ جمله ی قشنگ بدرد نخور&lt;br /&gt;- نه ببین سوزان دخترم بقول برتراند راسل حالا این همه فیلم دیدی....خوب که چی؟&lt;br /&gt;: لوس!&lt;br /&gt;- بریم بالا&lt;br /&gt;و هر دو آرام به سمت سالن طبقه ی بالا حرکت می کنند&lt;br /&gt;: چی شد سرورم تصمیم گرفتند قدم مبارک را در این سینمای بچه پولدارها بگذارند&lt;br /&gt;سهراب صدایش را شبیه دن کرلئونه می کند :&lt;br /&gt;سوزان ! سوزان ! بد ترین چیز اینه که وقتی که زمانش نرسیده ، قضاوت کنی&lt;br /&gt;من طبقه ی دوم فرهنگ رو اندازه ی کافه ی جورجتوی یک دست تو سیسیل دوست دارم&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را ریز می کند و به سهراب نگاه می کند&lt;br /&gt;- اینجا رو این ساعت خیلی دوست دارم . فقط همین ساعت و فقط طبقه ی بالاش رو&lt;br /&gt;دوست ندارم هیچ کس اینجا باشه . قدم بزنه بنشینه - بایسته - بخوره یا بنوشه&lt;br /&gt;صندلی هاش خیلی راحته اما دوست ندارم روشون بنشینم&lt;br /&gt;روسری سوزان از روی موهایش سر می خورد . موهایش را بسته است . چند تار مو خودشان را از&lt;br /&gt;کش سرش رها کرده اند و روی گردن و پشت گوشش سر خورده اند&lt;br /&gt;کش سرش نارنجی است&lt;br /&gt;- روسری ت داره می افته ؟&lt;br /&gt;: خب بیفته !&lt;br /&gt;- شجاع شدی!&lt;br /&gt;: چه لوس! " شجاع شدی" ه ه.... این که چیزی نیست .&lt;br /&gt;- چیزی نیست ؟ مطمئنی؟&lt;br /&gt;سوزان لبخند می زند : هاه!&lt;br /&gt;سهراب ساعتش را نگاه می کند&lt;br /&gt;حدوداً 23 دقیقه تا شروع فیلم زمان داریم&lt;br /&gt;اینجا هنوز خلوته البته هنوز&lt;br /&gt;من میرم اونجا - به نرده ها اشاره می کند&lt;br /&gt;تو ام میری اونجا - به ردیف صندلی های روبرو اشاره می کند&lt;br /&gt;و روسری ت رو به همراه بقیه ی لباس هات ، در - خواهی - آورد&lt;br /&gt;سوزان دهانش را باز می کند که چیزی بگوید&lt;br /&gt;سهراب نمی گذارد ادامه بدهد : می تونی هم انجامش ندی ، اونوقت روسری ت رو سرت می کنی و محکم گره ش&lt;br /&gt;می زنی تا از سرت نیفته&lt;br /&gt;سوزان به چشم های سهراب نگاه می کند ، درست به وسط چشم هایش&lt;br /&gt;سهراب هم&lt;br /&gt;دو دقیقه و بیست ثانیه می گذرد&lt;br /&gt;سوزان همچنان که به سهراب زل زده آه عمیقی می کشید&lt;br /&gt;چند ثانیه ی دیگر هم می گذرد&lt;br /&gt;سوزان با خودش : باشه بچه جون!&lt;br /&gt;و به طرف صندلی های ته سالن می رود&lt;br /&gt;سهراب به نرده ها تکیه می دهد و دست هایش را روی سینه اش گره می کند&lt;br /&gt;به سوزان اشاره می کند&lt;br /&gt;سوزان روسری اش را در می آورد کیف به رنگ بژش را روی یکی از همان صندلی های راحت می گذارد&lt;br /&gt;شروع به باز کردن دکمه های مانتو اش می کند&lt;br /&gt;دکمه ها همه باز می شوند&lt;br /&gt;مانتو را در می آورد و کنار کیفش می گذارد&lt;br /&gt;- زود باش اینجا تا ابد خلوت نمی مونه&lt;br /&gt;و نیم نگاهی به طبقه ی پایین می اندازد&lt;br /&gt;سوزان تاپ سفید رنگی که به تن دارد را با مکث و درنگ در می آورد&lt;br /&gt;- قرارمون همه ش بودا&lt;br /&gt;زیر لب : بچه پر رو&lt;br /&gt;و کفشش را در می آورد و روی صندلی می ایستد&lt;br /&gt;دستش را به طرف زیپ می برد و کمی آن را پایین می کشد&lt;br /&gt;با خودش : سوزان دیوونه عقلتو دادی دست این پسره ی خل.&lt;br /&gt;از صندلی پایین می آید و تاپش را بر می دارد&lt;br /&gt;- سوزان زدی زیرش ، نزدیا&lt;br /&gt;سوزان با لباس در دست ، مکث می کند&lt;br /&gt;زیر لب با خودش : به درک! هر چی می خواد بشه بذار بشه.&lt;br /&gt;لباس را پرت می کند&lt;br /&gt;دوباره بالای صندلی می رود زیپ شلوارش را با سرعت پایین می کشد و شلوارش را در می آورد&lt;br /&gt;در همین حال دو زن به همراه دو زن از پله ها شروع به بالا آمدن می کنند&lt;br /&gt;- زود باش اندک اندک جمع مستان می رسد.&lt;br /&gt;شروع به در آوردن لباس زیرش می کند . نوبت به آخری می رسد حالا&lt;br /&gt;دختر ها و دو زن از نیمه ی پله ها رد شده اند . سوزان نگاهش را درست وسط مردمک چشم چپ سهراب پرتاب می کند&lt;br /&gt;سهراب راخت و بی خیال لا اقل در ظاهر به نرده ها تکیه داده ، دست ها به سینه و لبخندی که معلوم نیست لبخند است یا نه&lt;br /&gt;جواب نگاهش را می دهد&lt;br /&gt;سهراب شانه هایش را بالا می اندازد فقط کمی.&lt;br /&gt;سوزان به سهراب چشم غره می رود ، سهراب به پله ها اشاره می کند&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را می بندد و دستش را به طرف آخرین تکه ی باقی مانده از لباس هایش می برد&lt;br /&gt;دو سه سانت پایین می کشدش&lt;br /&gt;با همان چشم های بسته صدای قدم های 4 مونث را می شنود . چشم ها را باز می کند&lt;br /&gt;یک گوشه از روسری مشکی - ارغوانی دختر را می بیند .&lt;br /&gt;آن دو سه سانت را هم سر جایش بر می گرداند&lt;br /&gt;کفش جوراب کیف مانتو تاپ و سوتینش همه را با هم بغل می کند و جلوی سینه اش می گیرد و خودش را به پشت دیواری&lt;br /&gt;که روبرو سمت چپش قرار دارد فقریباً پرتاب می کند&lt;br /&gt;- سلام شما می دونید فیلم دقیقاً کی شروع می شود؟&lt;br /&gt;سهراب لبخند مهربانانه ی احمقانه ای بر لبش است&lt;br /&gt;سه نفر دیگر هم بر می گردند&lt;br /&gt;- باید فیلم قشنگی باشه&lt;br /&gt;: مگه شما قبلاً دیدیدش؟&lt;br /&gt;- نه! اما انگار.&lt;br /&gt;: انگار چی؟&lt;br /&gt;- انگار انگار ، هیچی.&lt;br /&gt;سوزان از پشت با روسری کج و با قلبی که صدایش را سهراب هم می شنود سر می رسد&lt;br /&gt;هر 4 نفر بر می گردند و مبهوت به سوزان نگاه می کنند . سهراب هم همینطور اما با لبخند&lt;br /&gt;- معرفی می کنم ، مادر جوانم سوزان .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;هنوز خیلی کوچولویی برای به چالش کشیدن کامرویی جوجو!&lt;br /&gt;پسر به زن نگاهی می کند - مکث می کند&lt;br /&gt;- آر...&lt;br /&gt;سوزان انگشتش را روی لبش می گذارد و روبه سهراب می شود : ش ش ش ش....&lt;br /&gt;و لبخند موزیانه ای می زند&lt;br /&gt;: شرط می بندم نمی تونستی خودت این کار رو انجام بدی&lt;br /&gt;هرگز...هرگز...بار سوم بلند تر و با ابروهای بالا رفته : هرگز...&lt;br /&gt;هرگز هم می گم هرگز...&lt;br /&gt;سهراب لبخند می زند : کی می دونه؟&lt;br /&gt;پرده ی نقره ای سیاه شد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بنام خدا...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بوق آزاد....&lt;br /&gt;تکرار می شود&lt;br /&gt;"سلام اگه پیغامی دار...."&lt;br /&gt;صدا قطع می شود&lt;br /&gt;- بله؟&lt;br /&gt;: سلام&lt;br /&gt;- سلام تویی؟&lt;br /&gt;: خوبی سهراب؟&lt;br /&gt;- گمانم اونقدرام بد نباشم&lt;br /&gt;: خواب بودی؟&lt;br /&gt;- نه دراز کشیده بود .تو ام خوبی ظاهراً&lt;br /&gt;لبخند می زند : ای بدک نیستم&lt;br /&gt;: سهراب فردا میای بریم استخر؟&lt;br /&gt;- استخر؟ فردا؟ م م م خوبه استخرش؟&lt;br /&gt;: بد نیست خوبه...سه تومنه.&lt;br /&gt;- okay فردا چه ساعتی؟&lt;br /&gt;: سانسش شش و نیمه من 6 دم در خونتونم&lt;br /&gt;- 6.5؟ زود تر نداشت؟&lt;br /&gt;: خوبه حال میده تجربه میشه&lt;br /&gt;تصور بیدار شدن ساعت 5.5 باعث می شود خستگی داخل همه ی ماهیچه هایش نفوذ کند&lt;br /&gt;دستش را روی پیشانی اش می گذارد&lt;br /&gt;- باشه ! منتظرتم&lt;br /&gt;: پس فعلاً&lt;br /&gt;- خداحافظ&lt;br /&gt;گوشی موبایل را همانطور که روی تخت دراز کشیده و دستش روی پیشانی اش است، در دست راستش نگه می دارد&lt;br /&gt;دلش می خواست می توانست با دراز کشیدن مقداری از خستگی بدنش را به تخت منتقل کند&lt;br /&gt;گوشی در دستش لرزید&lt;br /&gt;این بار زود جواب داد&lt;br /&gt;- بله؟&lt;br /&gt;: الو سلام&lt;br /&gt;- سلام سلام&lt;br /&gt;: خوبی ؟ چه خبر؟&lt;br /&gt;- بد نیستم تو خوبی؟&lt;br /&gt;: مرسی . سهراب فردا میای دانشگاه ؟&lt;br /&gt;- اگه حوصله داشته باشم . شاید آره شایدم نه...چطور؟&lt;br /&gt;: هیچی فردا آز. شبکه ارائه دارم . گفتم ببینم می تونی لپ تاپت رو بهم بدی؟&lt;br /&gt;- کلاست که یه؟&lt;br /&gt;: سه و نیم&lt;br /&gt;- باشه فقط درش گوشه ش شکسته . باطری ش هم تعطیله . باید باهاش خیلی مهربون باشی&lt;br /&gt;: باشه حتماً&lt;br /&gt;- فردا حدودای ظهر بهم زنگ بزن قرار می ذاریم بیا بگیرش . فقط تا شب بهم برش گردون با هاش کار دارم&lt;br /&gt;: باشه . دستت درد نکنه پس تا فردا . کاری نداری فعلاً&lt;br /&gt;- نه . تا بعد&lt;br /&gt;قطع می کند&lt;br /&gt;گوشی را روی میزش می گذارد و دست راستش را روی شکمش&lt;br /&gt;چشم هایش را می بندد&lt;br /&gt;سهراب!!&lt;br /&gt;سهراب!!&lt;br /&gt;دستش را از روی صورتش بر می دارد و نیم تنه اش را از روی تخت می کَند&lt;br /&gt;- هوم؟&lt;br /&gt;: مامانجون زنگ زده میگه ماهواره ش یه ایرادی پیدا کرده تصویر نداره می تونی بهش یه سر بزنی ببینی چیه؟&lt;br /&gt;در حالیکه چشم هایش را باز و بسته می کند تا خواب از چشم هایش بپرد : باشه بگو اومدم&lt;br /&gt;خمیازه می کشد و چشم هایش را در همان حالت نیم خیز می بندد&lt;br /&gt;نگاهی به ساعت می اندازد&lt;br /&gt;زود تر از خواب و دیر تر برای خواب&lt;br /&gt;وقت فقط وقت بیداریه&lt;br /&gt;با زحمت به سنگینی یک کوه یخ از تختش بلند می شود و تلو تلو خوران به سمت دستشویی می رود&lt;br /&gt;همانطور که می رود با خودش : احتمالاً دستش خورده به دکمه ی TV/Radio . یعنی خدا کنه که خورده باشه&lt;br /&gt;: سهراب برگشتی شام می خوریم.&lt;br /&gt;- باشه&lt;br /&gt;و می رود&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;زنگ می زند&lt;br /&gt;بعد از حدود 20 ثانیه در باز می شود&lt;br /&gt;- سلام بانوی زیبای...&lt;br /&gt;زن حرفش را قطع می کند : نگو من&lt;br /&gt;مرد لبخند می زند : می گم تو&lt;br /&gt;با هم دست می دهند&lt;br /&gt;- چرا انقدر دیر؟ کم کم داشتم مطمئن می شدم گم کردی اینجارو؟&lt;br /&gt;: نه بابا کارم تو انتشارات طول کشید . ترافیک و خیابونام که....&lt;br /&gt;- چی بیارم برات؟&lt;br /&gt;: فقط آب&lt;br /&gt;مرد به سمت آشپزخانه می رود . چراغ آشپزخانه را روشن می کند داخل می شود&lt;br /&gt;صدای لیوان ها و باز شدن در یخچال ، سکوت مطلق حاکم را می شکند&lt;br /&gt;- چه خبر؟&lt;br /&gt;: بی خبر&lt;br /&gt;سوزان همانطور که روی مبل نشسته به تابلو های روی دیوار های اطرافش نگاهی می اندازد&lt;br /&gt;با صدای کمی بلند : خوشگل شده اینجا! اوندفعه هم همینطور بود؟ یادم نمیاد&lt;br /&gt;- خودت چی فکر می کنی&lt;br /&gt;: باور می کنی یادم نیست؟&lt;br /&gt;- سعی می کنم باور کنم&lt;br /&gt;بعد با یک لیوان روی یک پیش دستی از آشپزخانه بیرون می آید چراغ را خاموش می کند و به سمت سوزان می آید&lt;br /&gt;لیوان را روی میز جلوی سوزان می گذارد و خودش هم روبروی او می نشیند&lt;br /&gt;لبخند خوشایندی روی صورتش است&lt;br /&gt;- آره یکم بیش از حد خاکی شده بود گمانم باید یه دستی یه سر وگوشش کشیده می شد&lt;br /&gt;: یه دستی هاه؟&lt;br /&gt;شرط می بندم کم کم 10 برات آب خورده&lt;br /&gt;- اشکالی نداره میارزه نمی ارزه؟ بجاش آدم علاوه بر نفس کشیدن ، زندگی هم می کنه&lt;br /&gt;: واسه تو که 4/3 عمرت اینجا می گذره آره خوب&lt;br /&gt;- اگه می تونستم اون 4/1 بقیه رو هم می آوردم همینجا&lt;br /&gt;: منشی ت کو؟&lt;br /&gt;- رفت چند دقیقه قبل از تو&lt;br /&gt;: همیشه تا همین وقت می مونه؟&lt;br /&gt;- گاهی - اگه لازم باشه&lt;br /&gt;: منشی ت رو هم عوض کردی؟&lt;br /&gt;- اگه همونی باشه که اوندفعه دیدی نه گمانم خودشه&lt;br /&gt;: خیلی باید بهش کم بدی نه؟&lt;br /&gt;مرد یک دستش را روی مبل کنار شانه اش گذاشته و پایش را روی پا انداخته&lt;br /&gt;- نه خوبه راضیه گمانم&lt;br /&gt;: نیست مطمئنم&lt;br /&gt;- مشکل تو اینه که خودت رو جای اون میذاری بعد قضاوت می کنی&lt;br /&gt;نباید خودت رو جای کسی بذاری . هیچ کس نباید&lt;br /&gt;راضیه باور کن از خودش بپرس&lt;br /&gt;سوزان لیوان آب دستش است و جرعه جرعه می نوشد&lt;br /&gt;نگاهش درست رو به مرد است و از اینکه نگاه مرد هم درست رو به اوست لذت می برد&lt;br /&gt;لبخند کمرنگی هم روی لب هایش است&lt;br /&gt;: باشه قبول&lt;br /&gt;- خوبه&lt;br /&gt;خوب دیر میشه شروع کنیم&lt;br /&gt;: شروع کنیم&lt;br /&gt;هر دو از جایشان بلند می شوند و به سمت اتاق می روند&lt;br /&gt;سوزان مانتو و روسری اش را در می آورد&lt;br /&gt;پختم از صبح تو اینا&lt;br /&gt;مرد مانتو و روسری را از سوزان می گیرد و از جالباسی گوشه ی اتاق آویزانشان می کند&lt;br /&gt;سوزان روی صندلی معاینه دراز می کشد&lt;br /&gt;دکتر دست هایش را می شوید و خشک می کند و به سمت سوزان می آید&lt;br /&gt;روی صندلی کنار سوزان می نشیند&lt;br /&gt;صندلی را کمی جلوتر می آورد&lt;br /&gt;روی دست چپش دستکش می پوشد&lt;br /&gt;چراغ را روشن می کند و با دست راستش روی دهان سوزان تنظیم می کند&lt;br /&gt;صندلی را کمی می خواباند و ارتفاعش را کم می کند&lt;br /&gt;آینه را بر می دارد&lt;br /&gt;- باز کن&lt;br /&gt;سوزان دهانش را باز می کند&lt;br /&gt;-نه انقدر!&lt;br /&gt;سوزان خنده اش می گیرد کل بدنش روی صندلی تکان می خورد&lt;br /&gt;دکتر لبخند می زند&lt;br /&gt;پایین سمت چپ پایین سمت راست روی پایین سمت راست مکث می کند کمی&lt;br /&gt;پشت صندلی را می خواباند طوری که تقریباً به حالت افقی در آید&lt;br /&gt;بالایی ها را هم نگاه می کند&lt;br /&gt;- تازه مسواک زدی؟&lt;br /&gt;: قبل از اینکه از انتشارات راه بیفتم&lt;br /&gt;- چه دختر خوبی&lt;br /&gt;: بالاخره به فکر شما دکترام باید بود&lt;br /&gt;- قبل از خوابم میزنی&lt;br /&gt;: اگه یادم نره&lt;br /&gt;با دست چپش فک پایین سوزان را آرام می گیرد و کمی باز می کند&lt;br /&gt;صورتش را نزدیک دهان باز سوزان می کند و دندان هایش را از نزدیک ور انداز می کند&lt;br /&gt;به عقب بر می گردد&lt;br /&gt;- تو مطمئنی با این دندونات فقط غذا می خوری سوزان&lt;br /&gt;: اتوبوس هم می کشم باهاشون گاهی&lt;br /&gt;- جمله ت مال خودت نیست مال حداقل یکی دو نسل بعد خودته&lt;br /&gt;چشم هایش را ریز می کند و به سوزان زل می زند&lt;br /&gt;راست می گفت جمله مال سهراب بود وقتی که با هم بلال خورده بودند یک بار&lt;br /&gt;فکر کرد با سهراب دوتایی بلال خورده بودند عجب کاری&lt;br /&gt;نگفت عجب کار احمقانه ای . فقط گفت عجب کاری&lt;br /&gt;با لبخند: خوب پیام تو هیچ وقت نتونستی با نسل های بعد از خودت ارتباط برقرار کنی&lt;br /&gt;- تو کردی نه؟&lt;br /&gt;: مجبورم . چون بهشون درس میدم . معلمشونم . مادرشونم . مهمتر از همه دوستشونم یعنی باید باشم&lt;br /&gt;- آره خوب&lt;br /&gt;: چی شده حالا دندونام خیلی اوضاشون خرابه مگه؟&lt;br /&gt;خودش می دانست که نیست . فقط پرسید&lt;br /&gt;- نه نیست فقط این یکی - آروم به رویش زد - خال زده باید زودتر پر بشه تا به اندو نرسیده&lt;br /&gt;اون دندون تهیه پایین سمت راست هم یه چند وقت دیگه باید روکش بشه تا پر شدگی ش از بین نره&lt;br /&gt;هرگز در مورد دندان های سوزان فعل اول شخص بکار نمی برد .همیشه فعل سوم شخص مجهول بکار می برد&lt;br /&gt;نگاه سوزان به دهان دکتر بود که تکان می خورد و کلمات را خیلی شمرده و با آرامش بیان می کرد&lt;br /&gt;گاهی هم نگاهش را چند سانتی بالاتر میبرد و به چشم هایش می رسید&lt;br /&gt;نگاه پیام را خیلی دوست داشت&lt;br /&gt;خیلی دوست داشت بهش می گفت :"نگاهت رو دوست دارم"&lt;br /&gt;تا بحال اما نگفته بود خودش هم نمی دانست چرا&lt;br /&gt;شاید چون نمی خواست&lt;br /&gt;به نظرش نگاه دکتر خیلی معصوم تر از خودش بود&lt;br /&gt;: امروز کاریشون نمی کنی؟&lt;br /&gt;- دیره . الان وقت کار نیست&lt;br /&gt;برای امروز کافیه&lt;br /&gt;صندلی را عقب داد چراغ را خاموش کرد دستکش را در آورد و درون سطل کنار کیس انداخت&lt;br /&gt;خودش بلند شد و از اتاق خارج شد&lt;br /&gt;سوزان هر دو دستش را زیر سرش گذاشت و پای چپش را روی پای راست انداخت&lt;br /&gt;باز هوس سیگار کرده بود و باز هم نداشت&lt;br /&gt;پیام سیگار نمی کشید&lt;br /&gt;- موافقی کمی بنوشیم؟&lt;br /&gt;صدای دکتر از آشپزخانه می آمد&lt;br /&gt;همانطور که دست هایش زیر سرش بود : بنوشیم&lt;br /&gt;- *?whiskey ou la bière&lt;br /&gt;:* bière mon homme با لبخند&lt;br /&gt;این جمله را از خود سوزان یاد گرفته بود&lt;br /&gt;البته معنی جوابی که سوزان داد را نمی دانست&lt;br /&gt;جواب سوزان البته همیشه یکسان نبود . امشب اما دوست داشت ویسکی بنوشد ، ویسکی با یخ&lt;br /&gt;اگر قرار نبود رانندگی کند حتما می گفت ویسکی&lt;br /&gt;اما قرار بود رانندگی کند&lt;br /&gt;- سوزان چی باهاش می خوری؟&lt;br /&gt;: هیچی گمانم&lt;br /&gt;چند لحظه بعد دکتر با یک سینی وارد شد سینی را روی میز گذاشت&lt;br /&gt;به سوزان اشاره کرد&lt;br /&gt;سوزان از جایش بلند شد و به طرف میز آمد&lt;br /&gt;- تو بنشین جای من ، من هم می نشینم رو میز&lt;br /&gt;سوزان نشست روی صندلی دکتر&lt;br /&gt;داخل سینی دو تا لیوان بلند بود که 5/4 هر کدام آبجو و 5/1 مابقی اش کف روی آبجو بود&lt;br /&gt;لیوان ها روی دو برگه دستمال کاغذی تا خورده قرار داشتند درون یک ظرف کوچولو کنار لیوان ها هم&lt;br /&gt;دکتر مقداری بادام هندی ریخته بود&lt;br /&gt;سوزان لیوان را برداشت - دستش یخ کرد - لبخند زد&lt;br /&gt;پیش خودش گفت پیام تو درسته که همسر و پدر افتضاحی هستی&lt;br /&gt;اما خوش سلیقگی ت و نظمت گاهی آدم رو به تعظیم وا می داره&lt;br /&gt;جرعه ای نوشید&lt;br /&gt;بعد فکر کرد دلیلی وجود ندارد که این را به خود پیام نگوید&lt;br /&gt;بنابر این جمله رو عیناً برای پیام تکرار کرد&lt;br /&gt;دکتر لبخند زد : جدی می گی؟&lt;br /&gt;موهای جو گندمی دکترهر بار که سوزان بهش سر می زد از دفعه ی پیش جو گندمی تر می شد و این جذابیتش را چند برابر می کرد&lt;br /&gt;چرا امروز اصلاح نکردین آقای دکتر؟&lt;br /&gt;پیام همانطور با همان لبخند روی صورتش : کار بدی که نکردم؟ کردم؟&lt;br /&gt;سوزان چشم هایش را می بندد و سرش را به علامت نفی آرام دو بار تکان میدهد&lt;br /&gt;گاهی به شدت هوس می کرد دکتر را بغل می کرد و تک تک نقاط صورتش را می بوسید&lt;br /&gt;گاهی هم متنفر میشد ازش&lt;br /&gt;هرگز اما این کار را نکرده بود&lt;br /&gt;حس می کرد پیام همه ی این ها را می دانست ، البته فقط گاهی&lt;br /&gt;نمی دونست که این خوب بود یا بد؟&lt;br /&gt;از تنفرش نسبت به پیام زیاد ناراضی نبود&lt;br /&gt;یه جور رفت و برگشت&lt;br /&gt;خواب و بیداری - سیاهی و سپیدی - تلخ و شیرین ...هر چی&lt;br /&gt;می دانست که اگر گاه گاهی ازش متنفر نمی شد حوصله اش از جذابیت بیش از حدش هم سر می رفت&lt;br /&gt;- پریسا چطوره؟&lt;br /&gt;دکتر چند لحظه خشک و تهی به سوزان خیره می شود : نمی دونم&lt;br /&gt;شاید باید از خودش بپرسی&lt;br /&gt;: شایدم پرسیدم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;لیوان ها خالی شدند&lt;br /&gt;لیوان دکتر دو بار البته&lt;br /&gt;سوزان به ساعتش نگاه کرد&lt;br /&gt;l'OH il est tard *&lt;br /&gt;:من برم&lt;br /&gt;- می رسونمت&lt;br /&gt;: ماشین آوردم&lt;br /&gt;دکتر با کمترین نمود بیرونی با صورتش تایید می کند&lt;br /&gt;از جایش بلند می شود و مانتو روسری سوزان را برایش می آورد&lt;br /&gt;مانتو را برای سوزان نگه می دارد تا بپوشد&lt;br /&gt;سوزان فقط دو دکمه ی وسطی مانتو را می بندد&lt;br /&gt;روسری ش را هم دور سرش می اندازد فقط&lt;br /&gt;حالا هر دو روبروی هم ایستاده اند&lt;br /&gt;سوزان آرام دکتر را بغل می کند&lt;br /&gt;دکتر هم او را&lt;br /&gt;برای 2 ثانیه سرش را روی شانه های پیام حس می کند&lt;br /&gt;- تا دیدار&lt;br /&gt;: تا دیدار&lt;br /&gt;کیفش را بر می دارد و از مطب خارج می شود&lt;br /&gt;دکتر ایستاده در چارچوب در و پایین رفتنش را تماشا می کند&lt;br /&gt;بعد از محو شدن سوزان در پله ها تکیه اش را از روی در بر می دارد و در را می بندد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;لباسش را در می آورد و به زیر پتو می خزد&lt;br /&gt;روزبه با صدای خواب آلود: چطور بود؟&lt;br /&gt;کمی گپ زدیم&lt;br /&gt;کمی نوشیدیم&lt;br /&gt;دندونامم خوبن انگار&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;پیام بهت سلام رسوند .&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آره.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;می دونم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;شب بخیر ، روزبه اونوری شد و خوابید&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;با چند ثانیه مکث : شب بخیر..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------------&lt;br /&gt;*ویسکی یا آبجو&lt;br /&gt;*آبجو مرد من&lt;br /&gt;*اوه...دیر شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;12/3/86&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-9017923774605791279?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/9017923774605791279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=9017923774605791279&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/9017923774605791279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/9017923774605791279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/06/miracleeleven.html' title='miracle(twelve)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-5438505373161032287</id><published>2007-04-05T01:01:00.000+03:30</published><updated>2007-07-26T04:20:32.946+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(eleven)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;لطفاً این داستان رو به آهستگی بخونید ، ممنون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره همیشه شبو بیشتر از روز دوست داشته ام ، خیلی بیشتر&lt;br /&gt;رفتن و رفتن و رفتن ... گوش دادن شنیدن&lt;br /&gt;سکوت صدای سر خوردن برگ های خشک روی اسفالت خیابون&lt;br /&gt;صدای زمزمه مانند تلویزیون خونه ی همسایه&lt;br /&gt;نور نارنجی چراغ های مه شکن بزرگراه ها - چراغ قرمز های خلوت خیابون ها&lt;br /&gt;روزنامه فروشی های بسته - وانتی های هندونه فروش&lt;br /&gt;آره ... همیشه اینارو بیشتر دوست داشته ام الان هم اگه بتونم تشخیص بدم چی دوست دارم اینارو دوست خواهم داشت&lt;br /&gt;فکر می کنم ساکت تر شده ام . نه که شلوغ بوده باشم این روزها اما ساکت تر شده ام انگار&lt;br /&gt;ساکت تر و همانقدر عصبی تر&lt;br /&gt;لبخند یه وری کمرنگی می زند&lt;br /&gt;ه ه ه ... با خودم حساب کردم اگه جلوی خودمو نگرفته بودم دست کم دو سه نفر رو تو رانندگی نا کار کرده بودم&lt;br /&gt;ساکت و عصبی - ترکیب جالبی بنظر میاد&lt;br /&gt;زن چیزی نمی گوید - نگاهش هم نمی کند&lt;br /&gt;بد دهنی رو دوست دارم انگار - آره زیاد دوسش دارم&lt;br /&gt;راستش رو بخوای یکی از علاقه های زندگی م شده دادن خیس ترین فحش ها نان استاپ به مدت 30 ثانیه&lt;br /&gt;منصف هم بخوای باشی کار ساده ای نیست - حاضرم باهات مسابقه بدم&lt;br /&gt;نمی دونم چرا؟ بخاطر سبک شدنش نیست . فکر می کنم کسایی که اینا رو بهشون می گم&lt;br /&gt;لایقشن ، یعنی دروغ نمی گم&lt;br /&gt;با لحن عصبی ادامه می دهد : نمی دونم نمی دونم ... ولش کن&lt;br /&gt;اگه به وقت دیگه ای بود می گفتم ترسیدی از این طور حرف زدنم&lt;br /&gt;اما وقت دیگه ای نیست . . . الانه&lt;br /&gt;دیگه حوصله ی نگران شدن هم نداری نه ؟&lt;br /&gt;حق هم داری&lt;br /&gt;این همه کار خوب احساس خوب&lt;br /&gt;زن همچنان ساکت است&lt;br /&gt;آه ه ه... چقدر سنگین شده ام . نشستن و بلند شدنم شده عینهو پیر مرد ها&lt;br /&gt;روز به روز دارم بیشتر سیمانی میشم&lt;br /&gt;آخرین جای بدنم فکر کنم دست هام باشه که سیمانی بشه&lt;br /&gt;خدا کنه به اونجا نرسه...شایدم کرد&lt;br /&gt;یک لحظه چشم هایش را بست&lt;br /&gt;باز کرد&lt;br /&gt;و سوزان اینجا نیستی باز و من با تو حرف زدم باز&lt;br /&gt;تنها باز&lt;br /&gt;چقدر حرف زدم باهات اینطور؟ زیاد...خیلی زیاد&lt;br /&gt;و تو هیچ کدوم رو نشنیدی ...هیچ کدوم&lt;br /&gt;یا شاید هم شنیدی ... همونطور که من می گفتم&lt;br /&gt;نمی دونم کی اینارو بهت میگم؟&lt;br /&gt;اصلا میشه که یه روزی اینارو بهت بگم؟&lt;br /&gt;شایدم باید این حرف ها رو همینطور بهت بگم&lt;br /&gt;نه طور دیگه ای&lt;br /&gt;ه ه ه ... گریه چیز بدی نیست آره چیز خوبی باید باشه&lt;br /&gt;چیزی که شاید بیشتر از هر چیز دیگه ای این روز ها بهش احتیاج دارم و بیشتر از هر چیز دیگه ای&lt;br /&gt;هم ازش اجتناب می کنم&lt;br /&gt;حس می کنم خیلی نفرت انگیز می شم موقع گریه کردن&lt;br /&gt;آخ خ خ . . .&lt;br /&gt;لحنش پر هیجان و مشتاق شده بود :&lt;br /&gt;هیچ شده فکر کنی داری به جنون می رسی ؟ هاه ؟ هیچ شده؟&lt;br /&gt;هیچ شده فکر کنی تنها جای مناسب برات یه آسایشگاه روانیه؟&lt;br /&gt;خیلی دور از ذهن بنظر میاد نه؟&lt;br /&gt;حق هم داری&lt;br /&gt;کیه که به دیوونه خونه رفتن خودش فکر کنه&lt;br /&gt;من اما... گاهی فکر می کنم جام اونجاس&lt;br /&gt;نه خیلی طولانیا&lt;br /&gt;چند ساعت ... چند دقیقه ... گاهی هم برای یک عمر&lt;br /&gt;خیلی آزار میدم این روز ها&lt;br /&gt;هم رو&lt;br /&gt;از آزار بعضیاشون لذت می برم و از آزار بقیه شون عذاب وجدان می گیرم&lt;br /&gt;هر چند که فکر می کنم بیشتر از اونکه آزار بدم آزار می بینم&lt;br /&gt;از همه ... از هیچ کس ... از خودم بیشتر&lt;br /&gt;نمی دونم توقع آزار ندیدن از دیگران توقع بجایی یا بی جا&lt;br /&gt;نه ... فکر نکنم توقعی داشته باشم . بذار بدن آزار بدن&lt;br /&gt;همه چیز داره عوض میشه&lt;br /&gt;نمی دونم چیه این عوض شدنه که انقدر آزارم میده&lt;br /&gt;دانشگاه - خونه - مهمونی ها - عید ها - مسافرت ها&lt;br /&gt;همه دارن عوض میشن&lt;br /&gt;مثل بیدار شدن از یه خواب می مونه&lt;br /&gt;تو یه روز سرد ابری زمستونی&lt;br /&gt;انگار مایل ها با خاطره هایی که تا چند وقت پیش باهاشون احساس نزدیکی می کردم فاصله دارم&lt;br /&gt;سردمه . . خیلی سرد&lt;br /&gt;خودم هم انگار دارم عوض میشم&lt;br /&gt;دیگه جفتک نمی اندازم&lt;br /&gt;" چاره چیه زندگیه دیگه"&lt;br /&gt;آره... این جمله ای که به جای جفتک انداختن میگم&lt;br /&gt;بدم نیست ، وقتی که پاتو انداختی رو پاتو چای می نوشی بگی&lt;br /&gt;" چاره چیه؟ " جداً هم چاره ای نیست . هست؟&lt;br /&gt;ه ه ه . . . مثه اینکه جدی جدی دارم دیوونه میشم&lt;br /&gt;کاش می تونستم چند تا فیلم بسازم&lt;br /&gt;فقط چند تا...آره فکر کنم این تنها کاریه که دوست دارم بکنم&lt;br /&gt;اونم الان&lt;br /&gt;که توان هیچ کار دیگه ای رو ندارم&lt;br /&gt;هیچ . . .&lt;br /&gt;تنها کاری که با دست های سیمانی هم میشه انجام داد فیلم ساختنه فکر کنم ، فیلم ساختن و شعر گفتن&lt;br /&gt;چند وقته گریه نکردم؟ زیاد گمانم&lt;br /&gt;م م م . . . گریه کردنم کار مزخرفیــــه وقتی جایی براش نداشته باشی&lt;br /&gt;نظرت چیه سوزان ؟ خیلی پیشرفت کردم نه؟&lt;br /&gt;سوزان ... سوزان ... سوزان ...&lt;br /&gt;تو هم الان رو تو کردی اونور&lt;br /&gt;گرچه منم اگه جای تو بودم همین کارو می کردم&lt;br /&gt;می بینی ؟ پسرت منطقی هم شده&lt;br /&gt;شونه هات ... دیگه شونه هات رو هم ندارم&lt;br /&gt;نه برای گریه کردن&lt;br /&gt;کاری که من روی شونه های تو کردم گریه کردن نبوده ... هرگز&lt;br /&gt;هوسش بوده .... هوس گریه کردن ... هوس شونه های تو...هوس بوییدن تو ... هوس ... هوس... هوس&lt;br /&gt;گرفتن و گرفتن و گرفتن&lt;br /&gt;اما من چیزی ازت نگرفتم&lt;br /&gt;گرفتم؟&lt;br /&gt;کدومون خودخواه تر بودیم؟&lt;br /&gt;من میگم تو . تو میگی...&lt;br /&gt;ه ه ه...&lt;br /&gt;تو چیزی نمیگی&lt;br /&gt;چه مون شده سوزان؟&lt;br /&gt;سرما خوردیم یا مسموم شدیم یا سرمون درد گرفته&lt;br /&gt;کدوم دکتر باید بریم چه قرصی باید بخوریم ؟ چقدر باید استراحت کنیم&lt;br /&gt;بگـــــــو تا بکنیم&lt;br /&gt;بگـــــــــو ... من ... من می ترسم سوزان&lt;br /&gt;اگه خوب نشدیم چی ؟&lt;br /&gt;اگه هیچ وقت گرم نشدیم چی؟&lt;br /&gt;لعنت ت ت ت!!!!&lt;br /&gt;اگه خانوادم مردن چی؟&lt;br /&gt;اونوقت من عید که شد گونه های کیارو ببوسم؟&lt;br /&gt;اونوقت تو مسافرت کی برام چای بریزه&lt;br /&gt;کی برای همه ی وسایل تو صندوق عقب جا درست کنه&lt;br /&gt;کی ازمون عکس بگیره؟&lt;br /&gt;کی؟&lt;br /&gt;کی؟&lt;br /&gt;کی؟&lt;br /&gt;بغض هایش را قورت می داد&lt;br /&gt;چشم هایش سرخ بودند و خیس&lt;br /&gt;خیلی خیس تر فحش هایی که دوست داشت بده&lt;br /&gt;حس می کرد هر یک بغضی که قورت می داد یکسال از عمرش کم می کرد و چند تار مویش را سپید&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;[بوق آزاد . . .. بوق آزاد.....]&lt;br /&gt;دقیقاً نه تا&lt;br /&gt;(صدای بشدت خواب آلود و خسته ای جواب می دهد ) : بله؟!&lt;br /&gt;: سلام&lt;br /&gt;- تویی؟&lt;br /&gt;: آره&lt;br /&gt;: چی کار می کردی؟&lt;br /&gt;- فکر می کنی معمولاً آدما ساعت 4 صبح چیکار می کنن؟&lt;br /&gt;با لحنی متعجب : 4 صبح ؟ جدی می گی؟&lt;br /&gt;و بعد موبایلش را از روی میزش بر می دارد و ساعت را می خواند&lt;br /&gt;: اوه ه ه ... من فکر می کردم ساعت یازده دوازده ِ ... ببخش&lt;br /&gt;- آره می دونم&lt;br /&gt;: من... من خیلی...&lt;br /&gt;- تو چی؟&lt;br /&gt;: هوم م م؟&lt;br /&gt;- چی شده ؟ خوبی؟&lt;br /&gt;: ولش کــــن&lt;br /&gt;- چرا نخوابیدی؟&lt;br /&gt;: پیش شوهرتی؟&lt;br /&gt;- آره گمانم . چطور؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;سکوت و سکوت و سکوت&lt;br /&gt;- چرا چیزی نمیگی سهراب خوابت برد؟&lt;br /&gt;: نه ! اینجام&lt;br /&gt;ببخش بیدارت کردم الان بخواب بعد صحبت می کنیم&lt;br /&gt;- هی ی ی !!! سهر....&lt;br /&gt;قبل از اینکه جمله اش را تمام کند تلفن قطع شد&lt;br /&gt;زن گوشی را خاموش کرد و روی میز کنار آباژور گذاشت&lt;br /&gt;به پشت خوابید و چشمانش را به سقف دوخت&lt;br /&gt;پتو را تا سینه اش بالا کشید و دستانش را روی پتو گذاشت&lt;br /&gt;بدون آنکه خود متوجه بشود خوابش برد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از روی تختش بلند شد و به سمت در رفت&lt;br /&gt;قبل از اینکه در را باز کند برگشت و به خواهرش که خوابیده بود روی تخت نگاه کرد&lt;br /&gt;پتو کمی از رویش کنار رفته بود و از سرما جمع شده بود&lt;br /&gt;نزدیک تر رفت و پتو را رویش کشید&lt;br /&gt;و باز به صورتش خیره شد&lt;br /&gt;معصومیت محض&lt;br /&gt;بغضش گرفت&lt;br /&gt;هر نگاه به چشم های بسته ی خواهرش بغضش را چند برابر می کرد&lt;br /&gt;از خودش متنفر شده بود&lt;br /&gt;به خاطر همه ی داد هایی که سرش زده بود&lt;br /&gt;همه ی بی حوصلگی هایی که برایش کرده بود&lt;br /&gt;و هر بار بخودش قول داده بود که از گل نازک تر بهش نگوید&lt;br /&gt;و این اواخر وقتی هم که قول می داد خود می دانست که نمی تواند سر قولش بایستد&lt;br /&gt;اما به خودش قول می داد باز&lt;br /&gt;دوست داشت خواهرش را در آغوش می گرفت و می گفت&lt;br /&gt;بهش می گفت که چقدر دوستش داره&lt;br /&gt;می گفت که چقدر از خودش بدش میاد&lt;br /&gt;می گفت که تحمل دیدن یک ثانیه ناراحتی ش رو نداره&lt;br /&gt;می گفت و می گفت و می گفت ...&lt;br /&gt;دقیقاً خودش هم نمی دانست که چه اتفاقی می افتاد&lt;br /&gt;بین هر شبی که به خودش قول می داد و هر روزی که خواهرش را اذیت می کرد&lt;br /&gt;اونشب اونجا بالای سر خواهرش هیچ تصوری از حتی داد زدن سر او را نداشت و روز موقع فریاد کشیدن&lt;br /&gt;هیچ تصوری از شب .&lt;br /&gt;کاش می شد بمیرم&lt;br /&gt;آره باید بمیرم&lt;br /&gt;یعنی بمیرم آروم می گیرم؟&lt;br /&gt;آخ خ نه!!&lt;br /&gt;پس مامان و بابا و فرح چی؟&lt;br /&gt;تصور چشم های مادرش انگشت های خواهرش صورت پدرش&lt;br /&gt;که بالای سر جنازه اش ضجه کنان روی سر و صورتشان می کشیدند تنش را می لرزاند&lt;br /&gt;آخ نه امکان نداره بتونم این کار رو بکنم&lt;br /&gt;هرگز نمی تونم&lt;br /&gt;لبخند کوچکی زد&lt;br /&gt;جالبه همه دوست دارن قبل از عزیزاشون برن من اما نه&lt;br /&gt;من نمی تونم رنج و عذاب و گریه های عزیزانم بخاطر مرگ من رو تحمل کنم&lt;br /&gt;انقدر نمی ارزم&lt;br /&gt;حاضرم خودم همه شو تحمل کنم&lt;br /&gt;هر چند که مطمئنم جون سالم از یه همچین چیزی نمی تونم بدر ببرم&lt;br /&gt;هرگز&lt;br /&gt;مطمئنم که دیوونه میشم دیوونه که هستم ، روانی میشم&lt;br /&gt;مطمئنم که هرگز نمی تونم برگردم&lt;br /&gt;اما عیب نداره بذار من بکشم بذار من دیوونه بشم&lt;br /&gt;بذار چشم های فرح سالم بموننن&lt;br /&gt;موهای مامان سر جاشون بمونن&lt;br /&gt;بذار دست های بابا کنار پاهاش باشه نه روی سرش&lt;br /&gt;آره گمانم این بهتر باشه&lt;br /&gt;چی شده سهراب؟ چقدر عزیزانم عزیزانم می کنی&lt;br /&gt;آره فکر کنم حق با تو باشه&lt;br /&gt;باز هم باید بکنم . کم گفتم&lt;br /&gt;عزیزانم&lt;br /&gt;اشک باز در چشم هایش حلقه زد&lt;br /&gt;چقدر دوستشون دارم عزیزانم رو&lt;br /&gt;عزیزان من .. همه ی دنیای من... دنیای کوچولوی من...&lt;br /&gt;دنیای چای های عصرگاهی و دوش گرفتن های شبانه&lt;br /&gt;دنیای ...&lt;br /&gt;کاش ژولیت بینوش همیشه 38 ساله می موند&lt;br /&gt;کاش آبی هیچ وقت تموم نمی شد&lt;br /&gt;کاش من بزرگ نمی شدم که بابا تو مسافرت ماشین رو بده من برونم&lt;br /&gt;کاش همیشه رو صندلی عقب ماشین می نشستم&lt;br /&gt;کاش خاله ها و دایی ام نوه دار نمی شدند&lt;br /&gt;کاش مارادونا هنوز فوتبال بازی می کرد&lt;br /&gt;کاش مارلون براندو هنوز فریاد می کشید&lt;br /&gt;کاش هامون همیشه بچه می موند&lt;br /&gt;کاش سوزان وارد ششمین دهه ی زندگی ش نمی شد&lt;br /&gt;کاش چشم های کوبریک هنوز باز بود&lt;br /&gt;کاش فرح هیچ وقت عاشق نمی شد&lt;br /&gt;کاش کمال الملک هنوز با علی حاتمی حرف می زد&lt;br /&gt;کاش انگوری مون پیر نمی شد&lt;br /&gt;کاش ... کاش ... کاش ...&lt;br /&gt;آخ خ خ ... خداااا!!!&lt;br /&gt;از راه بینی اش نمی توانست نفس بکشد&lt;br /&gt;از روی میز خواهرش دو برگ دستمال کشید&lt;br /&gt;دماغش را کمی پاک کرد&lt;br /&gt;خدا!&lt;br /&gt;واقعاً همه ی این کارا لازمه؟&lt;br /&gt;همه ی این خراش ها .. سوزن ها... ناخن ها...&lt;br /&gt;لازمه؟&lt;br /&gt;یعنی بدون اینا نمیشه؟&lt;br /&gt;زندگی اینه؟&lt;br /&gt;لابد همینه.&lt;br /&gt;کی می دونه شاید 20 سال دیگه یاد امشبت افتادی و به این کار هات خندیدی&lt;br /&gt;آره . شایدم 20 سال دیگه یاد امشبم افتادم و زار زار گریه کردم&lt;br /&gt;اونموقع دارم چه می کنم؟&lt;br /&gt;کنار زنم خوابیدم و بچه م هم تو اتاقش خوابه&lt;br /&gt;یعنی زنمو دوست دارم ؟ با هم خوبیم؟&lt;br /&gt;بچه م بهم میگه بابا؟&lt;br /&gt;سوزان اونموقع چی کار می کنه؟&lt;br /&gt;حتماً نیستش نه؟!&lt;br /&gt;اگرم باشه 60 سالشه&lt;br /&gt;سوزان 60 ساله&lt;br /&gt;چه شکلی شده یعنی اونموقع ؟ هنوزم خوشکله؟&lt;br /&gt;هنوزم مردا براش میمیرن؟&lt;br /&gt;هنوز می تونه یه وری لبخند بزنه؟&lt;br /&gt;هنوز موهاشو دور انگشتش تاب میده؟&lt;br /&gt;لابد نوه دار هم شده&lt;br /&gt;سوزان مادربزرگ&lt;br /&gt;هه هه ... سوزان و تصور کن کنار سماور با روسری سفید که با کلیپس بسته و عینک&lt;br /&gt;داره چای می ریزه یا روی صندلی راحتی تاب می خوره و برای نوه هاش قصه تعریف می کنه&lt;br /&gt;چقدر دوره بچه م از یه همچین تصوری&lt;br /&gt;قصه های خیانت هاش رو لابد تعریف می کنه&lt;br /&gt;بلند زد زیر خنده ... متوجه شد و سریع خنده اش را قطع کرد&lt;br /&gt;یکی بود یکی نبود یه سوزان بود که یه روز میره سینما ...&lt;br /&gt;بخواد منو بگه چی؟&lt;br /&gt;چی میگه؟&lt;br /&gt;یه پسره بود با موهای همیشه در هم و بر هم&lt;br /&gt;هاه لابد همینو میگه - خوب دروغم نگفته&lt;br /&gt;اونموقع یعنی هنوز با هم هستیم؟&lt;br /&gt;20 سال....&lt;br /&gt;همیشه از فکر کردن بهش ترسیده ام&lt;br /&gt;ددِ بس کن دیگه سهراب&lt;br /&gt;کی می خوای دست از این کارات برداری&lt;br /&gt;کی بالاخره بجای روز ، شب می خوابی&lt;br /&gt;اصلاً تا حالا به خودت نگاه کردی&lt;br /&gt;یه پسر 23 ساله&lt;br /&gt;می فهمی 23؟&lt;br /&gt;آره گمانم به خودم نگاه کرده ام ، زیاد&lt;br /&gt;اما چیز زیادی ندیدم&lt;br /&gt;یه پسر 23 ساله&lt;br /&gt;تقریباً دراز - با موهای ژولیده - درسش تمام شده&lt;br /&gt;م م م ... بدش نمیاد فوق لیسانس بخونه اما احتمالاً نمی تونه&lt;br /&gt;با شلوار و کپ پاره&lt;br /&gt;در شرف سربازی&lt;br /&gt;همین گه رو فقط الان کم داشتم ..... لعنت!!!&lt;br /&gt;ساعت رو نگاه کرد&lt;br /&gt;شش و دو دقیه&lt;br /&gt;چراغ مطالعه را خاموش کرد و خوابید&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;- سوزان!&lt;br /&gt;زن چیزی نمی گوید . انگار نشنیده است&lt;br /&gt;بلند تر تکرار می کند&lt;br /&gt;- سوزان !!&lt;br /&gt;: هوم هوم . با منی؟&lt;br /&gt;- حواست اینجاست ؟&lt;br /&gt;: الان آره . چیه؟&lt;br /&gt;پسر به سوزان نگاهی می کند . به چشم هایش&lt;br /&gt;خیلی وقت بود اینطور بهش نگاه نکرده بود&lt;br /&gt;از این که می دید هنوزم خوشکله ، انقدر زیاد ، ذوق کرد&lt;br /&gt;لبخند کوچکی روی لب های خشکش نقش بست&lt;br /&gt;: چیه ؟&lt;br /&gt;سهراب چشمانش را بست و با همان لبخندی که روی صورتش بود جواب داد&lt;br /&gt;- هیچی&lt;br /&gt;: چی می خواستی بگی؟&lt;br /&gt;- دیر نمیشه . میگم بهت&lt;br /&gt;سوزان اما اصلا لبخند نمی زد چهره اش در هم بود - عصبی انگار&lt;br /&gt;سهراب این را می دانست . اما بیش از اینکه به عصبی بودن سوزان فکر کند&lt;br /&gt;از کشف مجدد خوشکلی ش بی نهایت خوشحال بود&lt;br /&gt;احساس کسی رو داشت که گنجی رو مدتها زیر خاک پنهان کرده و حالا دوباره پیدایش کرده&lt;br /&gt;یک جور شعف کودکانه&lt;br /&gt;می خواست از سوزان بپرسه - سوزان کی همدیگروببوسیم&lt;br /&gt;بی ربط ترین و احمقانه ترین سوالی که می شد اونموقع پرسید&lt;br /&gt;خودش رو هم برای شنیدن کوبنده ترین جواب ها حاضر کرده بود&lt;br /&gt;اما با کشفی که انجام داده بود و پیروزی که بدست آورده بود منصرف شد&lt;br /&gt;پیش خودش جوابی را که سوزان در بهترین حالت می داد را تکرار می کرد :&lt;br /&gt;شاید یه وقت دیــــــــــگه یه جای دیگه&lt;br /&gt;با لبخندی که کماکان روی صورتش بود و صورتی که رو به خیابان بود :&lt;br /&gt;دلم خیلی برات تنگ شده بود سوزان&lt;br /&gt;سوزان دست هایش را به سینه زد به همان شیوه ی همیشگی&lt;br /&gt;- آره می دونم&lt;br /&gt;: می دونی؟ از کجا؟&lt;br /&gt;- نمی دونم حس کردم دلت برام خیلی تنگ شده . چه می دونم . اصلا بذار به حساب خود خواهیم&lt;br /&gt;: جالب بود&lt;br /&gt;: شوهرت چطوره؟&lt;br /&gt;زن با چشم هایی گرد شده بطرف پسر برگشت :&lt;br /&gt;چی؟&lt;br /&gt;- هیچی فقط پرسیدم شوهرت چطوره ؟&lt;br /&gt;زن یه وری لبنخد تندی زد&lt;br /&gt;: شوهرم؟ خوبه لابد خوبه&lt;br /&gt;- نه منظورم اینه که از شوهرت راضی هستی؟&lt;br /&gt;: آره خرجی مو میده . آخر هفته ها هم می بردمون در بند برامون کباب می گیره . ما که راضی هستیم&lt;br /&gt;سهراب حسابی خنده اش گرفته بود&lt;br /&gt;از خنده اش سوزان هم کمی خندید&lt;br /&gt;- نه خره منظورم این نبود&lt;br /&gt;منظورم این بود که خوب satisfy ات می کنه؟&lt;br /&gt;سوزان خودش رو کمی جمع و جور کرد&lt;br /&gt;: بکنه یا نکنه چه فرقی می کنه برای تو ؟&lt;br /&gt;- نمی دونم شایدم کرد . تو بگو&lt;br /&gt;: نمی دونم آره فکر کنم بد نباشه یعنی گاهی خیلی خوبه - البته فقط گاهی&lt;br /&gt;ولی نه خوبه توقع بیش از حد هم نباید داشت بهر حال تو سن و سال ما ، برای ما خوبه&lt;br /&gt;- 80 سالش که نیست هست؟&lt;br /&gt;: نه نیست 7 46 سالشه&lt;br /&gt;- خوبه دیگه مردا تو این سن وسال خیلی باید جذاب باشن نه؟&lt;br /&gt;: تو مگه تجربه کردی؟&lt;br /&gt;با خنده : نه هنوز ولی شنیدم&lt;br /&gt;: خوب آره درسته اما وقتی تجربه کردی به سلامتی می بینی&lt;br /&gt;- که چی؟&lt;br /&gt;: که چقدر جذابن؟&lt;br /&gt;جذابن اما ممکنه در کنارش چیز های دیگه ای هم باشن&lt;br /&gt;مثلا کمی چاق باشن یا شکمشون کمی زود تر از بقیه جاهاشون لمست کنه&lt;br /&gt;صورت سهراب جمع شد&lt;br /&gt;سوزان لبخند زد&lt;br /&gt;: حالا نظرت چیه بچه پر رو&lt;br /&gt;- فکر کنم همین تو برام تشریح کنی بهتر باشه&lt;br /&gt;: عمه جانت بکنه&lt;br /&gt;- وای نه !!! اون؟! نخواستم فیلم نوآر برام تشریح کنی که&lt;br /&gt;: ...baby...baby...baby&lt;br /&gt;- چی شده فرانسه ت ته کشیده ؟&lt;br /&gt;: نه . این لفظ baby رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی قرار باشه در مورد تو بکارش ببرم&lt;br /&gt;- خوبه ببر&lt;br /&gt;*!une fois que - deux fois une semaine. pas un mauvais disque. fille&lt;br /&gt;- هوم ؟&lt;br /&gt;سوزان در حالیکه لبخند می زند : هیچی&lt;br /&gt;- حیوون!&lt;br /&gt;: چه حیوونی؟&lt;br /&gt;- گوسِپند . البته از نوع سکسی ش&lt;br /&gt;سوزان لبخندی می زند و رویش را بطرف شیشه بر می گرداند&lt;br /&gt;با خودش : بچه پر رو&lt;br /&gt;- سوزان دوست داری چند تا فحش خیس بهت بدم ؟&lt;br /&gt;: می تونی بده&lt;br /&gt;- میدما&lt;br /&gt;سوزان شانه هایش را بالا می اندازد&lt;br /&gt;سهراب من و من می کند . در حال انتخاب فحش بود لابد&lt;br /&gt;چند لحظه ای طول می کشد&lt;br /&gt;- نه ولش کن فحش دادن از هوسم کم می کنه&lt;br /&gt;زن ابروهایش را یه وری می کند و به پسر نگاهی می کند&lt;br /&gt;ادای پسر را در می آورد : فحش دادن از هوسم کم می کنه&lt;br /&gt;این بار پسر شانه هایش را بالا می اندازد با کمی لبخند&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;هیچ کدام چیزی نمی گویند حتی یک کلمه&lt;br /&gt;سکوت محض حکم فرماست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;پسر به طرف زن بر می گردد&lt;br /&gt;چند بار خودش را آماده می کند تا چیزی به او بگوید&lt;br /&gt;اما هر بار کلمه پشت لبش گیر می کند&lt;br /&gt;سوزان متوجه شده اما چیزی نمی گوید&lt;br /&gt;سوزان دوست دارم ... زیاد ... خیلی زیاد&lt;br /&gt;توی دلش گفت&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;با لحن شیطنت آمیز و پر از انرژی صورتش را جلو آورد : چی می خوری؟&lt;br /&gt;زن هم با همان لحن : شیب ژمینی شرخ کرده با مایونیـــــیژ ژیهاد&lt;br /&gt;پسر پیاده می شود به طرف رستوران می رود&lt;br /&gt;زن از شیشه ی ماشین در حالیکه به صندلی تکیه داده و دست هایش را به سینه اش زده&lt;br /&gt;پسر را با نگاهش تعقیب می کند&lt;br /&gt;پسر پشت قطره های باران و بخار محو می شود&lt;br /&gt;زن به پشت سری تکیه می دهد و چشمانش را می بندد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;صدای قطره های باران که روی سقف اتومبیل می خورند و&lt;br /&gt;صدای رد شدن ماشین ها از خیابان های خیس شهر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یکی دو بار در هفته ، فکر کنم رکورد بدی نباشه دختر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;yn&lt;br /&gt;86/1/15&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-5438505373161032287?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/5438505373161032287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=5438505373161032287&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5438505373161032287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/5438505373161032287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/04/miraclevvi.html' title='miracle(eleven)'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-4924842824392302856</id><published>2007-02-14T00:10:00.000+03:30</published><updated>2007-02-08T17:12:31.513+03:30</updated><title type='text'>product</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/RdIi_pI612I/AAAAAAAAAA0/nl5LnhoS9LU/s1600-h/144192.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5031122210496632674" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/RdIi_pI612I/AAAAAAAAAA0/nl5LnhoS9LU/s400/144192.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:78%;color:#ff6600;"&gt; clockwork orange - stanley kubrick&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28091872-4924842824392302856?l=arestos.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://arestos.blogspot.com/feeds/4924842824392302856/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28091872&amp;postID=4924842824392302856&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/4924842824392302856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28091872/posts/default/4924842824392302856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://arestos.blogspot.com/2007/02/product.html' title='product'/><author><name>чn</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06044092053481227201</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://i14.tinypic.com/4g7zaye.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_HPikmZX_rTw/RdIi_pI612I/AAAAAAAAAA0/nl5LnhoS9LU/s72-c/144192.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28091872.post-1313026419790588125</id><published>2007-01-21T03:21:00.000+03:30</published><updated>2007-07-26T04:21:14.681+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='miracle'/><title type='text'>miracle(ten)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;راه روی خالی دانشگاه - لیست نمرات امتحان که به دیوارهای دو طرف زده شده اند&lt;br /&gt;بعضی هاشان کنده شده اند از روی دیوار&lt;br /&gt;وزش باد که از اتاق های سرد&lt;br /&gt;و تاریک دانشکده به راهرو می آید تکانشان می دهد&lt;br /&gt;مهتابی های یکی در میان روشن&lt;br /&gt;حالا راهروی باریک باریک تر از راهروی دانشکده خیلی باریک&lt;br /&gt;روشن با نور سفیدِ برفی درهای پشت سر هم و بسته دستگیره های گرد و سیاه&lt;br /&gt;حالا تویی که یکدفعه جلوی چشم هام ظاهر میشی&lt;br /&gt;به داخل یکی از در ها کشیده می شوی من هم دنبال تو می دوم... می دوم... می دوم... زمین می خورم&lt;br /&gt;باز دوباره راهروست - موهات بلند و تابدار از دو طرف ریختن رو شونه هات&lt;br /&gt;صورتت معلوم نیست اما لبخند می زنی انگار&lt;br /&gt;یک کوچه باغ با دیوارهای گلی در دو طرف - زمین مرطوب - بوی خاک نم خورده&lt;br /&gt;شاخه های پر از پرتقال با برگ های سبز تیره آویزان از دیوار ها - عطر پرتقال&lt;br /&gt;و باز تو&lt;br /&gt;حالا می دوی دست روی دیوار ها می کشی هر از گاهی بر می گردی&lt;br /&gt;به من نگاه می کنی هنوز لبخند رو لب هات هست&lt;br /&gt;پیرهن سفید آستین کوتاه پوشیده ای - نصف بازوهات رو میشه دید&lt;br /&gt;بازوهای سفید و باریکت را&lt;br /&gt;من هنوز دنبال تو و تو انگار کشیده می شوی&lt;br /&gt;هر چی تند تر می دوم کمتر به تو نزدیک می شم&lt;br /&gt;دستم را دراز می کنم می دوم... می دوم... می دوم...&lt;br /&gt;روی زمین می افتم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از خواب می پرد . چند ثانیه ای طول می کشد تا متوجه شود که خواب بوده است&lt;br /&gt;تنفسش تند تر شده است&lt;br /&gt;با دستش روی میز دنبال موبایلش می گردد پیدایش می کند و ساعت را می خواند&lt;br /&gt;4:13&lt;br /&gt;چراغ مطالعه روشن مانده&lt;br /&gt;کتابش را که روی سینه اش می بیند متوجه می شود که موقع خواندن آن خوابش برده&lt;br /&gt;روتختی را همانطور که رویش خوابیده بود نصفه رویش کشیده بود&lt;br /&gt;سکوت مطلق که هر از گاهی با صدای فیر فیر لاستیک یک ماشین روی خیابان خیس نیمه شب می شکند&lt;br /&gt;و صدای زمزمه مانند یخچال که از آشپزخانه می آید&lt;br /&gt;یادش آمد که مادرش همین چند ساعت پیش بود که صدایش کرده بود :&lt;br /&gt;"سهراب! سهراب جان ... پاشو خوابت برده مامان پاشو درست سر جات بخواب..."&lt;br /&gt;و او گفته بود که : " باشه! فقط یک ربع دیگه ... بعد بلند میشم "&lt;br /&gt;و حالا انگار چند سال از آن لحظه گذشته بود .&lt;br /&gt;از تختش به زحمت بلند شد و به سمت در راه افتاد&lt;br /&gt;خواهرش روی تختش خوابیده بود قبل از رفتن پتویش را که کمی از رویش کنار رفته بود رویش کشید&lt;br /&gt;و به سمت در رفت - دمپایی نپوشید . سردی سرامیک در کسری از میلی ثانیه&lt;br /&gt;از کف پا به مغزش رسید به طرف آشپزخانه رفت به شدت احساس تشنگی می کرد&lt;br /&gt;در یخچال را باز کرد و بطری آبش را برداشت و مشغول نوشیدن شد&lt;br /&gt;یقین
